| آخرين ارسالات انجمنها | |
| ثبت نام | رادیو و تلویزیون سایت | لیست کاربران | گروه های دسته جمعی | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به فرم خوانده شده |
|
|||||||
ثبت نام سریع
|
![]() |
|
|
ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
رمان زیبای عرب نوشته سهیلابامیان 16 فصل 437 صفحه اینم نوشته پشت جلد کتاب «اصلا به فکرم نرسید بود که ممکن است او گوشی ا برداردپس او به ایران برگشته بود همان طور که قول داده بود می خواست تا در مراسم دایی شرکت کنه.شنیدن صدای او سبب شده بود که اشکهایم ارام ارام جاری شوددلم می خواست ساعتها به شنیدن صدای مهربان و کلام دلنشینش می نشستم خدا می دانست چقدر دلتنگ دیدن او وشنیدن حرفهای طنزامیز و شوخش بودم روزهای بسیاری بود که با خود می جنگیدم تا او و یادش را به فراموشی بسپارم امااین امر از توان من خارج بود دلم به سویش پر می کشید واتش حسرتی زیر پوستم می دوید و همه وجودم را گداخته وتب دار می کرد......» در ضمن اگه اشتباه تایپی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید فصل 1-1 با نگاهی به ادرسی که در دست داشتم مطمئن شدم که نشانی را درست امدهام پس اینجا خانه مورثی دایی بود همان خانهای که مادر خاطرات شیرین زیادی از ان داشت ودر ایام دلتنگی های خود بارها از اینجا حرف ده بود و هر بار هم با اشک وحسرت . با یاد مادر اندوهی گنگ در جانم نشست کاش حالا مادر اینجاکنارم بود ان وقت هر دو با شادمانی از ابتدا تا انتهای کوچه باغ زیبایی را که پیش رو داشتم می دویدیم و اوای شادی سر می دادیم اما نه، مادر اینجا بوددر تمام سالهایی که من در کویت زندگی کردم او اینجا بود و از این بودن هم مسلما کمال رضایت را داشت اینجا زادگاه وطن او بود و چه کسی از بودن در وطن خود احساس رضایت نمی کند ؟ یک بار دیگر به نشانی نگاه کردم و بعد لبخند زنان ان را در کیف گذاشتم نسیم خنک وروح نوازی که می وزید به همراه خود عصر سکراور گلهای محبوبی ویاس را می اورد وشامه را نوازش می داد صدای گنجشک های شاد و سر مست که در میان شاخه های انبوه در ختان سرو و چنار غوغا بودند همهمهای مطبوع ورویای را ایجاد می کرد اینجا ایران بود زادگاه مادم و من احساس می کردم که در طول تمامی این سالهای دوری تا چه اندازه ارزوی دیدن این کشور را داشتم خانه دایی در نیمه راه کوچه بود و حصار دور تا دور خانه با انبوه در ختان تاک و پیچکهای روندهای که با شیطنت به هر سو دویده وگاه سرکی کشیده بودند تزئین شده و منظره ای بدیع و زیبا را خلق بودند رو به روی در کرم رنگ خانه که عاری از هر گونه گرد و غباری بود ایستادم وبا سرگردانی به اطراف نگریسم وهیچ زنگ یا کلونی که بتوان با ان به در کوبید و ساکنین خانه را از حضور منتظری در پشت در بسته با خبر کرد وجود نداشت با دقت به دور بر نگاه کردم شاید تمام ساکنین خانه با کلید در را باز می کردند اما ایا برای مواقع خاص همچون موقعیتی که من گرفتار ان شده بودم تدبیری نیندیشیده بودند؟ حالا باد چه می کردم چگونه اهالی خانه را از حضور خود مطلع می کردم حرصم در امده بود حیران مانده بودم اگر شاگردان کلاسم اینجا بودند ومرا در این حالت میدیدند چه واکنشی نشان می دادند ؟! حتما به خانم معلم سر گردان می خندیدند و بعد به دنبال تدبیری بئدندند که مشکل را حل کنند در حالی که خود را به خای بچه ها گذاشته بودم یکباره با دیدن قلوه سنگ در شتی که اندکی ان طرف تر بود فکر شیطنت آمیزی به مخیله ام راه پیدا کرد قلوه سنگ را از زمین برداشتم وبا سبک وسنگین کردن ان لبخند زدم به نظرم راه حل مشکل را پیدا کدرده بودم خنده کنان به سوی در رفتم تا دقایقی دیگر در گشوده می شد و من در اغوش پر مهر خانواده دایی احساس تلخ غربت را از جانم بزدایم دستهایم را بالا اوردم تا با زدن به در بر همهمه ها و غوغایی گنجشکها چیره شوم و صدای در خانه را به گوش اهالی ان برسانم که یکباره با صدای هشداردهنده ای بر جا خشکم زد : - هی ... هی .. مواظب باشین در را تازه رنگ کردیم حیرت زده به پشت سرم نگاه کردم مرد جوانی که از ماشینپیاده می شد با دیدن چهره حیرانم لبخند زد وبا لحنی دوستانه گفت: - معذرت می خوام انگار شما را ترسوندم اما باید بهتون می گفتم که در هنوز خشک نشده و ممکنه دستها و لباسهاتون رو رنگی کنه. بی هیچ حرفی با همان حالت ایستاده بئدم وبه این موضوع فکر می کردم که چطور صدای امدن ماشین را نشنیدهام اما صدای ممتد گنجشکان جوابگوی پرسش من بود مرد جوان که سکوت من را دید برای توجیه هشدارش به در نزدیک شد وبا سر انگشتان به در دست زد و با نشان دادن ان به من گفت: -نگاه کنین ، هنوز خیسه اخه تازه چند ساعته که رنگش کردیم بعد با کنجکاوی نگاهم می کرد شاید از اینکه می دید بعد از ان همه توضیح هنوز مبهوت نگاهش می کنم حیرت زده شده بود اما سکوت من به خاطر فریا ناخوداگاه او نبود من از اینه حالا داشتم با یکی از خویشاوندان نزدیک اما نا اشنای خود صحبت می کردم هیجان زده بودم وهمین سبب شده بود که نتوانم عکس العملی منطقی بدهم با دیدن نگاه کنجکاو مرد جوانت تکانی به خود دادم وبا ناشکیبایی پرسیدم: - شما مال این خونه هستین؟ مرد جوان لبخند زد و با نکته سنجی گفت: - من مال این خونه نیستم .این خونه مال منه خندم گرفته بود پس درست حدس زده بودم او باید پسر دایی من باشد اما کدام یک ؟ مقصود یا مسعود ؟ از چهره شاداب و جوانش نمی شد زیاد سن وسالش را حدس زد اما به نظر می رسید بیست وششیا بیست وهفت ساله باشد با اطلاعات اندکی که داشتم نمی توانستم حدس بزنم که او کدامیک از پسر دایی های من است مرد جوان در حالی که تلاش می کرد با دستمال سر انگشتا نش را تمیز کند با بی خیالی پرسید : - خب بگید ببینم من می توم بهتون کمکی کنم ؟ فکر می کنم شما با یکی از اهالی این خونه کاری دارین یا شایدم با این قلوه سنگ درشت که در دست دارید می خواین کسی را نا کار کنید ؟اگه این جوره خدا رو شکر که من با هاتون اشنایی ندارم و گرنه خدا به دادم برسه ...اهان ... نکنه شمام یکی از اشناهای مصود باشین مه حالا بعد از چند ماه بی خبر اومدین دنبالش که ببینین چرا این پسره دیگه پیداش نیست اگه اینطورهمن می تونم بهتون کمک کنم چون جنس این داداش شیطونم رو فقط من می شناسم وبس.... حسابی خندم گرفته بود پس این مرد جوان مسشعود بود پسردایی حقیقی من از اینکه معمای وجود اورا کشف کرده بودم شادمانه خندیدم مسعود با دیدن خنده من گفت: - خدا را شکر انگار از بهت در اومدینپدرم در اومد تا این همه خوشمزگی کردم وشما را از حالت اولیه در اوردم وگرنه من با هیچ کس همون وهله اول اینطور خودمونی نمی شم من کلی برای خودم ابهت دارم. دوباره خندیدم تنها چیزی که به او نمی امد همان ابهتی بود که از ان لاف میزد حرف زدن صمیمانه و خالی از تکلف مسعود مرا به یاد حرفهای مادر می انداخت او همیشه از خصوصیات اخلاقی بارز دایی خلق وخوی خوش او حرف می زد وبا یاد اوری انها مسرور می شد به نظر می رسید که مسعود نیز همان ویژگی های اخلاقی دایی را به ارث برده و من در اولین دیدار با انها اشنا شدم . مسعود ایستاده بود به من وسنگی که در دست داشتم نگاه می کرد سنگ را به زمین انداخته وتوضیح دادم : - من خیلی دنبال زنگ گشتم اما چون پیدا نکردم تصمیم گرفتم از سنگ استفاده کنم . مسعود سر تکان داد و بعد به دیوار نزدیک شد ودر حالی که شاخ وبرگ انبوه پیچک ها را کنار می زد به کلید زنگی که در یک فرورفتگی تعبیه شده بود اشاره کرد و گفت : - زنگ خونه اینجا کار گذاشتیم تا ریزش بارون باعث اتصالی کلید زنگ نشه چون قبلا این مشکل را داشتیم با شروع با رندگی زنگ اتصالی می کرد وبی دلیل شروع به زدن می کرد . متاسفانه شاخ وبرگ ها مانع شده که شما زنگ را پیدا کنید . خب حالا می تونم بپرسم که با کدوم یک از اهالی این خونه کار دارین؟! لبخند زنان پرسیدم : -یعنی می خواین همین در خونه جوابمو بدین و اجازه نمی دین بیام داخل و یک خستگی در کنم اقا مسعود ؟ درست زده بودم به هدف مسعود متحیرانه نگاهم کرد وبا تعجب پرسید : - شما منو می شنا سین ؟ اما این خیلی عجیبه!چرا من شما رو نمی شناسم ؟! - عجله نکنین اگه شما هم مثل من کمی حوصله به خرج بدین بالاخره منو خواهید شناخت . - اما ..اما شما کی هستین ؟! خندیدم وبا اشاره به ماشین پرسیدم : - اجازه می دین سوار بشم؟ شاید وقتی که دارم خودم رو به مادرتون معرفی می کنم شما هم بتونین به جواب برسین . مسعود به ارای سر تکان داد اثار کنجکاوی در چهره اش هویدا بود وهمین سبب شد که من لبخند زنان به او نگاه کنم تا بلکه بتواند شکیبایی به خرج داده و منتظر رسیدن به جواب بزرگ خود باشد . سوار ماشین شدم و مسعود هم به سرعت در خانه را گشود وسوار ماشین شد قبل از حرکت نگاهم کرد وبعد به سرعت ماشین را وارد حیاط بزرگ وبا صفا ی خانه کرد احساس می کردم که رگه هایی از تردید در نگاهش موج می زند شاید حدس هایی زده بود اما به در ستی انها ایمان نداشت از ماشین پیاده شده وبا حظی وافر به اطراف نگریستم حیاط مانند باغ خانه پر از در ختان لیمو و پرتقال بود مسعود در خانه را بست وبعد با جدیتی که برایم تازگی داشت با دست به پلکان ممتد خانه اشاره کرد و گفت : - بفرمایین خواهش می کنم. به ارامی از پله ها بالا رفتم به هر طرف که نگاه می کردم نشانی از تعاریف مادر و خاطرات مادر را در انجا عیان می دیدم اینجا خانه امال وحسرت های مادرمبود مادری که در پی یک تصمیم عاشقانه علم طغیان برداشته و از سوی پدر ومادرش طرد شده بود اه مادر خدا می داند چقدر دلتنگ دیدارت هستم شاید همین دلتنگی ونیاز سبب شده بود پس از سالها که از مرگ تو و پدر می گذرد راه سرزمینت را پی بگیرم و برای زیارت ارامگتان رنج این سفر را به جان بخرم امده بودم تا درکنار خاک تو و پدر از درد بی کسی بنالم ودر میان جمع خانواده دایی نیاز عاطفی خود را ارضا کنم تا شاید به این ترتیب احساس کنم که من هم به خانوادهای دایی تعلق دارم. صدایی مسعود مرا به خود اورد به در باز ساختمان اشاره کرد و دوباره گفت : - بفرمایین شما به دنبال هر کسی باشید میتونین توی ساختمون پیداش کنین. لبخندی دوستانه زدم «پسر دایی مهربون من اگه می دونستی به چه سرعتی در دل تشنه من جا باز کردی از شدت حیرت تموم خوش سر وزبونیات رو فراموش می کردی » به دنبال مسعود راه افتادم خانه بسیار زیبا و مجلل مبله شده بود .بوی مطبوع غذایی که به مشام می رسید خبر از حضور ساکنانی میداد که حالا معلوم نبود در کدام قسمت این خانه هستند ومن ناگریزبودم به دنبال مسعود روان باشم تا او مرا به سوی دیگران هدایت کند . مسعود در دیگری که ان سوی سالن بود ما را وارد محوطه سالن دیگری شدیم که اندکی از سالن قبلی کوچکتر بود ودر اتاق های متعدد به ان باز میشد مسعود با صدای بلند گفت: -مادر ...زهرا خانم .. اقا رحمان کجایین؟ بلافاصله صدایی جواب داد : -اینجاییم اقا مسعود توی اشپز خونه . مسعود لبخندزنان نگاهم کرد ودر حالی به طرف یکی از درها می رفت گفت: - همین جا باشین الان مادر رو پیدا میکنم میتونین بنشینین. به مبلی که کنارم بود اشاره کرد با میل ورغبت روی ان نشستم احساس خستگی زیادی می کردم مسعود وارد اشپزخانه شد وبا صدای بلند گفت: -سلام بر همگی ... مادر ، می شه لطفا به سالن بیایین مهمان داریم. به در اشپز خانه نگاه می کردم صدای تق و تقی که به گوش می رسد نشان می داد که صاحبخانه برای راه رفتن مشکل دارد واین چیزی بود که در خاطرات مادر نشنیده بودم یعنی زن دایی تا این اندازه پیر و نا توان شده که برای راه رفتن از عصا استفاده می کرد ؟ قبل از انکه به جوابی برسم با زنی که یکی از دستهایش را بر شانه او گذاشته بود ودر دست دیگر عصایی بلوطی رنگ را می فشرد ظاهر شد . بلند شدم سلام کردم زن با مهربانی جواب داد وبا کمک مسعود چند قدم جلو امد زن دیگری که حدس زدم زهرا خانم است در استانه اشپزخانه ایستاده بود وبا کنجکاوی به من می نگریست کفگیری که در دست داشت نشان می داد که مشغول اشپزی بوده است به زن دایی نگاه کردم او مستقیم نگاهم می کردو شاید در لابلایی خاطراتش به دنبال رنگی از اشنایی بود تا مرا بشناسد وبفهمد این مهمان ناخوانده چه کسی می باشد زمانی که رو به رویم قرار گرفت با صدای نوازشگر گفت: -می دونم که رسم ادب نیست اما شما منو یاد کسی می اندازین که هر چه فکر می کنم یادم نمی یاد اما می دونم که هر کی بوده برای ما مسلما عزیز و گرامی بوده که با دیدن چهره زیبای شما یاد اون در ذهن من تداعی می شه و به یاش می افتم خب دختر قشنگنم نمی خوای خودتو معرفی کنی ؟ دانه اشک بر گونه ایم جاری می شد - زن دایی منم «امل» دختر زهره .... بی محابا در اغوش زن دایی فرو رفتم چقدر بوی تن او انباشته از مهر ومحبت بود انگار داروی مخدری بود که بر اعصاب تحریک شده امتزریق شد یکباره خالی از هر عقده و حسرتی شدم دستهای مهربان زن دایی بر پشتم کشیده می شد و او با اهنگی بغض الود گفت : - تو گمشده عزیز خانواده بودی خیلی دنبالت گشتیم اما نتونستیم ردی ازت پیدا کنیم خوشحالم خوشحالم که حالا برگشتی ولی کاش چند ماه زودتر اومده بودی اون وقت رضا هم می تونست تو رو ببینه و حسرت دختر خواهرش به دلش نمی موند کجا بودی دخترم ... کجا بودی ؟! - یه روزی همه چیز را براتون می گم زن دایی مطمئن باشین فقط همینو بدونین که خیلی دلم می خواس ببینمتون زن دایی سر تکان داد وبا کف دستها ی لرزانش اشکهایم راپاک کرد وگفت: - ما هم خیلی مشتاقدیدارت بودیم عزیزم بیا بشین و همه چیز را برام بگو طاقت ندارم صبر کنم تا یه روز دیگه می خوام بدونم چطوری ما را پیدا کردی ؟ مسعود جان کمک کن تا بشینم . مسعود متواضعانه دستهایش را به دور کمر مادر کرد و اجازهداد تا زن دایی سنگینی بدنش را از روی عصا برداشته وبه او تکیه کند زمانی که نشست عصا را در کنارش گذاشت و در حالی که به من نگریست لبخند زنان گفت: -اجازه بده تا تو رت به اعضاء خونه معرفی کنم این مسعود پسرمه که قبل از همه باهاش شنا شدی فقط خدا کنه که خیلی شلوغ بزی در نیاورده باشه به مسعود که شادمانه می خندید نگاه کردم رنگ شیطنتی جوانانه در نگاهش می درخشید.معرفی غافلگیر کننده من باعث شده بود تا بیش ازپیش خوشحالی خودش رااز یافتن به قول زن ذایی گمشده خانواده نشان دهد زن دایی به زن میانسالی که از در اشپزخانه فاصله گرفته واندکی نزدیک تر امده بود وبا احترام گفت: - ایشون زهرا خانم هستن که با شوهرش اقا رحمان پیش ما زندگی می کنن همه کاره خونه زهرا خانومه .اگه کاری داشتی می تونی بهش بگی مطئن باش کارت را می اندازه. زهرا خانم که حسابی سرخ شده بود با متانت گفت: - اختیار داریدخانوم صابخونه زنده باشه ما هم گوش به فرمان شمائیم .از این همه لطفی که دارید ممنونم امل خانم خیالش راحت باشه هر امری داشت من ورحمان در بست در اختیارشون هستیم . لبخندی دوستانه زدم و تشکر کردم زهرا خانم به سوی اشپزخانه رفت ومن در حالی که به مسعود و زندایی نگاه می کردم پرسیدم: - پس اقا رحمان چی؟ اون نمی خواد به میهمان خونه معرفی بشه ؟! زن دایی خنده کنان گفت : - اولا که تو ایجا مهمون نیستی ووئت صاحبخونه ای در ثانی اقا رحمان رفته نانوایی هر وقت که اومد شماها رو به هم معرفی میکنم خب حالا تعریف کن می خوام همه چیز را درباره خودت بزام تعریف کنی منبع: [برای مشاهده لینک ها باید عضو سایت باشید . برای ثبت نام کلیک کنید ...] |
|||||||||
|
|
5 آخرین موضوعات ارسال شده mlika
|
|||||
| موضوعات | انجمن | آخرین ارسال کننده | پاسخ ها | نمایش ها | آخرین ارسال |
|
|
بایگانی بخش داستان و رمان | mlika | 41 | 740 | 20-12-2011 11:56 |
|
|
بایگانی بخش داستان و رمان | mlika | 13 | 360 | 19-12-2011 21:34 |
|
|
بایگانی بخش داستان و رمان | mlika | 5 | 535 | 11-12-2011 16:45 |
|
|
بایگانی بخش داستان و رمان | mlika | 0 | 198 | 11-12-2011 12:11 |
|
|
#2 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
به پشتی مبل تکیه دادم وتلاش کردم که خیلی خلاصه اما مفید به برسشهای زن دایی باسخ داده واو را از ابهام بیرون بیاورم گفتم:
-پس از مرگ پدر ومادرم وبعداز اینکه فهمیدم دایی قصد داره اونها در ایران به خاک بسپاره با تنهاعمه ام زندگی می کردم عمه محبت های زیادی به من می کرد به طوری خیلی زود تونستم بر اون همه غم وغصه فائق بیام و با زندگی اشتی کنم با کمک ها و راهنماییهای عمه درس خوندم و اگر چه ارزوی دیدن خانواده مادرم را داشتم واز اونجایی که عمه پیر شده بود وجز من هیچ مونسی نداشت نمی ونستم ترکش کنم وبه دیدارتون بیام اخه پدرم فقط یه خواهر داشت و پس از مرگ اون عمه هم زندگی خودش را در من خلاصه کرده بود بس از پایان درسم یکی دو سال معلم بودم تا اینکه فهمیدم عمه سرطان گرفته وچیزی به پایان عمرش نمونده بنابر این یک سال تدریس را رها کردم تا بتونم از اون پرستاری بکنم عمه در ماهای اخر عمرش درد ورنج زیادی کشید تا اینکه راحت شد من بعد از مرگ عمه تلاش کردم تا دوباره به کارم ادامه بدم تا هم سر خودم را گرم کنم وهم زندگی ام را بچرخونم اما خودتون می دونین که چرخوندن زندگی اونم برای یه دختر تنها که هزاران مزاحم ودردسر در کمینشه تا چه اندازه سخته به همین خاطر تصمیم گرفتم که خونه را بفروشم وبه ایران بیام بلکه بتونم در اینجا هم درس بدم وهم از حمایت یک خانواده بهرمند بشم خونه را فروختم پول اون را به یکی از بانک های ایران منتقل کردم البته در این زمینه یکی از دوستای ایرانیم که عازم ایران بود خیلی به من کمک کرد خودم را برای امدن به ایران اماده می کردم که یک پیشنهاد وسوسه گیر مانع از اومدنم شد از طرف اداره بهم اطلاع دادند اگه برای مدت یه سال در یکی از مناطق محروم تدریس کنم هم حقوق خوبی وهم ارتقا شغلی می گیرم حقوق پیشنهادی اونقدر اغواکننده بود که به هیچ تحقیقی این پیشنهاد رو قبول کردم.اما وقتی که چند ماه از رفتنم گذشت تازه فهمیدم که علت اون حقوق بالا چی بوده. جای بد آب و هوایی بود و شاید عمده ترین دلیل پیشنهاد این حقوق بالا هم همین بود. کسی حاضر نمی شد به اونجا بیاد. مزاحمین زیادی داشتم و اصلا احساس امنیت نمی کردم. سعی کردم در طول اون یک سال با هیچ کس صمیمی نشم تا به خودشون اجازه ندن در مورد زندگی و خانواده ام پرسو جو کنند با پایان سال تحصیلی تقریبا از آنجا فرار کردم در اداره پیسنهاد کردن که یه سال دیگه به اونجا برم اما من قبول نکردم تلاش کردن که منو تطمیع کنن اما دیگه گول نخوردم و به بهونه اینکه می خوام برای همیشه ساکن ایران بشم تمام مدارک و حق وحقوقم رو گرفتم و با خودم آوردم روزی که برای خداحافظی با دوستای سابقم به محل خونه ی قدیمی خودمون رفتم یکی از همسایه ها نامه ای را بهم داد که با خوندن اون فهمیدم دایی فوت کرده در وصیت نامه حق الارث مادرم رو به نام من کرده واز من خواسته بود که سفری به ایران داشته باشم تاریخ نامه متعلق به چهار ماه پیش بود و من با همو ن نشونی که در پشت پاکت بود به اینجا اومدم . زندایی و مسعود در سکوت کامل به سخنانم گوش میدادن پس از پایان زندایی در حالیکه اشک در دیدگانش جمع شده بود گفت: - درسته ما اون نامه رو برات فرستادیم که ظاهرا با فروش خونه نامه به دست تو نرسیده بود مادرت از رضا خواسته بود که ارثی رو که از پدرو مادرش بهش رسیده ود در شرکت سرمایه گذاری کنه و رضا هر ساله منافع این مشارکت رو به نام تو که باز مانده مادرت بودی در بانک می ریخت تو حالا صاحب ثروت بزرگی هستی که در بانکه و بجز اون رضا با ادقام ثروت مادرت و خودش تونسته فروشگا ههای بزرگ فرش در خارج و داخل ایران راه بندازه که تو هم در اونا شریکی.مایک فروشگاه فرش در انگلیس داریم که ویداو فعلا مقصود انو می چرخونن مقصود خبره کاره وبا مرگ رضا کارها رو در دست گرفته قرار شده که مسعود و مقصود به کمک همدیگه اون فروشگاه رو اداره کنن ویدا برای درس خوندن به انگلیس رفته وخیلی نمی شه روی کمکش حساب کرد مقصود در حال حاضر اونجاست ولی به محض اینکه برگرده مسعود به انگلیس می ره تا اینکه بتونیم کم کم دست وپامون رو اونجا جمع کنیم وبا پایان درس ویدا همگی در کنار هم در ایران زندگی کنیم . به ارامی پرسیدم: - چرا نمی خواین فروشگاه انگلیس رو نگه دارین؟ زندایی ابتدا سکوت کرد اما بعد با نیم نگاهی به مسعود گفت: -دردسرش بیشتر از منافعشه من دلم می خواد بچه هام دور خودم باشن تا بتونم مواظبشون باشم محیط اونجا روح پاک بچه های صاف وصادق ما رو الوده به هزار نیرنگ میکنه از جواب سربسته زن دایی چیزی دستگیرم نشد صلاح نمی دونستم زیاد کنجکاوی کنم سکوتی سخت به وجود امده بود با صدای باز وبسته شدن در سالن مرد مسنی کهپلاستیک بزرگ نان را در دست داشت با سلامی گذرا به اشپزخانه برود اما یک باره نگاهش به من افتاد و با حیرت بر جا میخکوب شد . به سرعت فهمیدم که این باید اقا رحمان باشذ زندایی که نگاهخیره اقارحمان را دید با لبخند گفت: - اقا رحمان می تونی حدس بزنی که این دختر جوان کیه ؟! اقا رحمان قدمی جلو گذاشت وبه سرعت گفت: - نمی دونم درسته یا نه اما خیلی شبیه زهره خانوم خدا بیامرزه. - درسته اقا رحمان امل دختر زهره ست همون زهرهای که به گفته خودت مثل خواهر دوسش داشتی بیلا جلو بیاخودت خوب نگاش کن . اقا رحمان جلوتر امد وبا محبت نگاهم کرد وگفت : - چقدر شبیه مادرتی دخترم درست عین سیبی که از وسط دو نصف شده دهمون چشم ابروی مشکی همون مژه های بلند برگشته همون چمره مهتابی وپوست صاف صورت قد وقامت بلند و موهای مشکی لخت .تو نسخه دوم زهره عزیز .درست به همون خوشگلی بلور اشک در نگاه اقا رحمان شکست وبغض صدایش را دو رگه کرد حرفی برای گفتن نداشتم ودر سکوت به مردی که مادرم از مهربا نی هایشگفته بود نگریستم .مردی که روزگار کودکی مادرم همچون برادری دلسوز حامی و پشت وپناهش بود وگاه در بعضی مواقع که او خواسته های کودکانه داشته که دیگران از پذیرش ان سر باز می زدند داوطلبانه برای انجامشان قدم پیش می گذاشته .با احترامی خاص گفتم: -مادرم از شما برام زیاد گفته اگر چه من اون موقع کوچیک بودم اما خیلی خوب خاطرات مادرم رو یاد دارم مادرم همیشه از شما به عنوان برادر دومش یاد می کرد من مطمئنم که شما همون لطفی رو که به مادرم داشتین به من هم خواهید داشت درسته؟ -مطمئن باش که همین طوره امل جان تو یادگار خواهر عزیزمنی ... پس از این حرف اقا رحمان به سرعت بهطرف اشپزخانه رفت احساس کردم نمی تواند احساساتش را کنترل کند وقبل از جاری شدن اشکهایش ما را ترک کرد به مسعود و زندایی نگاه کردم زن دایی با لبخند به مسعود نگاه کرد وگفت : -بهتره چمونای امل را به داخل بیاری و یکی از اتاقهای طبقه بالا رو در اختیارش بذاری می دونم از راه اومده خسته اس. قبل ازاینکه مسعود حرفی بزند گفتم : -من کاملا سبک وبی هیچ وسیله ای سفرکردم چون نمی دونستم چی در انتظارمه؟به همین خاطر ترجیح دادم خودم رو گرفتار هیچ خرت وپرت وچمدونی نکنم .همهزندگی ومدارک من تو این کیفه و می تونم وسایل مورد نیازم رو از همین جا بخرم. زن دایی لبخند زد وگفت : -تو دختر قانع و عاقلی هستی من دختر های زیادی رو می شناسم که دلبسته واسیر وسایل خودشونن. یادمه که داشت می رفت انگلیس به اندازه یه ماشین باری می خواست با خودش وسیله ببره واگه غرولند های مقصود نبود همه اونها رو با خودش می برد و خدا می دونه که در فرودگاه ما رو با چه مشکلاتی رو به رو می کرد به هر حال تو هر چی لازم داشته باشی می تونی توی اتاق ویدا پیدا کنی اون لباس هاو وسایل زیادی داره که هنوز دست نخورده باقی مونده وبهتره یکی از اون استفاده کنه هر چیزی دیگه ای هم لازم داشتی می تونی بری و تهیه کنی اما باید تا فردا صبح یه طوری سر کنی چون فروشگاهها . مغازه ها اینجا کمی زودتر تعطیل می کنن. - نگران نباشین زن دایی من خیلی سخت نمی گیرم فکر بتونم یه شب رو به هر طریقی که باشه به صبح برسونم . - خوبه پس می تونی با راهنمایی مسعود یه اتاق برای خودت پیدا کنی اتاقهای طبقه بالا کاملا امادهاس وتو در انتخاب هر کدوم ازاونا مختاری سعی کن تا اماده شدن شام یه استراحت کوتاه بکنی خستگی از سر و روت می باره. - ممنون زن دایی پس با اجازه شما. زن دایی سر تکان داد . کیفم را در دست گرفتم و به مسعود که ایستاده بود نگاه کردم . مسعود به سوی پلکان رفت و گفت : - بفرمایین من اتاقها رو نشونتون می دم. به دنبال او از پله ها بالا رفتم طبقه بالا پس از یک پیچ نیم دور به سالنی باز می شد که پنچ اتاق داشت مسعود به در ا تاق هااشاره کرد و گفت : -این دو اتاق کنار ی مال من ومقصود . از سه اتاق این طرف یکیش مال ویداست دوتای بقیه هم مال مهمونا شما هر کدوم رو که می خواین می تونین انتخاب کنین حتی می تونین اتاق ویدا رو بر دارین چون اون تا یکی دو سال دیگه که برنمی گرده به این اتاق احتیاجی نداره . - نه خیلی ممنون ترجیح می دم غاصب نباشم از بین این دو اتاق یکیش رو انتخاب می کنم . مسعود لبخند زنان پرسید: -یعنی حتی نمی خواین یه نگاهی به اتاق ویدا بندازین ؟شاید نظرتون عوض بشه ها! -مطمئن باشین که نظرم عوض نمی شه خیلی ممنون. -خیلی خب باشه پس ببین کدوم یکی از این دو اتاق مورد پسندته. مسعود در اتاقی را که کنار اتاق ویدا بود باز کرد به هنگام ورود اندکی بوی هوای بسته توی ذوق می زد واین نشان میدادکه مدتهاست این خانهو خصوصا این اتاق رنگ مهمان به خود ندیده است وسایل در اتاق کمال سلیقه و پاکیزگی بود واین نمایانگر حسن سلیقه صاحبخانهو مسول امور نظافت بود که همه چیز مرتب ودرست بر سر جای خود قرارگرفته بود . مسعود در اتاق دوم را گشود زمانی که وارد اتاق شدماحساس عجیبی به من دست داد انگار گوشه ای دنج و خلوت پیدا کرده که در هنگام در خود فرو رفتن ها به انجا پناه ببرم زمانی که مسعود در اتاق را بست تا کمد پشت در را نشانم بدهد احساس کردم که گوشه ای امن را یافته ام که سبب ارامشم می شود و بارضایت خاطر گفتم: - من این اتاق را انتخاب می کنم جای دنج وراحتی به نظر می رسه. - جدا ؟خب خوشحالم که همچین احساسی رو داری من می رم تا تو بتونی کمی استراحت . - ممنونم مسعود جان. مسعود لحظه ای درنگ کرد بعد به سوی در اتاق رفت اما قبل از ان که از اتاق بیرون برود گفت: -امل می خوام بدونی که از اومدنت خیلی خوشحالم من عمه رو زباد به یاد ندارم اون موع که اونها به ایران می اومدن من در گیر درس و مدرسه بودم و فرصت پیدا نکردم که اونا رو خوب بشناسم اما عذابی که پدر در حسرت مرگ اونا کشید نشون می داد که تا چه اندازه به خواهرش علاقمند بوده وجود تو در این خونه روح نا ارام پدر را ارامش می ده و این برای من خیلی مهمه. - خیلی ممنون مسعود جان حرف های تو به من ارامش می ده . مسعود لبخندی دوستانه زد وبا اشاره به تلفن روی میز گفت: -این تلفن شماره مشترک با خط من داره اگه کاری داشتی فقط کافیه عدد9 رو بگیری. مسعود سری تکان داد و از اتاق خارج شد با نگاهی به دور تا دور اتاق از انتخابی که کرده بودم مسرور شدم به طرف کمد دیواری رفتم و کیفم را در انجا گذاشتم ردیف بالای کمد چند ملحفه و بالش به چشم می خورد طبقه دیگر چند جفت صندل زنانه و مردانه هم قرار داشت صندل زنانه را پوشیدم کاملا اندازه بود. با خستگی تمام به سوی تخت رفتم و روی ان خوابیدم تصمیم گرفتم که اندکی استراحت کنم تا برای صرف شام سر حال و با نشاط باشم اما نمی دانستم که به این سرعت خوابم می برد . زمانی که دستهای نوازشگر طره های اشفته موهای روی پیشانیم را کنار میزد چشم گشودم زهرا خانم لبخند زنان نگاهم کرد و گفت: - امل جان شام حاضره همه سر میز منتظرت هستن . - وای معذرت می خوام اصلا نمی خواستم بخوابم . - اشکالی نداره دترم تو مسافری وخستگی هم مال مسافره و طبیعه که خوابت ببره اگه کمی عجله کنی می تونی به موقع شکم های گرسنه بقیه رو نجات بدی. خنده کنان بلند شدم احساس گرسنگی زیادی می کردم زمانی که به همراه زهرا خانم از پله ها پایین می رفتم بوی خوش غذا سبب شد که به قدمهایم سرعت بدهم. زهرا خانم درست می گفت همه سر میز شام منتظر نشسته بودند با یک عذر خواهی کوتاه در کنار زن دایی نشستم مسعود صندلی ان طرفتر را اشغال کرده بود و زهرا خان و اقا رحمان هم در صندلی های رو به رو نشسته بودند . شام خورشت قیمه بود و بوی عطر دارچین ادم را به بیشتر خوردن تشویق می کرد زن دایی در حین صرف شام توجه زیادی میکرد. زن دایی در حین صرفشام توجه زیادی میکرد و گاه در ظرف من و گاه در ظرف مسعود تکه های گوشت می گذاشت و متعاقب ان به زهرا خانم واقا رحمان هم توجه زیادی می کرد تقریبا خودش چیزی نمی خورد و گویی فقط به علت این سر میز نشسته بود تا از دیگران پذیرایی کند و انها را تشویق به خوردن نماید به آرامی پرسیدم: - زن دایی چرا خودتون چیزی نمی خورین؟ - شبها هر چه سبک تر باشم بهتر می خوابم این عادت دیرینه اس . - در طول شب گرسنه نمی شین ؟ - نه اخر شب یه لیوان شیر می خورم و می خوابم برای ادم کم تحرکی مثل من خوردن زیاد خوب نیست. لبخند زنان سر تکان دادم پس از صرف شام زهرا خانم به سرعت شروع به شستن ظر فها کرد و من برای بیکار نبودن استکان های خالی از چای را از چای پر کردم و به سالن بردم . زن دایی مشغول تماشای تلویزیون بود مسعود و اقا رحمان دوستانه در کنر هم صحبت می کردند پس از تعارف چای زن دایی اشاره کرد کنارش بشینم بعد گفت: - مسعود می گفت که اتاق کناری طبقه بالا رو انتخاب کردی می خواستم یه موضوع جالب رو بهت بگم اتاقی که تو انتخاب کردی همون اتاقیه که پدر مادرت در اخرین سفرشون در اون جای گرفته بودن .تو می تونی در اون کمد یادگاری های از اونا پیذا کنی . دو جفت صندل زنانه و مردانه ،یکی دو دستمال سفید که همیشه در کنار اونا با نخ گلدوزی اول اسم پدر و مادرت حک شده این دستمال ها رو مادرت گلدوزی کرده وفراموش کرد با خودش ببره تو اگه بخوای می تونی اونا رو برداری رضا این یادگاری ها رو خیلی دوست داشت و من خوشحال می شم اونها رو به تو که دختر شون هستی بدم. - خیلی ممنون زن دایی اما من می خواستم یه خواهشی بکنم. - چه خواهشی عزیزم ؟بگو. - دلم می خواد برام از سفر اخر بگین اصلا چطور شد که پدر و مادرم پس از اون همه سال تصمیم گرفتن به ایران بیان . من یه چیزهایی می دونم اما کامل نیست خیلی دلم می خواس از یه ادم مطلع این چیز ها رو می پرسیدم و فکر می کنم شما از همه اگاه تر باشین. زن دایی سر تکان داد و بعد در حالی که با کنترل تلویزیون را خاموش می کرد گفت : - برای اینکه یه توضیح روشن و واضح رو بدم باید سالها پیش بر گردم به اون سالی که مادرت تو دانشگاه قبول شد در همون سال اول پدرت رو دید پدرت فواد دانشجوی سال اخر بود و مادرت دانشجوی سال اول اونا تو کتابخانه دانشگاه با هم اشنامی شن و این اشنایی زمینه ساز عشقی پر شکوه و اتشین میشه فواد برای تحصیل در رشته ادبیات فارسی از کویت به ایران امده بود و از انجایی کهوضع مالی خوبی داشت طرفدارها وخواهان زیادی دورش نپمی چرخیدند اما فواد تا اون موقع دل به دختری نبسته بود تا اینکه زهره رو دید عشق میون این دوتا اون قدر به سرعت شکل گرفت که یک باره نقل همه محافل شد اونایی که عاشق دلخسته فواد بودن وقتی عشق پر شور زهره رو دیدن به دنبال سنگ اندازی افتادن و تلاش کردن که این دو کبو تر عاشق رو به طریقی از هم جدا کنن دختر ها بیخ گوش زهره شعار می دادن که دوست دخترای سابق فواد هستند و پسرهایی که به وسیله ای این دخترها تطمیع شده بودن به فواد تلقین می کردن که سلامت اخلاقی نداره و با دیگرون هم دوسته اما فواد و زهره که همدیگه رو خوب می شناختن فریب نخوردند و با بی اعتنایی پوزه همه شون رو به خاک مالیدن . یکی از دشمنای زهره دختری به نا م شیرین بود و چون همکلاسی فواد بود عشق فواد رو حق مسلم خودش می دونست و می خواست به هر ترتیبی شده بین اونا جدایی بندازه شیرین فهمیده بود که زهره عشقش رو از خانواده اش مخفی کرده بنابراین نقطه ضعف زهره رو پیدا می کنه . زهره به دلایل زیادی عشقش رو از خونواده اش پنهون کرده بود اول اینکه بافت خانواده اونا سنتی بود و عشق و عاشقی در اون راههی نداشت و داماد رو پدر ومادر انتخاب می کردن و دختر حق انتخلب نداشت در ثانی از دید خانواده زهره فواد یه خارجی بود و با موافقت ازدواج اونا ممکن بود دخترشون رو به کویت ببره و این امر برای اونا که یک پسر و یک دختر داشتن سخت بود و جدا از همه زهره شیرینی خورده پسر عموش بود و عدم ازدواج اونا جنگ فامیلی رو به راه می انداخت . شیرین که از این موضوع با خبر شده بود یک نامه مفصلی نوشت و ان رو به نام پدر زهره پست کرد .پدر زهره وقتی که از جریان باخبر شد تهدید کرد که دیگه نمی گذاره زهره به دانشگاه بره و به صورت زهره توی خونه زندونی شد. پدر زهره تصمیم گرفت که هر چه زودتر عروسی زهره رو با پسر عموش رو راه بندازه اما مادر زهره طاقت دیدن اشک های دخترش رو نداشت و یکباره سکته ای ناگهانی همه رو از جوش و خروش عروسی انداخت زهره در غم از دست دادن مادرش می سوخت و از سویی دیگر دوری از فواد اون رو به مرز جنون کشیده بود.پدر زهره هم این حادثه تلخ رو به پای عشق زهره و فواد میزاره و بیشتر کینه فواد رو به دل می گیره . از طرفی دیگه فواد وقتی از جریان باخبر میشه از زهره خواستگاری می کنه که با تحقیر پدر زهره رو به رو می شه زهره که از برخورد پدرش با فواد ناراحت می شه ناخوداگاه به فواد پیشنهاد می کنه که با هم فرار کنن بعد از عروسی پدر زهره ناچاره که این ازدواج رو قبول کنه.یک وقت همه خبردار شدن که زهره با فواد فرار کرده و به کویت رفته پدر زهره دیونه می شه و به کویت میره تا زهره رو برگردونه اما فواد به همراه زهره و تنها خواهرش به شهری دیگری می روند که هیچ کس از ان با خبر نبود. پدر زهره هم در مقابل شماتت های برادرش تنها کاری که می کنه زهره رو از خونه طرد می کنه و میگه تا اون زنده س زهره حق نداره پاشو توی خونه بذاره. سالها از این اتفاق میگذشت و کسی از زهره خبر نداشت تا اینکه رضا به طور اتفاقی توسط یکی از دوستاش که کویت کار می کرد می تونه ردی از فواد پیدا کنه رضا به صورت پنهانی با زهره شروع به مکاتبه می کنه و به اون میگه ادرس نامه ها رو به نشونی دوست مشترک فواد و رضا پست کنه به این ترتییب خواهر و برادر از حال هم باخبر می شن.در همین سالها من و رضا با هم ازدواج کردیم بعد ها فهمیدم که من هم مثل زهره برای بچه دار شدن مشکل دارم و پس از مراجعه به پزشک فهمیدم که عوامل خونی باعث این جریانه. رضا پیشنهاد کرد که فرزندی رو رو قبول کرده و بزرگ کنیم هنگام مراجعه به مرکز به شدت شیفته دختر و پسری شدیم که خواهر و برادر بودن به این ترتیب مقصود و ویدا رو انتخاب کردیم یکسال از اومدن مقصود و ویدا می گذشت که متوجه شدم که خداوند لطفش رو شامل حال ما کرده و ما داریم بچه دار می شیمبا تولد مسعود خداوند رحمت و شادی رو به ما عطا کرد پدر رضا وقتی از جریان بچه ها با خبر شد از رضا دوریی کرد و به اون روی خوش نشان نمی دادو دو سال بعدپدر رضا در تنهایی فوت کرد رضا این خبر رو به زهره داد و گفت که به چه علتی نمی تواند به ایران بیاید به این تر تیب زهزه حتی نتونست در وداع ابدی پدرش رو ببینه. مدتی بعد خبر دار شدیم زهره دختری رو به دنیا اورده که نامش رو امل گذاشته . رضا به کویت سفر کرد و همون جا زهره قول داد که به ایران سفری داشته باشن و از رضا نیز خواست تا سهم الارثش رو در کار فروشگاه به کار بگیرد و سود اون رو در بانک بذاره رضا نیز همین کار کرد. چند سال بعد زهره و فواد به ایران امدند در حالی که امل کوچولو رو پیش عمه اش گذاشته بودن چون روز پرواز متوجه می شن که امل کوچولو سرخک گرفته و برای اینکه حال بچه بدتر نشه تصمیم می گیرن اون رو به عمه اش بسپارن . یک هفته از اومدن اونا مثل برق و باد گذشت و زهره که بی تاب دیدار امل بود برای رفتن شتاب می کرد قرار بود که اونا با اتومبیل به شیراز برن وبعد از اونجا راهی تهران و کویت بشن اما در میان راه با یک تصادف وحشتناک ، عمر سفرشون کوتاه شد و ماندگار اینجا شدن. رضا اونا رو در کنار هم به خاک سپرد . زن دایی در حالی که صدایش از اندوه می لرزید گفت: -مرگ زهره و فواد برای همه تلخ و گزنده بود خصوصا برای رضا . اون همیشه سر قبرشون می رفت وحرف های که می خواسته به اونا بگه سر قبرشون به اونا می گفت رضا به هر طریقی تلاش می کرد تا تو رو به ایران بیاره و زیر پر وبللت رو بگیره اما عمه ات زیر بار نمی رفت و می گفت امل یادگار تنها برادرمه و من تمی تونم اون رو از خودم دور کنم مدتی این کشمکش ادامه داشت تا اینکه عمه ات خونه رو فروخت و به جای بی نام و نشونی رفت به هر حال ما یکباره دیگه تو رو گم کردیم همونطور که یک روز پدر و مادرت رو گم کرده بودیم و این حسرت ابدی در دل رضا نشست که قبل از مرگ برای یه مرتبه دیگه هم که شده چهره یادگار زهره محبوبش رو ببینه بله دخترم این تمام اون چیزایه که من می تونستم بهت بگم حلا هم مطمئنم که رضا امشب رو در ارامش به سرمی کنهو از غم وغصه بی خبری تو نجات پیدا کرده. اشک بر پهنای صورتم جاری بود کاش دایی زنده بود و من سر بر شانه های مهربانش می گذاشتم و درد یتیم بودن رو فراموش می کردم درست که خانواده اش هر کدام به نوعی تلاش می کردند که جای خالی او را پر کنند اما کمبودش را عمیقا احساس می کردم. زهرا خانم به من کمک کرد تا بلند شوم وگفت : - بسه دیگه دخترم چقدر گریه می کنی ؟ من مطمئنم که امشب سر درد می گیری بیا بلند شو یه ابی به دست وصورتت بزن با گریه که کاری درست نمی شه به جای گریه یه فاتحه براشون بخون هم اونا به ارامش می رسن هم تو ثوابی می بری. همه با حرف شروع به خوندن فاتحه کردیم . زمانی که دست و صورتم را شسته بودم به سالن برگشتم دیدم زهرا خانم به زندایی کمک می کرد تابلند شود زن دایی با کندی ایستاد و به عصا تکیه داد و گفت : -من دارم می رم بخوابم تو هم بهتره زودتر بخوابی برای اولین شب اقامتت تو این خونهمیزبان خوبی نبودیم معذرت می خوام که با ذکر خاطرات گذشته تو رو ناراحت کردم . -این حرف رو نزنین من خودم از تون خواستم و ممنونم که همه چیز رو برام گفتین شما امشب خیلی از ابهامات زندگی منو روشن کردین و من واقعا ازتون متشکرم زندایی لبخندی زد و بعد به سوی اتاقش رفت . در حالی که به اقا رحمان و مسعود نگاه می کردم گفتم : - من به اتاقم می رم شبتون به خیر هر دو جواب دادند و من راهی طبقه دوم شدم در اتاق اولین کاری که کردم یادگاری های پدر ومادرم را بیرون کردم و دستمالها را به چهره فشردم و شروع به گریه کردم پس از دقایقی ارام گرفتم بلند شدم انها را سر جایشان گذاشتم احساس خستگی شدیدی کردم پیش بینی زهرا خانم درست در اومد و به من سر درد عجیبی دست داد. با کمی تجسس دسشویی را پیدا کردم اب سرد و خنک اندکی ارامم کرد اما هنوز سرم درد می کرد با دیدن قیافه خودم در اینه خنده ام گرفت پلک های متورم وقرمز شده بود . صدای ارامی به گوشم رسید از این که مسعود من را در این حالت ببینه وحشت زده شدم و صبر کردم تا او به اتاقش برود وبعد از دستشویی خارج شدم . صدای قدم های مسعود لحظه ای پشت در اتاق ارام شد وبعد باز به گوش رسید شاید وقتی از اتاق من نشنیده خیال کرده بود من خواب هستم و به سوی اتاق خود رفته با شنیدن صدای در اتاق مطمئن شدم که مسعود به اتاق رفته است به سرعت بیرون امدم و وارد اتاق خود شدم در همین هنگام صدای زنگ تلفن به گوش رسید با تعجب گوشی را برداشتم گفتم : -بله بفرمایید - امل منم مسعود برات قرص مسکن اوردم اگه می خوای الان برات بیارم از تصورات خودم خندهام گرفت پس او فهمیده بود که در اتاق نبودم به ارامی گفتم: - ممنون میشم مسعود جان چون واقعا سرم درد میکنه و به اون نیاز دارم - باشه اومدم نگاهی در اینه به خود انداختم اندکی سرخی وبر افروختگی چهرهام کمتر شده بودد اما هنوز انقدر ها بود که نشان دهد دوباره گریه کرده ام ضربه ای به در اتاق خورد گفتم : - بفرمایید مسعود در حالی که یک شیشه ای اب و بسته ای قرص مسکن در دست داشت وارد شد با نگاهی به صورتم فهمید برای چه انقدر به قرص مسکن نیاز دارم در حالی که اب وقرص را روی میز توالت می گذاشت گفت: - این مسکن ها قویه بهت کمک می کنه که زودتر بخوابت ببره اگه یکی از اونا رو بخوری تا صبح راحت می خوابی لبخند زدم و تشکر کردم مسعود به ارامی پرسید: - به چیزی احتیاجنداری ؟تا خرید فردئا می تونی هر چی بخوای از اتاق ویدا برداری - نه ممنون چیزی احتیاج ندارم - خب پس من مزاحم نمی شم می رم تا تو راحت باشی شب به خیر . به جای جواب خنده ام گرفت مسعود این لحظات با مسعود اولین لحظات دیدار خیلی متفاوت بود مسعود در حالی که با تعجب نگاهم می کرد پرسید: -چی شده ؟به چی می خندی؟! -به اینکه نکنه تو ادم دو شخصیتی باشی. -دو شخصیتی ؟!منظورت چی؟ در حالی که تلاش می کردم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم: -خب می دونی تو ادم رو گیج می کنی پشت در بسته باغ یادته چطور خوشمزگی می کردی سر به سرم می گذاشتی در حالی که اولین لحظه دیدار بود من وتو با هم غریبه بودیم اما حالا که اشنا دراومدیم و معلوم شده که قو خویش هستیم این طور رسمی حرف می زنی و کاملا جدی هستی برای همین می گم نکنه تو دو شخصیتی باشی. مسعود لبخند زنان سر تکان داد و گفت: -دختر عمه بازیگوش اما دقیق من تو خیلی خوب منو شناختی خب میدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه ایناخلاق منه که با ادم ها غریبه راحت تر از اشنا هاهستم ادم هایی رو نمی شناسم خیلی راحت به بازی می گیرم و با حرافی یا به قوا تو خوشمزگی سر حرف رو باهاشون باز می کنم اما با اشنا ها این طوری نیستمانگار یک ترمز هشدار دهنده هی منو متوقف می کنه که مواظب حرف ها و حرکاتم باشم که مبادا جای حرف وحدیثی باقی بمونه و بعد بخوام جوابگو باشم در لحظه ای اول که تو رو دیدم خیال نمی کردم تا این اندازه به ما نزدیک باشی به خاطر همین راحت حرفهام رو زدم اما حالا می ترسم حرفی بزنم یا حرکتی بکنم تو رو فراری بدم به خاطر همینه که به قول تو رسمی و جدی ام. - اما تو می تونی بامن راحت باشی خیالت هم راحت من خیال فرار ندارمپس سعی کن خودت باشی. مسعود لبخند دوستانه ای زد وسر تکان داد بعد اشاره به قرص کرد و گفت: -یکیش رو همین الان بخور و بخواب فردا صبح یک سری به فروشگاه فرش می ریم وبعد برای خرید به بازار می ریم. -فروشگاه به خونه نزدیکه؟ -نه فروشگاه مرکزی تو کازرونه ما فردا به کازرون می ریم که با اینجا فاصله زیادی نداره تو لیست خریدات رو اماده کن تا عصر در شهر هستیم هم می تونیم خرید منیم هم به یکی دو جایی دیدنی شهر سری بزنیم چطوره؟ - عالیه. -خب پس حالا که موافقی شب به خیر . - شب تو هم بخیر مسعود جان. مسعود به سوی در اتاق رفت.کلید برق را خاموش کردو به جای ان چراغ خواب را روشن نمود قرص مسکن رو خوردم و دراز کشیدم ولحظاتی بعد در خوابی سکراور فرو رفتم. پایان فصل اول فصل 2 شب بود صدای زمزمه ای ارام به گوش می رسید گویی زنی در ارزوی دیدار دخترش بی تابانهحرف می زد و مرد پای بر پدال گاز می فشرد تا به موقع به فرودگاه برسد و حسرت دیدار دختر را از دل همسرش بزداید ناگهان اسمان پر ستاره شب با انبوه ابرهای سیاه تاریک گردید درپی ان به یک باره غول دهشتناکی جلوی مسیر حرکت اتومبیل را سد کرد و به دنبال ان صدای برخورد اهن وفلز و شیشه که در لابلای فریادهای ملتمسانه ودردناک گم می شد و به گوش رسید. صدای گریه زن اوج می گرفت و با درد مردجوان را صدا میزد اما کسی جوابگویش نبود ماشین واژگون شده ومرددر لابلای پاره اهن ها خیلی زود به خاموشی لبیک گفته و فارغ از هر درد و رنجی بود فریاد درد مندانه زن رفنه رفته کم رنگ تر شد تا ان که خاموش شد و او نیز راه رفتگان را پیمود. صاحب غول دهشتناک با سختی و مرارت خود را به اتومبیا واژگون شده رسانید یکی از دستها و سرش شکسته بود و بی وقفه خون از ان جاری می شد او با سرعت تمام می راند تا زودتر به بستر مادر بیمارش برسد برای همین از جاده ای بی راهه امده بود تا زودتر به مقصد برسد اما فکر نمی کرد مسافرینی دیگر برای سرعت در رسیدن به مقصد این جاده را انتخاب کرده باشند. مرد لنگ لنگان به سوی ماشین خودش رفت و چراغ قوه را برداشت و به سرعت مصدومین برگشت باپاشیدن نور بر چهره مرد وزن جوان به یکباره فریاد دلخراشی کشید صورت ها متلاشی شده و معلوم بود که هر دو در اثرشدت ضربات واردهمرده اند و این حال او را بدتر کرد به طوریکه یک دفعه نقش بر زمین شد جیغ می کشیدم و فریاد میزدم و در خواب پدر و مادرم را صدا می زدم این کابوس همیشه با من بود هر بار پس از دیدن چهره متلاشی شده انها وحشتزده در خواب فریاد می کشیدم وعمه در حالی که گوش به زنگ کابوس های هرسناک و دائمی من بود در اغوشم می گرفت و نوازشم می کرد تا ارام بگیرم اما پس از مرگ عمه کسی نبود که تا ارامش از دست رفته ام را به من هدیه دهد ان وقت یاد گرفتم که با ترس وهراس سرم را در بالش فرو ببرم و برای تنهایی خود دردمندانه بگریم . از سر وصدای بی قراری من ظاهرا تنها کسی که بیدار شده بود مسعود بود او در حالی که ضربات ارامی به در میزدگفت: -امل.....دخترعمه.....یداری؟ هق هق کنان سر از روی بالش برداشتم نفسم به شمارش افتاده بود نمی توانستم جوابی بدهم وهمین امر سبب اضطراب مسعود شدو او بی هیچ درنگی دستگیره در را چرخاند و به داخل امد با دیدن او دوباره بغضی که در گلویم بود شکست و مسعود با سردر گمی در حالی که دست و پایش را گم کرده بود به سویم امد وپرسید : -چی شده امل جان...چه اتفاقی افتاده؟ سرم را به طرفین تکان دادم مسعود که حیرت زده نگاهم می کرد به دنبال جوابی روشن باز پرسید: -می شه بگی برای چی گریه می کنی ؟ چرا داشتی فریاد می زدی؟ با این پرسش گریه ام شدیدتر شد مسعود به یکباره هوشیار شد و پرسید : -خواب می دیدی؟! به ارامی سر تکان دادم کنارم نشست در چشمان اشک الودم نگریست و با نرمی گفت: -می خوای خوابت رو برام تعریف کنی ؟ به تندی سرتکان دادم در ان لحظات نمی خواستم کابوس وحشتناکم را بازگو کنم مسعود با مهربانی گفت:خیلی خب باشه هر وقت دوست داشتی می تونی اون رو تعریف کنی حالا سعی کن به خوب فکر تا ارامش پیدا کنی به این فکر کن که در ایران هستی و به میون خانواده خودت برگشتی و دیگه تنها نیستی.... اشک ارام ارام بر گونه هام سر می خورد در تاریک روشن اتاق سخنان دلداری دهنده مسعود تداعی گر دلسوری های مهربانانه عمه بود و این کم کم ارامم کرد . مسعود ان شب انقدر در اتاقم ماند تا از خوابیدنم مطمئن شد و من صبح زمانی که از خواب بیدار شدم شر مگین این مطلب بودم و باید از او عذر خواهی می کردم زمانی که از اتاق بیرون امدم نگاهم به در بسته اتاق مسعود افتاد ساعت داخل سالن هفت ونیم را نشان میداد ومن به یاد اودم که مسعود در لا به لای سخنانش دیشب به زندایی می گفت که فردا ساعت هفت ونیم هشت به کازرون خواهیم رفت چون قرار بود ان روز حقوق کارکنان مغازه را بدهد در ضمنمرا در خرید مایحتاجم همراهی کند تمیم گرفتم او را از خواب بیدار کنم چند قدم به سوی اتاقش برداشتم اما یکباره یاد مطلبی افتادم و با سرعت به اتاق خودم بر گشتم گوشی تلفن را برداشتم و شماره 9 را گرفتم به انتظار ایستادم حدس می زدم که مسعود خواب مانده باشد پس از چندین بار مسعود گوشی را برداشت و صدای زنگ دار خواب الودی در گوشی پیچید : -بفرمایید خواهش می کنم.خنده کنان گفتم : -سلام اقای خواب الود ! صبح به خیر . صدای شاد مسعود به گوشم رسید که گفت : - سلام صبح تو هم به خیر .هی خوب شد بیدارم کردی این ساعت روی میز من درسته ....یعنی ساعت هفت نیمه؟! -درسته تازه یه کمی هم از هفت ونیم گذشته؟! -خدای من ! من کلی کار دارم که باید انجام بدم می خواستم صبح زود بیدار بشم تا به همه کارام برسم ولی ... در میان سخنانش با افسوس گفتم : - ولی بدخوابی دیشب باعث شد که نتونی صبح زود بیدار بش . منو ببخش مسعود جان حتما دیشب خیلی تو رو وحشت زده کردم . - وحشت زده؟نه اصلا فقط کمی حیرت زده شده بودم و همین باعث شد که دست و پامو گم کنم می دونی دیشب کلی از خودم خنده ام گرفت بود - برای چی؟ - خب یرای اینکه هیچ وقت خودم رو در مقام یک دلداری دهنده ندیده بودم من دیشب بیشتر از اونی که تو به دلداری نیاز داشتی خودم محتاج دلداری بودم اخه نقطه ضعف من گریه دیگرونه من طاقت همه چیز رو دارم الا این که کسی جلوم گریه کنه این طوری خودمم دلم پر از غصه می شه و میخوام خودم هم بزنم زیر گریه دیشب خیلی تلاش کردم که پا به پای تو گریه نکنم حقیقتش رو بخوای خیلی به خودم امیدوار شدم. از حرف های مسعود ولحن گفتارش خنده ام گرفته بود باز همان مسعود شاد وشیطان لحظات اولیه دیدار شده بود به ارامی گفتم: -خب پس از قرار معلوم ما دیشب هر کدوم به نوعی باعث دلداری و داگرمی همدیگه شدیم. -درسته و من شخصا خیلی ازت ممنونم. -بسه مسعود جان این منم که باید تشکر کنم به هر حال به خاطر همه چیز ممنونم وبه خاطر بدخوابی دیشب ازت معذرت می خوام. خندید بی انکه ادامه بحث را پی بگیرد پرسید: -حاضری بعداز خوردن صبحانه راهی بشیم یا ترجیح می دی که صبحانه رو در کازرون بخوریم ؟یک مغازه دل و جگر فروشی سراغ دارم که دل و جیگرهاش محشره می تونیم نیم ساعت دیگه خودمون رو به یک صبحانه حسابی مهمون کنیم . باشه هرچی تو بگی. خب پس عجله کن تا من لباس می پوشم تو هم اماده شو که از همین حالا دلم برای صبحانه امروز داره ضعف می ره. خنده کنان گوشی را گذاشتم وبه سرعت اماده شدم زمانی که از اتاق بیرون رفتم درست همزمان با خروج مسعود از اتاقش بود برای لحظه ای ایستا و نگاهم کرد و کنجکاوانه پرسید : -حوصله داری یک روز کامل را بیرون از خونه باشب ؟ممکنه که کارمون تا شب طول بکشه ها. -اشکالی نداره مطمئن باش که من شکایتی نمی کنم. - خب پس حالا که این طوره بزن بریم. لبخند زنان از پله هاپایین رفتیم از اشپزخانه صدای زندایی وزهرا خانم می امدو به دنبال صدا ادایی مردانه که متعاق به اقا رحمان بود به همراه مسعود وارد اشپز خانه شدیم و سلام کردیم زهرا خانم اشاره کرد تا بشنینیم تا صبحانه را اماده کند اما مسعود از نقشه اش حرف زد و در مقابل اصرارهای زهرا خانم که غذایی خونه سالم تر از بیرون می دانست مقاومت کرد و در اخر ما سوار ماشین شدیم و مسعود حرکت کرد . مسعود همانطور که با شیطنت می خندید و لودگی می کرد و وعده می داد که لذیذ ترین صبحانه دنیا در انتظارمان است هر بار که به او نگاه می کردم و نقش لبخند صمیمانه اش را می یدم بیشتر از لحظات قبل مفتون اخلاق خوب و شوخ طبعی ذاتی اش می شدم. مسعود از کوچه های خاکی گاه اسفالت می گذشت تا واردخیابان اصلی منتهی به شهر شویم زمانی که به جاده رسید پا بر روی پدال گاز می فشرد و به سرعت پیش می رفت غافل از انکه این همه سرعت مرا به یاد کابوس ترسناک دیشب می انداخت . مسعود حرف میزد از خودش می گفت از مقصود و ویدا و فروشگاهی که در انگلیس دارند از دختری به نام ملانی که هم دفتردار فروشگاه است و یک سوم سرمایه فروشگاه را سهیم است او حرف می زد ومن با هراسخودم را به پشتی صندلی می فشردم و در سکوت دستهایم را محکم به صندلی گرفته ودر خود مچاله می شدم صدای ناله ها فریاد ها برخورد فلز و شیشه به گوشم می رسید و من با چشمانی بسته در انتظار فاجعه بودم یکباره با حرکت سریع مارپیچ ماشین به تصور اینکه فاجعه ای رخ داده انچنان فریاد دلخراشی کشیدم که مسعود به تندی به جاده خاکی کشید و ماشین را متوقف کرد . من بی وقفه جیغ می کشیدم و او برای ارام کردنم در حالی که سرم را درسینه اش پنهان کرده بود با لحنی ارامش بخش می گفت : - نترس....نترس.... هیچ اتفاقی نیفتاده فقط یک سبقت مجاز بود خواهش می کنم اروم باش ....اروم ،اروم.... جیغ هایم تبدیل به هق هق سکسکه گونه ای تبدیل شده و هذیان می گفتم: -من دیدم با خودم دیدم اونجا در دل تاریکی جسد متلاشی شده پدر و مادرم رو دیدم صورتشون متلاشی شده همه جای بدنشون پر از خون بود یه ماشین با سرعت به اونا زد من صدای فریادهای درد ناک مادرم رو شنیدم با این گوشام شنیدم هیچ کس نبود کمکشون کنه اونا مردن اونا بی کس مردن من دیدم.....خودم دیدم.... گریه می کردم و از کابوس شبانه ام حرف می زدم مسعود ارام ارام تکانم می داد من در حالی که گوش به اوای جرس گونه قلبش سپرده بودم احساس امنیت می کردم درست مانند زمانی که عمه بود و با حرفهایش من را ارام می کرد . زمانی که ارام گرفتم مسعود اتومبیل را به حرکت در اورد واین بار در کمال ارامش رانندگی می کرد . از ضعف خودم خجالت می کشیدم و احساس می کردم که برای مسعود دردسر افرینی می کنم او از شب قبل که مرا دیدهتا حالا مدام در حال دلداری دادن به من بوده و یاد اوری این مسئله به من می فهماند که کمی خودار باشم و کاری نکنم که که او خیال کند دختری نازک نارنجی یا لوسو حساس هستم. از زیر چشم به مسعود که متفکرانه و در کمال ارامش رانندگی می کرد نگاه کردم و گفتم: -به نظر دختر پر دردسری میام درسته؟ - هان چی گفتی ؟! حرفم را تکرار کردم.در حالی که لبخند میزد گفت: -تو دختر پر دردسری نیستی . این منم که خیلی بی ملاحظه بودم.من با دیدن حالات دیشب تو باید میفهمیدم که تو دچار چه کابوسی هستی و با رانندگی تند امروز نباید کابوس دیشبت رو برات تداعی می کردم. -این حرف رو نزن مسعود. تو داری منو دچار عذاب وجدان میکنی. دلم نمی خوادبه خاطر من خودتو سرزنش کنی. مشکل من با کابوس های شبانه ام مشکل قدیمیه ودر تمام این سالها هراز چند گاهی به سراغم میاد و آزارم می ده دیشب هم بعد از شنیدن حرفهای زندایی باز خاطره پدر و مادرم در ذهنم زنده شد و باعث شد مرگ اونها در خیالاتم جون بگیره و وحشت زده تو رو هم از خواب بیدار کنم . مسعود همانطور که با دقت تمام رانندگی می کرد با وسواس پرسید: - تو که موقع تصادف با اونها نبودی پس چه طور می تونی اون صحنه ها رو پیش خودت مجسم کنی؟! - من از کنار هم گذاشتن تعریف های دیگرون تونستم برای خودم یه فیلمنامه بسازم. فیلمنامه تصادف پدر ومادرم در حالیکه صدای ناله درد ناک مادرم بلنده و فریاد ها ی او که پدرم رو صدا میکنه به گوشم میرسه. مسعود با تعجب نگاهم کرد و گفت: -اما من شنیدم که مرگ عمه و شوهرش آنقدر ناگهانی بوده که اونها اصلا زجر نکشیدن چه کسی به تو گفته عمه موقع مردنآه و ناله میکرده؟! -هیچ کس نگفته من اینطور تصور میکنم آخه مگه مرگ هم بیدرد امکان پذیره. -خوب این استدلال توء اما اون چیزی که من شنیدم با اونچه که تو در کابوسات میبینی خیلی فرق داره پدر و مادرت بدون هیچ زجرو دردی از دنیا رفتن.اینو راننده ای اون ماشین سنگینی که با اونها تصادف کرده میگه . اون میگفت اونقدر ناگهانی اتفاق افتاده که خودش هم نفهمیده چی به چی شده یه سبقت بیجا سر پیچ حادثه آفریده و تا ماشین های عابر در جاده میان که به کمک مصدومین برن متوجه میشن که اونا بدون هیچ سر و صدای تموم کردن این اتفاقیه که افتاده. -ماشین های عابر در جاده؟ یعنی اونها توی یه جاده بیراهه تصادف نکردن؟ -نه کی گفته .... اونها توی جاده اصلی بودن ومن تا حالا حرفی از جاده بیراهه و این چیزا نشنیدم . سخنان مسعود همچون آبی بود که بر آتش درونم ریخته میشد احساس آرامشی غریب میکردم انگار از حصار صدهاد غل و زنجیر آزاد شده بودم من بارها در دل دعا کرده بودم که ای کاش آنها مرگی آرام و بی درد داشتن واینک با شنیدن نحوه ای مرگ آنها آسودگی خیال وادارم میکرد که لبخند بزنم. صدای نگران مسعود چند بار صدایم کرده و جوابی نشنیده بود به - امل امل جان حالت خوبه؟ -بله خوبم نگران نباش. -خداشکرت. پاک منوترسوندی دختر اول خیال کردم خوایدی اما بعد که دیدم با چشمای بسته لبخند می زنی خیال کردم ... -لابد خیال کردی دیونه شدم که یه دقیقه گریه می کنم ویه دقیقه دیگه میخندم نه؟! -نه بابا این حرفها چیه میزنی؟خب بگذریم . دیگه داریم به شهر نزدیک میشیم ببینم با خودت صابون اوردی ؟ -صابون؟! - خب ارهدیگه می خوام همین جا تا به شهرمی رسیم به شکمت صابون بزنی . خندیدم اگر چه می دانستم این اصطلاحات عامیانه زبان فارسی است اما مسعود انقدر شاد و خوش انهارا به زبان می اورد که مایه تفریح من می شد. ویرایش توسط mlika : 22-10-2011 در ساعت 21:35 |
|||||||||
|
|
|
|
#3 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
مسعود همانطور که ماشین در خیابانهای شهر می راند یکباره گفت:
-راستی یه سوالی دیشب تا حالا خیلی ذهن من رو مشغول کرده . -بگو ببینم اون سوال چی؟ -می بدونم با اینکه لهجه داری چطور فارسی رو روان صحبت می کنی . لبخند زدم این سوال را پیش از این خیلی ها پرسیده بودند گفتم: -علتش اینه که پدرم به ادبیات فارسی تساط کامل داشت و در این زمینه درس خونده بود اون با مادرم و همه همکارهای ایرنیش فارسی حرف می زد و من هر چه فارسی را روان یاد گرفتم با عربی مشکل داشتم و بیشتر به یه دختر از پدری فارسی زبان پبیه بودم تا دختری عرب . مسعود سر تکان داد و به دنبال ان درحالی که ماشین را کنار مغازه ای پارک می کرد گفت : -خب حالا دختر عرب فارسی زبان زود باش پیاده شو که می ترسم دل و جیگر ها ی مغازه تموم شده باشه و سر من وتو بی کلاه . پس بجنب که عقب نیفتیم . در میان شوخی وخنده وارد مغازه ای بزرگ شدیم که در گوشه ای از ان با چیدن چند میز و صندلی فضایی شبیه رستران را تدارک دیده بودند مسعود اشاره کرد که پشت یکی از میز ها بشینم و بعد خودش به دنبال شفارش صبحانه به مرد مغازه دار که گویی با پیش زمینه اشنایی با دیدن مسعود لبخندی زده بود نزدیک شد و پس از کمی خوش وبش به طرفم امد یکی از صندلی ها را جلو کشید و نشست و بعد گفت: -خب بیا تا صبحانه اماده بشه یه برنامه ریزیبرای کارهای امروز داشته باشیم بعد از اینجا اول می ریم به فروشگاه تا هم تنو یه دیدنی بکنی هم من حقوق بچه ها را بدم بدش می ریم بازار و خریدای تو رو انجام می ددیم چون مغازه و فروشگاه اینجا کمی دیر باز می کنن بعدش اگه کارمون زود تموم شد می ریم به باغ نظر که یه جای سر سبز و باصفا ست و هم می تونیم نهار ظهرمون رو انجا بخوریمساعت سه و نیم چهار می ریم به امام زاده سید محمد وسر خاک پدر ومادرت یک فاتحه می خونیم و انقدر کشش می دیم تا بشه حدود پنج که باز دوباره مغازه ها باز بشه و بعدش یه سری به چند تا کتاب فروشی می زنیم تا کتاب ها ی سفارشی منو تحویل بگیریم و اگه از خرید ها تو هم چیزی باقی مونده باشه اونا رو انجام می دیم و در اخر برای شام خودمون رو به زهرا خانم می رسونیم تا دل اون هم به اورده باشیم و فرار امروز صبحمون رو جبران کرده باشیم .چطوره؟ - خیلی خوبه برنامه ریزیت حرف نداره . -پس چی فکر کردی خودمم حرف ندارم .اهان اینم از محمود اقای گل که داره شاد و شنگول به طرفمون می ایدبوبکش امل بوبکش که لامصب بوش ازخودش هم خوشمزه تره خنده کنان به توصیه مسعودگوش دادم بوی مست کننده و وسوسه انگیز دل و جیگر کباب شده واقعا اشتها برانگیز بود محمود اقا در حالی که دو سینی بزرگ روی میز می گذاشت با شنیدن پایان سخنان مسعود لبخند زنان گفت: -مطمئن باش خودش هم به خوشمزگی بوشه نرم و دنبه ای بخورین نوش جانتون. مسعود خنده کنان تکرار کرد: -نرم دنبه ای عجب تبلیغی !.... اشاره کرد که مشغول خوردن شوم با کنار زدن نان در میان خود تکه های درشت دل و قلوه را نهان داشت ان قدر اشتهایم برانگیخته شد که بی وقفه شروع به خوردن کردم پیاز و ماست چکیده تکمیل کننده صبحانه ما بود اول نمی خواستم پیاز بخورم اما وقتی دیدم مسعود می خورد تصمیم گرفتم من هم بخورم چون ان وقت با پر شدن شامه خودم دیگر بوی پیاز ازارم نمی داد و برای مسعود هم ناراحت کننده نبود پس از صرف صبحانه به سوی فروشگاهی راهی شدیم مسعود توضیح داد که انجا فروشگاه مرکزی است و چند شعبه هم در شهر دارند و مسئولیت فروشگاه مرکزی با خودش است امابرای شعبات دیگر مسئولینی انتخاب کرده است وحالا همه جمع شده اند تا با گرفتن حقوق خود راهی محل کار شان شوند . مسعود به کار پرداخت حقوق رسیدگی می کرد و من مسحور نمونه های فرش دستباف و زیبای شدم که با هنر مندی بافته شده بودند . توقف ما در فروشگاه اندکی به درازا کشید و این بدان جهت بود که یکی از مسئولین پیشنهاد کرد که چند کارمند دیگر استخدام کنند تا به کارهاسرعت عمل بیشتر بخشد در اخر مسعود این امر را پذیرفت و موکول به امدن مقصود کرد. زمانی از فروشگاه خارج می شدیم کنجکاوانه پرسیدم: -چرا خودت برای استخدام کارمند جدید تصمیم نگرفتی و منتظر نظر مقصود شدی ؟! -چون مقصود سالها بیشتری رو در کنار پدرم بوده و به ایم کارها بهتر از من وارده در تموم سالهایی که من درس می خوندم اون با پدرم کار می کرد و پای به پای پدرم در گسترش فروشگاه و مغازه ها زحمت کشیده اون به شگرد کار بیشتر از من واقفه. به تایید سخنانش سرم را تکان دادم و سوار اتومبیل شدم مسعود همانطور که رانندگی می کرد در ادامه گفت: -مقصود اونقدر کاردانه که پدر که این سالها اخر اداره همه امور رو به دست اون سپرده بود و خیالش راحت و اسوده بود که جانشین خوبی برای چرخوندن فروشگاه و شعبات پیذا کرده به خاطر همینه که منم در کارها با اون مشورت می کنم و سعی می کنم از تجاربش استفاده کنم. -وضع فروش قالیدر خارج چطوره خوبه؟ -خب این بستگی به بازار کار داره اگه جنس خوب و مرغوب بفرستیم مسلما فروشی خوبی داره اخه می دونی این ها کمی گنده دماغند و از هر چیزبهترینش رو می خوان. -این که بد نیست همه ادمها طالب بهترین هان. مسعود به سرعت افزود : - خب درسته اما اونا زیادی خود بزرگ بین هستن و من از این خصلتشون اصلا خوشم نمی یاد در طول مدتی که اونجا بودم خیلی سعی کردم که مثل اونا نشم و فکر می کنم که موفق بودم اما متاسفانه محیط خیلی اغوا کننده اس و می ترسم منم کم کم مثل ویدا شیفته فرنگ و اخلاقیات اونا بشم و این چیزیه که مادر خیلی ازش می ترسه. - مگه ویدا اونجا مشکلی داره؟! مسعود شانه بالا انداخت و با تانی گفت: -اونجا همه به نوعی مشکل دارن ویدا من مقصود . اصلا من فکر می کنم هر کس به خارج می ره اگه فکر می کنه برای فرار از مشکلات باید به اونجا بره اشتباه می کنه مشکلات اینجا یکی دو تا باشه اما مشکلات اونجا بی شماره با سر در گمی به مسعود نگاه کردم او با نیم نگاهی به چهره حیرانم گفت : -امروز در باغ نظر سر فرصت همه چیز رو برات تعریف می کنم فعلا باید وارد با زار بشیم و خرید کنیم صبر کن تا ماشین رو یه جای خوب و سایه پارک کنم. با توقف اتومبیل پیاده و وارد بازار شدیم برای شروع به یکی دو دست لباس ،بلوز،شلوار، دمپایی وکفش نیاز داشتم.مسعود برای خرید نظر می داد و من با حیرت متوجه شدم که او بسیار خوش سلیقه است و در زمینه تناسب خرید صاحب نظر . جنس ها را خیلی خوب می شناخت و به خوب یا بدی مارکها واقف بود. زمانی که از بازار خارج شدیم دستهای هر دوی ما پر از خرید بود که به سختی انها را درصندوق عقب جای دادیم و ناچار شدیم تعدادی از انها را روی صندلی عقب بگذاریم ظهر شده بود مسعود میدان بزرگ شهر را دور زد و با گذشتن از خیابانها متعدد بهسوی خیابان عریضی پیش رفت در دو طرف در ورودی تخت های سیاری بود که در زیر سایه قرار گرفته بودند مردی که بساط فروش هنداوانه هایش را انجا پهن کرده بود با نگاهی مشتاق به ما که نزدیک میشدیم می نگریست . مسعود در حالی به مرد نگاه می کرد به ارامی گفت : -موافقی پیش مقدمه نا هار را با هندونه شروع کنیم ؟! -وای نه دستهایم خیلی کثیفه و رغبت نمی کن چیز ی بخورم. مسعود لبخند زنان گفت: -این که مشکلی نیست توی باغ اب هست توی ماشین منمیه سینی کوچولو با چند تا کارد و چنگال یه بار مصرف. چی فکر کردی من همیشه ا سرویس کامل سفر می کنم حالا موافقی یا نه ؟ این مرد بی چاره از بس مارو نگاه کرد پس افتاد. خنده کنان جواب موافق دادمو مسعود به سرعت به سمت مرد رفت و دقلیقی بعد با هنداونه ای گرد و قلنبه ای برگشت کنجکاوانه پرسیدم: -این هنونه چرا این قدر گرده؟درست عین یک توپ می مونه !من تا حالا هر چی هندونه دیدم کشیده وبلند بودن در ثانی پوست سبز این خیلی تیره اس در حالی که هندونه های دیگه سبز روشن هستن. درسته این هندونه محلیه .و بیشتر در استان فارس کشت می شه خیلی خوشمزه وترد وابداره در ثانی تخمه درشت و سفیدی داره که بو داده اش محشره یادم باشه عصر که میریم برای خرید کتاب کمی از این تخمه ها بو داده برات بگیرم تا خودت بخوری بینی که حرفم تا چه اندازه درسته یادمه روزی که ویدا امده بود انگلی کلی از این تخمه ها رو با خودش اورده بود ما شبهای زیادی خودمون رو با اینها مشغول می کردیم و می گفتیم و می خندیدیم ....اهان راستی یادم باشه ملانی از این تخمه ها خواسته بود حتما یادم باشه براش ببرم. به مسعود نگاه کردم حضور ملانی برای من سوال برانگیز بود در حالی که تلاش می کردم کنجکاویم حالت فضولی نگیرد گفتم: -مگه در اون شبهای تخمه شکستن ملانی با شما بود که از اینا خوشش اومده؟ -گاهی وقت ها به خونه ما می اومد خصوصا شب های که ویدا تمرین داشت و باید دیالوگ هایش رو حفظ می کرد ملانی کمکش می کرد و شب رو با ما می گذروند. -دیالوگ؟مگه ویدا اونجا چه درسیمی خونه؟! -بازیگری ....در واقع تئاتر میخونه اما به خاطر استیل صورتش خیلی مورد توجه قرار گرفته و تا حالا چندین نمایشنامه و کارهای صحنه ای بازی کرده در موقع تمرین در این صحنه هاناچار می شد ازیکی کمک بخواد تا نقش مقابلش رو بازی کنه یا دیالوگ هاش را بخونه ملانی خیلی علاقه به کار ویدا نشون میده وبه همین خاطر جون منو می خره و در مقابل ویدا که همیشه می خواد دیالوگ هاش رو بخونم ایستادگی میکنه و داوطلب میشه . نمیدونی من چقدر از این دیالوگ خوندن بدم میاد مخصوصا وقتی ویدا میگه حس بگیرو عاشقانه یاغصه دار حرف بزن ....اخ نمی دونی چقدر حرصم میگیره. به کنار حوض اب بزرگی رسیدیم مسعود به شیر اب اشاره کرد و گفت : -تا تو دست و صورتت رو بشوری من با یه پتو و چنگال خدمت می رسم فقط از این جا تکون نخوری ها یک وقت گم می شی یا یکی میاد میدزدت! -نترس تا این همه گل های قشنگ اینجاست کسی نمی یاد منو بدزده .این گلها دزدنی ترن. - اختیار دارینامل خانم شما از هر گلی قشنگ تر ودزدیدنی تری .فقط اقا دزده خبر نداره که یه باغبون قوی و جسور مواظب گلشه و نمی ذاره کسی اون رو بچینه خب دیگه تا من میام از جات تکون نخور . با دور شدن مسعود به او نگاه کردم حرف هایش به گونه ای شیرین ب جانم می نشست و قلبم را به تپش وا می داشت در طول این نیم روز اشنایی با مسعود ان قدر همه چیز را به شوخی و خنده گرفته بود که نمی توانستم بر حرف هایش هیچ تفسیری بگذارم اما به گونه ای خاص دلم می خواست که این حرف ها را جدی زده باشد . دست و صورتم را شستم و اب خنک همراه با نسیم ملایمی که می وزید جسم خسته ام را طراوت و شادابی می بخشید باغ پر از درختان نارنج و لیمو بود و همه در حالی که ثمره های فراوان خود را به دوش داشتند استوار بر جایشان ایستاده بودند . مفتون ان همه نشاط و سرسبزی شده بودم که صدای مسعود من را به خود اورد : - غرق کدوم دریا هستی که صدای اومدن من رو نمی شنوی ؟بیا پتو رو زیر سایه پهن کردم هندونه هم داره صدامون می کنه. - هندونه؟مگه اونم می تونه حرف بزنه؟ - خب پس چی ؟فکر کردی فقط ما ادما از انتظار بدمون میاد نه خیر خانم حتی هندونه ها هم بدشون میاد منتظر بمونن .می گن زود باشین بیاین ما رو بخورین قال قضیه رو بکنین . در ثانی ببین رفتم چند تا ساندویچ خریدم .فقط جایی زهرا خانم خالی بود که بینه طرف با چه ظرافتی داشت ساندویچ ها رو می پیچید حسابی بهداشتی و پاکیزه...تمیز و استرلیزه... خندید از خنده او من هم خندیدم اخر نفهمیدم واقعا صاحب ساندویچی بهداشت را رعایت کرده یا نه مسعود جوابی جدی نمی داد ومن هم ترجیح می دادم سوالی نکنم ساندویچ ها و نوشابه ها رو در سایه گذاشتیم و مشغول خوردن هندوانه شدیم مسعود درست میگفت هندوانه ترد شیرین و ابدار بود که تخمه های سفید درشتی داشت بعد از خوردن هندوانه بار دیگر دست و صورتم را شستم و نشستم اما با دیدن مورچه روی زمین بلند شدم پلاستیک ساندویچ ها را به درخت اویزان کردم .مسعود بعد از شستن دست و صورتش در حالیکه می نشست گفت: -از اینجا خوشت میاد؟! -بله جایی قشنگیه !خیلی سر سبز در عین حال ساکت! -درسته اخه اینجا تفریگاه شاهان قدیم بوده باغ نظر یک باغ خیلی قدیمیه و می شه اونو پای به پای اثار باستانی نیشابور که در چند کیلو متری کازرونه قدمت بدی .ان شاءالله یه روزتو رو به اونجا میبرم تا بینی که وارد یه منطقه سرسبز با قدمتی تاریخی شدی. به ارامی سر تکان دادم مسعود با خستگی کش و قوسی به بدنش داد و گفت: -چقدر خوابم میاد فکر کنم سردی و رطوبت هندونه مستم کرده کاش یه تکه نبات همرام بود . نگران نباش من چند تا ابنبات با خودم دارم می تونه سردیت رو برطرف کنه اخه خودم طبعم سرده و با خوردن یکی دو تا چیز سرد حالم منقلب می شه. اب نبات ها را از کیفم بیرون اوردم مسعود تشکر کرد و برداشت صبر کردم تا کمی بگذرد بعد برای پایان دادن کنجکاو ام پرسدم: -خب نمی خوای به قولی که دادی عمل کنی ؟من هنوز مشتاقم که از مشکلات شما در خارج بدونم. مسعود بهدرخت تکیه داد و اندکی درنگ کرد گویی برای گفتن حرفی شک وتردید داشت اما بالاخره بر این تردید فائق امد و گفت: -خب می دونی زندگی همه ادمها یک سری اتفاقاتی هست که دلشون نمی خواد کسی از اونا با خبر بشه اما من به تو حق می دم که بخوای همه چیز رو بدونیچون به هر حال عضوی از این خانواده هستی ومی خوای با ما زندگی کنی و نباید چیزی از تو پنهون کنیم اما قبل از اینکه بخوام برات تعریف کنم می خوام بدونی قصد بدگویی یا خدای نکرده بد نام کردن کس رو ندارم وصرفا جهت اگاه کردن توئه .فهمیدی؟ سرم را تکان دادم .مسعود این بار با لحنی جدی گفت: -تو زهرا خانم و اقا رحمان رو دیدی و خودت شاهدی که مادر چقدر به اونا احترام می ذاره البته اونا ادمای خیلی خوبی هستن اما علت این همه احترام اینه که مادر احساس گناه میکنه و می خواد جبران مافات کنه. -چرا نگه چه اتفاقی افتاده که زندایی در صدد جبران اونه؟ -خب این برمی گرده به مقصود و کارای که کرده اونا یه دختر سیزده چهارده ساله خیلی قشنگ داشتن به نام مینا این مینا چشم و چراغ خونه و زندگی اونا بود و اون قدر دلفریب و زیبا بود که دل از کف مقصود بیست ساله رو برده بود و متاسفانه کاری که نباید بشه شد و خصو صا حادثه زمانی خودش رو بیشتر نشون داد که مینا بار دار شد و ابروی ختنواده اش را در خطر دید .مقصود از اون می خواد که بی سر وصدابچه رو سقط کنه تا پس از یک مقدمه چینی انو از خانواده اش خواستگاری کنه .اما مینا که دختر کم دل و جراتی بوده مخالفت می کنه و حاضر به این کار نمی شه .مقصود که مخالفت اونو می بینه برای پرهیز از ابروریزی به پدر اصرار می کنه که اونو به خارج بفرسته تا تحصیلا تش را اونجا ادامه بده و این مطلب رو از مینا مخفی می کنه پدر بی خبر از همه جا وسایل رفتن مقصود رو فراهم می کنهو مقصود در یه سپیدم سرد زمستانی به طرف انگلیس پرواز می کنه من اون سالها دوران دبیرستان رو می گذروندم وخیلی خوب اون روز سرد رو به یاد دارم. زمانی که به منزل برگشتیم به اولین کسی که برخورد کردیم مینا بود اون متفکر به چهرهپدر و به دیدگان گریان مادر نگاه می کرد .علت رئ از م که از نظر شرایط سنی به هم نزدیکتر بودیم پرسید و من از همه جا بی خبر از سفر ناگهانی مقصود و اقامت چند ساله اش در اونجا خبر دادم مینا به محض شنیدن این خبر زد زیر گریه و من اونو به حساب دلتنگی دوستانه اعضاء یک خانواده گذاشتم غافل از اینکه مینا داره به خاطر بچه در راه و ابروریزی که برای خانواده اش به پا می شد گریه می کرد.و در نهایت بذترین تصمیم رو می گیره. نیمه شب همون روز با صدای گریه زهرا خانم واقا رحمان از خواب بیدار شدیم مینا خودکشی کرده بود و در یک نامه پرده ازپنهان کاری مقصود برداشته بود گویی خیال داشت با این کار بار گناه خود و هتک حرمت خانواده اش رو تقسیم کرده و دیگران رو هم در ان شریک کنه. پس از کفن و دفن زهرا خانم و اقا رحمان می خواستن از این خونه برن اما پدر با خواهش و اصرار اونا رو نگه داشت و در عوض قول داد که به تلافی این کار اجازه نده که مقصود در خارج درس بخونه و خوشی این رفتن رو به کامش تلخ کنه . به همین خاطر یه فروشگاه در انگلیس خرید و از مقصود خواست که به جای درس خوندن که ارزوی همیشگی مقصود بود اونجا کار کنه و اونجا رو بچر خونه مقصود اول خیال داشت هم کار کنه هم درس بخونه اما پدر با سفرش همه نقشه های اونو رو بر اب کرد پدر در بازگشت تمام مدارک تحصیلی مقصود رو با خودش اورد وبه این ترتیب ارزوی درس خوندن به دل مقصود موند همونطور که پدر و مادر مینا رو ارزو به دل عروسی تنها فرزندشون کرده بود. پدر و مادر مینا تا مدتها عزادار بودند و پدر برای راحتی اونا انتهای باغ ساختمانی ساخت تا راحت باشن و مجبور نباشن در ساختمانی که مدام یاد و خاطره مقصود جفا کار ودختر شون رو زنده می کنه زندگی کنن اونا فقط زمانی که کاری این طرف بود می اومدن و از اونجایی که عمو رحمان باغبان بود خیلی کم نیاز می شد که با ما کاری داشته باشن. مقصود دو سال در اونجا موند بعد برای مدت یک ماه به اینجا اومد ما در این مدت نه زهرا خانم و نه اقا رحمان رو می دیدیم مقصود در صدد عذر خواهی بود اما چون روی خوش نمی دید این عذر خواهی هرگز انجام نشد.مقصود به انگلیس برگشت و در طی سفر های که به ایران داشت من می دیدم که همیشه سر خاک مینا می ره و گریه می کنه .قصد مقصود نابودی مینانبود او از شرم وحیا فرار کرده بود و متاسفانه به این موضوع فکر نکرده بود که مینا را نباید برای جوابگویی تنها بذاره . شاید اگه مینا به سقط جنین راضی می شد اونا حالا با هم ازدواج کرده بودند و مینا پدر ومادرش رو در داغ خود باقی نمی ذاشت.با پایان یافتن درس من سودای انگلیس رفتن به سرم نشست پدرکه می دونست تا چه اندازه به درس خوندن علاقه دارم قبول کرد که راهی بشم و برای اینکه مقصود دلخور نشه با رضایت زهرا خانم و اقا رحمان که ارامتر شده بودند اجازه داد که مقصود هم به درس خوندن بپردازه اما مقصود قبول نکرد حالا یا بر اثر غرور یا هر چیز دیگر می گفت که این وقفه چند ساله شتیاق اونو رو برای درس خوندن از بین برده و ترجیح می ده به کار در فروشگاه رسیدگی کنه و در ضمن به پدر خبر داد که می خواد فروشگاه رو گسترش بده و برای این کار نیاز به سرمایه بیشتری داره که در این رابطه وکیلی باهاش تماس گرفته و پیشنهاد کرده که برای گسترش فروشگاه از سرمایه موکل اون بهره بگیره تا هم مشکل مقصود حل بشه وهم موکل اون منبع در امدی داشته باشه. پدر بعد از کمی تحقیق قبول کرد و به این ترتیب سرمایه ملانی که از پدر ومادر تازه فوت شده اش به اون رسده بود به کار گرفته شد و بنوعی اونم در سود و زیان فروشگاه شریک شد البته در ابتدا فقط سرمایه اون نقش داشت اما زمانی که به چم وخم کار اشنایی پیدا کرد خودش هم وارد کار شد و حالا با کمک ما اونجا رو می چرخونه و خیلی هم مدیر و کارامده. در سکوت به سخنان مسعود گوش می دادم .زمانی که حرفهایش به انتها رسید پرسدم: -اون چند سال داره؟با این تعریف ها باید مسن باشه درسته؟ -نه اون تقریبا همسن و سال منه فقط تنها چیزی که هست اینه که خیلی باهوش وزرنگه و میدونه چطوری در غیاب ما فروشگاه رو اداره کنه در ضمن دختر صاف و صادقیه و می شه بهش اطمینان کرد من خیلی موقع ها امتحانش کردم تا به این نتجه رسیدم روی هم رفته شریکی خبی گیرمون اومده خصوصا برای مقصود که همیشه دنبال چهره های ناب و دلنشینه.من حتم دارم که برای برگردوندن اون به ایران دچار مشکل می شیم اما بهتره چون خودمم دلم نمی خواد برم. مسعود خندید و به من که لبخند می زدم نگریست نگاهم را دزدیدم و خیره به رو به رو نگاه کردم .مسعود در سکوت نگاهم میکرد احساس می کردم که از شعاع نگاهش موج گرمی از اشتیاق به سویم جاری است.گویی در اندک زمانی یخ وجودم داشت با گرمایی دیدگانش ذوب می شد و روح زندگی و سر خوشی را در یاخته هایم جاری میکرد. مسعود سکوت را شکست و گفت: - گوش کن امل جان یه بار دیگه می خوام بهت یاداوری کنم که منظورم بدگویی از کسی نبوده فقط باید اگاه باشی بعد هااگه با اومدن مقصود دیگه زهرا خانم و اقا رحمان به ساختمون ما پا نذاشتن علت چیه اونا هنوز مقصود رو نبخشیدن اما از اینکه می بینن هنوز پس از گذشت چندین سال مقصود مینا رو فراموش نکرده و با هر بار امدنش بر سر خاک مینا می ره ارومتر شدن اما داغ دختر شون هنوز سینه شون رو می سوزونه . - یعنی اونا در تموم چند ماهی که مقصود اینجاست خودشون رو افتابی نمی کنن؟ مسعود متفکرانه سر تکان داد و گفت: -تا حالا این طوری بوده اما شاید پس از مرگ و بیماری مادر وضع فرق کنه.مادر دیگه مثل گذشته سر پا نیست و نمی تونه کارهاش را انجام بده نیاز به یک پرستار دلسوز ودائمی داره کسی که حرف دلش رو بفهمه و باهاش همدرد باشه در طول این چند ماه با زهرا خانم خیلی جفت و جور شدنچون هر دو تاشون داغی در دل دارن که به یادش اشک بریزن. سر به زیر انداختم و در فکر فرو رفتم رابطه زهرا خانمو زن دایی مثل رابطه من وعمه ام بود ما نیز خیلی وقتها به یاد پدر و مادر اشک می ریختیم . یاداوری عمه و پدر ومادرم اشک را در چشمانم نشانید . مسعود که سکوتم را دید با شوخی پرسید: -حالا می خوای تو رو با ویدا اشنا کنم؟ لبخند زنان سر تکان دادم مسعود که نم اشک را در دیدگانم دیده بود برای پرهیز از جاری شدن اشکهایم به سرعت گفت: -ویدا هم دردسر های خودشو داره .اون پس از ازدواج ناموفقی که در اینجا داشت البته ازدواج اونا تا مرحله عقد بیشتر پیش نرفت و ما فهمیدیم که طرف معتاد و قاچاقچیه بنا بر این به صلاحدید پدر طلاقش رو گرفتیم و پدر برای اینکه ویدا الوچه ترش هر دهنی نشه تصمیم گرفت که اون رو پیش من که اون موقع ها اونجا درس می خوندم بفرستن اونم به سرعت قبول کرد و در رشته مورد علاقه اش که بازیگر ی بود نام نویسی کرد و وارد دانشگاه شد با ورود ویدا پدر و مادر که تنها شده بودن از مقصود می خوان که پیش اونا برگرده و مقصود هم که هنوز حال و هوایی اینجا در سزش بود قبول می کنه و با سپردن مسئولیت فروشگاه رو به من وملانی راهی ایران شد و پیش پدر به کار در فروشگاه پداخت این همکاری تا مرگ پدر ادامه داشت و با مرگ پدر از اونجای که ویدا به شدت دچار بحران روحی میشهبه انگلیس رفت تا پیش ویدا باشه و هم بنا به درخواست مادر کم کم بعد اتمام درس ویدا مقد مات فروش فروشگاه رو به ملانی یا هر کس دیگر که با اون شریک می شه ، اماده کنه .البته این کار نیاز به زمان کافی داره و حالا مقصود رفته تا ببینه چه کار باید بکنه تا خسارات مالی نداشته باشهدر ضمن ویدا با مرد جوانی اشنا شده و می حواد که با اون نامزد کنه اما مادر که می دونه دوران نامزدی خارجی ها مثل ازدواج ما ایرانیهاست مخالفت کرد و از مقصود خواسته مراقب ویدا باشه تا صحیح و سالم به ایران برگرده ویدا یک سال دیگه باید درس بخونه ومی دونم که پس از بازگشت مقصود من باید مراقب ویدا باشم و این موضوع برای منی که تا حالا تو روی کسی نایستادم خیلی سخته .خاصه ویدا که بازیگری ماهریه و راحت می تونه فریبم بده .... به مسعود که باغصه حرف می زد نگاه کردم و خندیدم او در حالی که لبخند می زد سر بلند کرد و نگاهم کرد و به طعنه گفتم: -خب این هم از ویدا .حالا از خودت بگو . دردسرهای تو چیه؟ -من؟باور کن من اونقدر پسر اقایی هستم که نگو !من و دردسر؟ -کم نه امااین قبئل نیست تو که از همه گفتی به جز خودت. -خب اخه من اونقدر گلم که به جای حرف برای خودم نذاشتم .باور نمی کنی برو از مادرم بپرس. -بله که میگه دوغ من ترشه؟!معلومه مادرت تعریفت رو می کنه. خندید بلند شد پلاستیک اویزان رو برداشت و در حالی که ان را جلویم می گذاشت گفت: -بیا ناهار بخوریم که کم کم باید راه بیفتیم دلم ضعف رفت از بس ک حرف زد اول بذار نوشابه رو کنم. در میان خنده و شوخی ناهار خوردیم وبعد به سوی امام زاده سید محمدکه گورستان بزرگ شهر بود رفتیم و برسر خاک پدر و مادر و دایی فاتحه خواندیم در هنگام بیرون امدن از گورستان به مسعود نگاه کردم برای اولین بار غم بر چهره همیشه شادمانش نشسته بو و با اندکی تلاش می شد رگه های بغض و اشک را در صدای خفه و چشمان امادهبه بارشش دید . زمانی که سوار اتومبیل شدیم در اینه بغل به چهره سرخ شده و نگاه گریانم نگریستم این عادت من بود همیشه بعد از گریه صورتم سرخ و برافرخته و پلک هایم متورم می شد اندک اندک با فاصله گرفتن از گور ستان مسعود روحیه شاد همیشگی اش را به دست اورد و باز شوخی و خنده بر لبانش نقش بست عصر لز راه رسیده بود مسعود به چند کتابفروشی سر ز و حاصل خریدهایش مجموعه شعر های فروغ فرخزاد سهراب سپهری و چندین کتاب رمان بود به کتابهای فروغ فرخزاد نگاه کردم مسعود همانطور که رانندگی می کرد از این شاعر زن برایم حرف زد واز مرگ زود هنگامش اظهار تاسف می نمود خرید تخمه میوهو مایحتاج منزل تا هنگام غروب وقت ما را گرفت بالاخره زمانیکه به انه رسیدیم شب از راه رسیده بود و اهالی خانه منتظر مان بودند زهرا خانم با تمام بزرگواری فرار صبح ما ر بخشیده بود لودگیهای مسعود انقدر خندید تا ما مطمئن شدیم که امشب تنبیه نخواهیم شد شام در محیطی دوستانه و خنده صرف شد ومن برای زندایی از دیده های ان روز حرف زدم و اینکه تا چه اندازه به من خوش گذشته است زندایی با لطف خندید و نگاه مهربانش را نثار مسعود کرد که زمینه ساز یک روز شاد برای من بوده با کمک مسعود و اقا رحمان جعبه های خرید را به اتاق بردم و تا دیر وقت به مرتب کردن و به جا به جایی انها پرداختم زمانیکه پایین رفتم زهرا خانم زیر بغل زن دایی را گرفته بود و او را به سمت اتاقش می برد به سرعت شب بخیر گفتم به اتاقم برگشم مسعود پایین نبود حدس زدم که باید در اتاقش باشد گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم به سرعت صدای او در گوشی پیچید که گفت: -بفرمایید خواهش می کنم. لبخند زدم تکیه کلام زیبای داشت گفتم: -می خواستم بهت شب به خیر بگم در ضمن به خاطر امروز هم ممنونم خیلی خوش گذشت . -خب معلومه هر کی با من بیرون بیاد بهش خوش میگذره. خندیدم او هم خندید بعد گفت : -امل جان خواهش می کنم یه وقت شوخی های منو به حساب خودستای و بزرگ بینی ام نگذاری فقط انا رو میگم تا دست از تعارف برداری -باشه مطمئن باش فکر می کنم یه شبه تو رو شناختم پس نگران نباش -خب خدا روشکر پس می تونم راحت و اسوده بخوابم -بله شب به خیر -شب تو هم بخیر امل جان سعی کن به شادمانی امروز فکر کنی و خوابهای خوب ببینی . -باشه سعی می کنم خب دیگه خداحافظ . -گوش کن امل اگه دیدی خوابت نمی بره یا پریشون هستی فقط کافیه که بهم زنگ بزنی اصلا هم نگرون بد خوابی م نباش فردا جمعه اس ومنمی تونم تا ظهر بخوابم . باشه؟ به ارامی تشکر کردم و گوشی را گذاشتم ان ب با خیالی راحت خوابیدم . صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ساعت ده بود باورم نمی شد که این همه خوابیده باشم وشی رابرداشتم مسعود بود گفتک سلام نمی خوای بلند شی ازهوای لطف امروز بهره ببری ؟ می خوام در باغ یک چرخی بزنم منتظرم که تو بیداری بشی . - اگه یهچند دقیقه به م بدی برای همراهیت اماده می شم می تونی پایینمنتظرم باشی . قبول کرد و گوشرا گذاشت .به سرعت لباس عوض کردم و پایین رفتم صدای شوخی و خنده ای مسعود از اشپز خانه می امد وارد شدم و سلام کردم همه در حالیکه لبخند می زدند جوابم را دادند پس از صرف صبحانه به همراه مسعو وارد باغ شدیم باغ با رسیدگی های دلسوزانه اقا رحمان باطراوت وشاداب به نظر می رسید. باغ پر از گلهای مختلف بود و مسعود همانطور که گلها را معرفی می کرد توضیحات مختصری در مورد انها می داد قدم زنان در باغ می چرخیدیم و مسعود از خاطرات کودکیش تعریف میکرد . در انتهای باغ ساختمان بزرگی قرار داشت که فهمیدم محل زندگی زهرا خانم و عمو رحمان است.مسعود به سکویی که جلویساختمان بئد اشاره کرد و گفت : -بیا اینجا بشینیم . نشستیم .نگاهم به سرسبزی باغ بود در پای درختان گودالهای کوچکی کنده شده بود تا اب رها شده را به سراسر باغ برسانند و درختان را از اب سیراب کنند .نگاهم به باغ بود اما حضور و گرمای نگاه مسعود را بر چهره ام احساس می کردم مسعود ارام و ساکت بی هیچ حرکت و کلامی نگاهم میکرد .به ارامی به سویش چرخیدم .لبخند زد و نگاهش را دزدید اما باز سر برداشت و این بار در نگاه خندانم با شهامت مگریست .تمنایی گنگ ونشئه برانگیز در سراسر وجودم پیچید .یک میل ،یک میل انتظار سر کش در درونم سر برداشت تا مقاومت کنم و نگاهم را ندزدم .می خواستم بشنوم می خواستم حس کنم و میل به ادامه بدهم مسعود باز نگاهش را دزدید و به رو به رو خیره خیره ماند بی هیچ حرکتی. هر دو نشسته بودیم و به رو به و نگاه میکردیم گویی هر کدام به انتظار دیگری بود و باز ان دیگری شهامت لازم را پیدا نمی کرد و از لاک سکوت خود قدمی فراتر نمی گذاشت.هیچ وقت مسعود را این گونه ساکت ندیده بودم انگار دارای ماهیتی دیگر شده بود به یاد حرفی که چند شب پیش به او زده بودم افتادم و خنده هم گرفت.او که صدای ارام خنده ام را شنیده بود به ارامی گفت: -به چی داری این طور ریز و پنهانی می خندی ؟! -حرفی که اون شب به تو زدم یادته؟همون ادم دو شخصیتی ! خندید سر تکان داد بلند شد و در حالیکه پشت شلوارش را می تکاند گفت: -نمی ترسی با ادم دو شخصیتی اینجا تک و تنها نشستی؟! -مگه تو دو شخصیتی هستی؟! -بله،پس چی ،مگه ازهمین تعجب نکردی که یه دقیقه پر شرو شورهستم و یه دقیقه دیگه ساکت؟خب دو شخصیتی به چی میگن؟همین دیگه! خندیدم مسعود خوب بلد بود طفره برود در حالیکه دوباره به سو ساختمان خودمان پیش می رفتیم پرسید: -دیشب رو خوب خوابیدی؟ -خوب و اروم درست مثل یه بره! -مثل بره....خب لابد بره خیالش راحت وده که چوپونش بیداره و ازش مراقبت میکنه .درسته؟ شانه بالا انداختم و گفتم: -شاید بره کوچولوی ما تحت تاثیر نی لبک ارامبخش چوپون که اونو هوشار کرده و بهش فهمونده تا حالا هر چی ترسیده بی دلیل بوده اروم گرفته کس چه می دونه. - راستی ؟خب به نظر تو این بره کوچولو ما نظرش در مورد چوپون وفادارش چیه؟! -من نمی دونم یعنی باید برم ازش بپرسم . -یعنی حتی یه کوچولو هم نمی دونی ؟! -نه حتی یه کوچولوهم نمی دونم.مسعود ایستاد.در نگاه مخمورش حالتی بود که من را شیفته خد می کرد احساس کردم اگر انجا بمانم بی اختیار به او خواهم گفت که در همان دیدار اول مجذوبش شده ام به همین خاطر یکباره شروع به دویدن کردم مسعود ابتدا با تعجب نگاهم کرد اما پس از ان برای بتواند من را بگیرد به دنبالم دوید باد لابه لای موهای بلنم می پیچید و انها را رو صورتم می ریخت می دویدم تا از اعترافی زود هنگام بگریزم و مسعود دنبالم می دوید تا عطش انتظار کوتاهش را فرو نشاند . با ورود به حیاط خانه از تلاش و تکاپو افتادم اقا رحمان در حالیکه قلمه های شمعدانی را در باغچه می کاشت نگاهم کرد و لبخند زد مسعود که دقیقا پشت سرم می دوید به محض رسیدن گفت: -تو بردی !فکر نمی کردم که اینقدر تند بروی و گرنه باهات مسابقه نمی دادم . به حسابگری رندانه مسعود لبخند زدم او برای پرهیز از هر فکر ناروایی پیش روی عمو رحمان وانمود کرد که در حال مسابقه دادن بوده ایم. عمو رحمان لبخندزنان پرسید : -حالا سر چی مسابقه می دادین؟! مسعود به سرعت گفت: -سر یه قطعه شعر!قرار شده هر کی باخت برای برنده یک قطعه شعر بگه! -عجب!پس امل جان بدون که سرت کلاه رفته چون با طبع شعری که من از مسعود سراغ دارم می دونم که گفتن شعر براش از دادن هر هدیه ای اسون تره . سعی کردم قیافه ای ناراحت به خودم بگیرم و به مسعودگفتم: -ای کلک!قبول نیست حالااگه من می باختم چه باید می کردم که اصلا بلد نیستم شعر بگم؟! -خب این که کاری نداره اگه بخوای خودم یادت می دم برای اینکه فکر نکنی شوخی می کنم از هین حالاشروع میکنم حالا من میشم استاد و تو می شی شاگرد پس بزن بریم تا کلاس شعر و شاعری را افتتاح کنیم . عمو رحمان با صدای بلند خندید و من در حالی که تلاش میکردم جلوی خنده ام را بگیرم پشت مسعود وارد خانه شدم مسعود بیدرنگ به طبقه بالا رفت ومن هم دنبالش روان شدم در اتاق زمانی رو در رو هم ایستادیم هر دو با صدای بلند می خندیدیم مسعود در همان حال گفت: -انگار تمرین کردن با ویدا و گفتن دیالوگهاش یک جورایی به دردم خورد نقشم رو خوب بازی کردم؟! -ای بدجنس !تو منو یک دفعه میون معرکهپرت کردی . -عیبی نداره اما خوشم اومد که زود خودتو جمع و جور کردی و واندادی عمو رحمان بیچاره باورش شده بود که ما مسابقه می دادیم. لبخند زنان سر تکان داده و با کنجکاوی به اطراف نگریستم اولین باری بود که به اتاق مسعود پا گذاشته بودم دور تا دور اتاق پر بود از قابهای که با نزدیک شدن به انها فهمیدم شعر هستند دور تا دور اتاق پر بود از قابهای که با نزدیک شدن به انها فهمیدم شعر هستند با دیدگانی پر تحسین پرسیدم: -تو راستی راستی شعر می گی ؟! مسعود سر تکان داد . به دور تا رود اتاق وقابها اشاره کردم وپرسیدم: -یعنی همه این شعرها رو خودت گفتی؟! دوباره خندید و سر تکان داد .به یکی از قابها نزدیک شده و با صدای بلند خواندم: و باز فصل خزان از راه رسید یاسمنها را ازروی شاخه چید شاخه های نازک مریم شکست عطر خوب اطلسی با باد رفت شمعدانی ها دوباره خشک شد باز هم از شاخه اش افتاد و مرد کوکب زرد طلایی خواب رفت سوسن گلخانه هم از یاد رفت قاصدک از بوته اش پرواز کرد باپرستو سفر اغاز کرد اسمان در مرگ گلها اشک ریخت اشکهایش را به روی خاک ریخت ناگهان از خاک امد یک صدا اسمان می کرد صد شکر خدا نرگسی زیبا و خوشبو و سپید از میان خاک می امد پدید باز هم فصل خزان از راه رسید از دل سردزمین نرگس دمید با لذت تمام شعر را می خواندم .تمثیل شاعرانه شعر انقدر زیبا بود که در هنگام خواندن بی اخیار صدایم می لرزید.مشتاقانه به سوی قاب دیگری رفتم اما مسعود راهم را سد کرد و گفت: -برای امروز همین یکی کافیه هر بار که به اتاقم میای فقط اجازه داری یکی از اونا رو بخونی. معترضانه به مسعود گفتم: -اما مسعوئ این بی انصافیه....! -اصلا هم این طور نیست .حالا این همه خوندن شعرهام لذت می بری پس باید این امتیاز رو برای خودم نگه دارم تا حداقل به هوای خوندن شعرهام هم که شده سری به اتاق من بزنی . قهر الود گفتم: -خیلی بدجسنی ،خیلی! خندید و در حالیکه من را به سوی در اتاق می چرخاند گفت: -هر چی دلت می خواد بگو .من از حرفم برنمی گردم. -خیلی خب حالا که اینطوره پس من روزی ده بار به اتاقت میام تا تمام شعرهات رو بخونم -راستی؟پس زهی سعادت!اگه به حرفی که زدی عمل کنی قول میدم هر روز چند تا شعر بگم تا تو برای مدتها مهمون همیشگی اتاق من باشی. خنده کنان از اتاق بیرون امدیم هرگز خیال نمی کردم که مسعود چنین طبع لطیفی در شعر گفتن داشته باشد.زمانی این حرف را به خودش گفتم قیافه دلخوری به خود گرفت و گفت: -دست شما درد نکنه یعنی به من نمیاد که لطیف الطبع باشم؟ -خب نه....یعنی می دونی اصلا منظورم این نبود که....اصلا می دونی چیه،اون قدر قشنگ بود که..... -خیلیخب باشه نمی خواد توجیه کنی .همین قدر که از شعرها خوشت اومده برای من کافیه. نگاهش کردم .تلاش میکرد که اخمی به چهره بیاورد اما موفق نمی شد و لبخند روی لبانش او را لو می داد وقتی دید نگاهش میکنم یکباره خندید و نشان داد اصلا نرنجیده است. زهرا خانم بساط ناهار را چیده بود و در حیاط اقا رحمان راصدا می کرد. مرغ شکم پر و سرخ شده به همراه برنجی سر تاسر ان را با برنج زعفرانی و زرشک تف داده شده پوشانیده بود ان قدر اشتها برانگیز به نظر می رسید که مسعود طاقت نیاورد و دور از چشم زهرا خانم گوشه ای از ان را جدا کرد و به دهان گذاشت.غافل از انکه زهرا خانم به محض امدن متوجه شد وبا نگاهی شوخ به مسعود نگریست و گفت: -پسر جون !تو دیگه مرد شدی کی می خوای دست از دله دزدی برداری؟نمی تونی چند دقیه صبر کنی....؟ -اخ زهرا خانم باور کن منم بهش میگما.اما کو گوش شنوا .هی میگه دستپخت زهرا خانم حرف نداره.نمی تونه تحمل کنه .بهش میگم مرد شدی خجالت بکش یک کم تحمل کن اما می گه لامصب دست پخت نیست که .... -خیلی خب خیلی خب ....نمی خوتد این همه زبون بریزی من که حریف سر و زبون تو یکی نمی شم. زندایی نشسته بود و لبخندزنان به بحث مجادله پر طنز مسعود و زهرا خانم گوش می داد با امدن اقا رحمان همه شروع به خوردن کردیم. شب از راه رسیده بود در حالی که سینی چای را می گردانیدم به مسعود که کنار تلفن شمارمی گرفت نگاه کردم او منتظر پشت تلفن نشسته بود لحظاتی بعد به انگلیسی روانی شروع به صحبت کرد متوجه شدم با شخصی در انگلستان صحبت می کند از لبخند مسعود مشخص می شد که شخص پشت تلفن از اشنایان نزدیک یا دوستان صمیمی او می باشد من که انگلیسی را خیلی شکسته و بسته می دانستم در میان حرفها فقط متوجه شدم در مورد فروشگاه فرش و مایحتاج ان گفت و گو می کنند. مکالمه مسعود همانطور با لبخند شروع شد با لبخند نیز پایان یافت زندایی در تمام این لحظات ساکت بود و در سکوت به مسعود چشم دوخته بود زمانی که مسعود گوشی را گذاشت به سرعت پرسید: -بچه ها حالشون خوب بود؟ مسعود جواب داد: -هیچ کدوم فروشگاهدر فروشگاه نبودن با ملانی صحبت کردم اشب ویدا نمایش داشته و مقصود برای نمایش اون به تئاتر رفته ولی ملانی گفت که حال هر دوشون خوبه. زن دایی با رضایت سر تکان داد و بعد پرسید: -وضع کارا چطوره ملانی راضی بود؟! -بله فقط کم وکسری داشتن که قرار شد من اونا رو براشون بفرستم. شنیدن خبر سلامتی مقصود وویدا سبب شد که زن دایی خیالش راحت شود دقایقی بعد با کشیدن خمیازه ای کوتاه اعلام خستگی کرد بلا فاصله او را در رفتن به اتاقش کمک کردم .ان شب زهرا خانم و اقا رحمان پس از صرف شام به دیدن یکی از اقوام خود رفته بودند. زمانی که از اتاق بیرون می امدم مسعود از اشپز خانه خارج شد در حالیکه مشتاقانه نگاهم میکرد پرسید: -می خوام برم مهمونی تو هم میای؟ با تعجب به ساعت نگاه کردم ساعت یازده را نشان میدادپرسیدم: -این موقع شب؟! -خب بله چه عیبی داره ؟اون جایی که من می خوام برم وقت و بیوقت و روز وشب نمی شناسه حتی اگه نیمه شب هم به سراغش بری بهت اخم نمی کنه. حیرت زده پرسیدم: -خب اونجا کجاس؟ -اونجا بهترین جای دنیاست! با سر درگمی پرسیدم: -من صاحبخونه رو میشناسم؟ -البته که می شناسی. -خب صاحبخونه کیه؟ مسعود لبخندزنان به سینه اش اشاره کردو گفت: -صاحبخونه منم و میخوام تو رو مهمون شعرهای فروغ کنم. خندیدم مسعود انقدر جدی حرف از مهمونی میزد که یکباره باورم شده بود او واقعا قصد دارد به جایی برود با من خندیدوپرسید: -خب حالا میای مهمون خونه من و شعرهای فروغ بشی ؟ -البته که میام و مطمئنم که مهمونی امشب قشنگترین مهمونی دنیاست. -خب حالا که این طوره پس زود باش که فروغ منتظرمونه. باشادمانی از پله ها بالا رفتیم مسعود در اتاقش را گشود و پس از من وارد شد نگاهی به اتاق انداختم تقریبا برای خواندن شعر هایش حریص شده بودم اما امشب او مرا مهمان شعر های فروغ کرده بود مسعود کتاب را اورد و کنارم روی تخت نشست با نگاهی به چهره هش مشد به التهاب درونش پی برد در حالات هیجان زده شخصی را داشت که برای بار اول به یک مجلس مهمی دعوت شده باشد .نگاهی به من کرد از اینکه موشکافانه نگاهش می کردم خندید و گفت: -حاضری با هم به سرزمین جادوی کلام فروغ رو شروع ؟ -حاضرم حاضر و اماده ! کتاب را گشود و به نرمی خواند: «من که پشت پا زدم به زدم به هر چه هست و نیست تا که کام او زعشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم» مسعود متفکرانه سکوتکرد و با چشمان خیره به کتاب و شعری که خوانده بود نگریست من نیز تحت تاثیر شعر سکوت کرده بودم و در فکر فرو رفتم مسعود پس از لحظاتی کوتاه گفت: -به نظر می رسه که فروغ هم قلبی عاشق داشته که اینطور ی از عشق و جفای معشوق حرف زده کلامش بوی بی وفایی یار و دلشکستگی می ده و در دل ادم رو متولد می کنه. خنده کنان گفتم: -ای بابا!تو چرا این همه جدی گرفتی ؟شاید شاعر در وقت گفتن اون تو حال و هوای غاشقی و جفای معشوق بوده دلیل نمی شه که خودش هم در گیر این ماجرا بوده باشه. -درسته اما تا کسی خودش عاشق نشده باشه نمی تونه به این خوبی از مهر و وفای خودش در عشق و جور و جفای عشوق شکوه و شکایت کنه باید عاشق باشی تا بتونی زجر بی وفایی رو تمام تار پود وجودت حس کنی. به تایید سر تکان دادم گفته های مسعود به نظرم درست منطقی می امد. مسعود بازبه خواندن شعر پرداخت تا زمانی که دیگر خسته شد با نگاهی چشمان خواب زده من با لبخند پرسید: -خوابت گرفته؟ -یک کمی امااون قدر نیست که دلم بخواد برم بخوابم. -پس موافقی توی حیاط قدمی بزنیم. به نشانه موافقت چشانم را بر هم فشردم مسعود گفت: -پس صبرکن تا کمی تخمه برداریم و باهم بریم توی حیاط از دست این زهرا خانم جرات نمی کنم تخمه ها را بیارم بخوریم از بس می گه خونه رو کثیف می کنه و برام کار اضافه می کنین فکر نمی کنه که تخمه های به این خوبی روی دستمون باد میکنه و حشره میگیره. به جوش خروش مسعود خندیدم ان قدر حرفها و حر کاتش نشاط برانگیز بود که انسان را به وجد می اورد به رامی از پله ها پایین رفتیم مسعود از کابینت اشپز خانه بسته تخمه را بیرون اورد و مقداری از ان را در ظرف و با هم به حیاط رفتیم . نسیم خنکی در فضای باغ مانندحیاط شناور بود.اندکی بر خود لرزیدم مسعود که متوجه این لرزش شده بود نگاهی به پیراهن نازکم انداخت وگفت: -بهتر بود یه چیز ضخیم تر می پوشیدی. -نه همین خوبه فقط یه لرز کوتاه بود. -باشه ممکنه سرما بخوری بیا تو این ظرف تخمه رو بگیر تا من برم یه چیزی بیارم بپوشی. ظرف تخمه را گرفتم .مسعود به سرعت داخل رفت .با چشم به دورتا دورحیاط نگاه کردم تا جای برای نشستن پیذا کردم یک سکوی پهن که در ضلع غربی ساختمان قرار داشت به نظرم مناسب ترین جای ممکن بود روی ان نشستم .غور غور قورباغه ها به گوش می رسید مسعود با یک ژاکت جلو باز زنانه امد با دیدن من نزدیک شد و گفت: -خوب جایی روانتخاب کردی حالا بیااین بپوش .فکر می کنم دیگه سردت نشه. همانطور که ژاکت ظریف زنانه را می پوشیدم پرسیدم: -اینو از کجا پیداکردی؟من فراموش کرده بودم ژاکت هم بخرم. -مال ویداس اما نگران خرید ژاکت نباش اینو خودم براش خریدم پس هر وقت خودم دلم خواست اونو به کس دیگه ای هم قرض بدم. لبخند زدم حالا با پوشیدن ژاکت احساس مطبوعی داشتم مسعود که داشت نگاهم می کرد به ارامی گفت: -رنگ این ژاکت خیلی به تو میاد. تشکر کردم به نرمی خندید و با اشاره به ظرف تخمه گفت: - یادته بهت می گفتم که تخمه های هندونه محلی که در باغ نظر خوردیم واقعا محشره ؟حالا خودت بخور تا ببینی چه قدر حرفم درست بوده. مسعود بی درنگ شروع به خوردن کرد و من را تشویق نمود که بخورم طعم و مزه ان به همراه ابلیمو و شنبلیله ای که به ان زده بودند واقعا عالی بود.مسعود در حین خوردن تخمه از گذشته ،دایی ومحبتی که به مادرم داشت و مهربانی او از اینکه چه رنجی برای از دست دادن ان کشیده حرف میزد .حرفهای مسعود باعث شد اشک در چشمانم جمع شود مسعودکه خود نیز از یاد اوری دایی ساکت شده بود به یکباره به خود امدو گفت: -درسته که پدر حالا زنده نیست اما من مطمئنم که به ارامش رسیده همین که تو درخونه اون بین خونواده اش هستی برای اون تسلی خاطره وارومش میکنهدر ثانی اومدن تو باعث شده که مادر کمتر غصه بخوره.چون مرگ پدر مادر رو ساکت و گوشه گیر کرده بود اون با کسی حرف نمیزد.زهرا خانم خیلی تلاش کرد که اون رو به حرف بگیره اما مادر خیلی خلاصه و بیحوصله جواب اون رو میداد اما حالا خیلی سر حال به نظر می رسه و از لاک گوشه گیری خودش بیرون اومده. با امتنان به مسعود نگاه کرده وتشکر نمودم از این که میان خانواده ای بودم که دوستم داشتند و وجودم برایشان ارزشمند بود احساس مسرت میکردم . حواسم به سخنان مسعود بود و غرق در احساس خوش مقبول بودن بودم که يکباره از حرکت چيزي بر روي پايم هراسان جيغ کوتاهي کشيدم مسعود که جا خورده بودپرسيد: -چيه چي شده؟ -نمي دونم يک چيزي پريد روي پام. مسعود پايين رو نگاه کرد يکباره زد زير خنده قورباغه کوچک سبز رنگي داشت از کنار سکوي سيماني ميگذشت تا خودش را به باغچه ان سمت حياط با ديدن قرباغه نفس اسده اي کشيد و در حالي که از وحشت خودم خند هام گرفته بود به مسعود که لبخند بر لب داشت نگريسته خنديدم مسعود که با چشم فرباغه را دنبال مي کرد گفت: -انگار ما امشب به قلمرو قرباغه ها تجاوز کرديم من حتم دارم همون طور که تو ترسيدي اونم از تو ترسيده و حالا داره ميره که شکايت تو رو به مامانش بکنه. -از من؟براي چي مگه من ترس دارم؟خيلي هم دلش بخواد -خب بله خيلي هم دلش بخواد اصلا ميدوني چيه من ميگم اون حق نداره از تو بترسه اين فقط حق توئه که از اون بترسي خوبه؟! -مسعود جان اين همه مسخره بازي درنيار اصلا من تسليمم تو درست ميگي شايد اونم از من ترسيده باشه حالا خوب شد؟ در سکوت ميخنديد او همه چيز را به مسخره ميگرفت و از هراتفاق ساده اي براي خنده و سر به سر گذاشتن ديگران استفاده ميکرد . به انتهاي باغ نگاه کردم و با اشاره به ساختمان اقا رحمان گفتم: -خيال مي کردم اقا رحمان اينا اينجا غريبه باشن اما انگار قوم و خويش هاي هم دارن. -بله اونا اينجا غريبه هستن چن به جزءايل قشقايي هاي استان فارس هستن اما يکي از بستگانشون اينجا ازدواج کرده و تنها قوم و خويش اوناست که باهاشون رفت و امد داره البته اونا زياد به اينجا نميان اين زهرا خانم اينا هستن که گاهي اوقات به ديدار اونا مي رن. ير تکان دادم لبم از خوردن تخمه و شوري ان به سوزش افتاده بود ما بقي تخمه هاي را که در دست داشتم به داخل ظرف ريختم و به سوي شير اب رفتم تا دستهايم را بشويم اب خنک و تقريبا سرد بود ومن که احساس عطش مي کردم مشتهايم را پر از اب کردم تا با خوردن ان کمي از تشنگي خود را کاهش دهم مشتهايم پر اب يود که جهيدن چيزي بر روي پايم انچنان ترسيدم که دستهايم را باز کرده و اب را روي خود ريختم .مسعود که متوجه شده بود با خنده نزديکم امد و گفت: -نترس بازم قرباغه بود! به قورباغه درشتي که خالهاي روشني بر پشتش بود نگاه کردم .مسعود با لبخند گفت: -معرفي مي کنم ايشون مادر همون قرباغه کوچولو هستن اومدن خدمتتون که ببينن براي چي شما بچه شون رو ترسوندين .از لحظه اي که اومده خونه تا حالا يکريز داره اشک ميريزه وغور غور ميکنه. -واي مسعود از دست تو .....! شير اب را بستم و به جلوي لباسم اشاره کردم وگفتم: -بهتره بريم داخل با اين لباس خيس ديگه نميشه توي حياط ايستاد مسعود که حالا جدي شده بود موافقت کرد و به طرف ظرف تخمه رفت و گفت: -صبر کن تا اين سند جنايتمون رو از اينجا بردارم و صحنه رو پاکسازي کنم و گرنه فردا صبح زهرا خانم بر عليه من توطئه مي چينه و اقا رحمانو شير مي کنه تا اونم مثل خودش که اجازه نمي ده توي خونه تخمه بخوريم اجازه نمي ده توي حياط تخمه بشکنيم.اون وقت من مي مونم و اين دل حسرت کشيده تخمه نخورده و تخمه هاي که روي دستمون باد مي کنه. لبخند زنان به انتظارش ايستادم مسعود با دقت يکي و پوست تخمه را که اين طرف ان طرف افتاده بود برداشت و در ميان پوست ها ريخت بعد از اينکه ظرف پوست تخمه ها را در سطل زباله خالي کرد و همين طورغرولندمي کرد و براي اعتراض هاي احتمالي زهرا خانم خط و نشان ميکشيد ما به اتاقهايمان رفتيم . من پيراهنم را عوض کردم و روي تخت دراز کشيدم که صداي زنگ تلفن سبب شد تا گوشي را بردارمو بهاهستگي گفتم: -بله بفرماييد. -امل جان منم مي خواستم بهت بگم امشب شب خوبي بود. -براي منم شب خوبي بود البته منهاي ترسيدن هاش. -اه بله احساس کردم که مسعود دچار يک نوع بي قراري و سر درگمي شدهاين را مي شد در بهانه ابتدايي تلفن کردنش و اين که بر خلافهميشه شوخي نمي کرد و لحنش جدي و رسمي بود فهميد سکوت کرده بودم تا بلکه بتوانم متوجه شوم علت تلفن کردنش چيست. مسعود به دنبال سکوت کوتاهي پرسيد : -دوست داري فردا با من به فروشگاه بياي ؟ به هر حال سرمايه تو هم در اون فروشگاه و در حال کاره اگه تو بخواي مي توني از اونجا ديدن کني . -بدم نمياد اونجا رو ببينم البته نه به عنوان اين که سهمي در فروشگاه دارم فقط به اين دليل که کنجکاوم محل کار تو رو ببينم. -راستي؟خب به هر دليلي که باشه براي من افتخاره که تو همراهم باشي. -خيلي ممنون تعريف قشنگي بود. -تعريف نيست عين حقيقته! -به هر حال قشنگ و شاعرانه بود از لطفت ممنونم. خنديد. به طرز دلنشيني مي خنديدريز واروم و اين نشان از ارامش دروني او ميداد با صداي پر طنيني گفت: -شب به خير امل جان اميدوارم که خوابهاي خوب ببيني.خوابهاي بدون قورباغه هاي ريز و درشت! -شب تو هم بخير در ضمن اگه خواب قورباغه هم ببينم ديگه نمي ترسم مطمئنم که توي اين طبقه يکي هست که بياد و به دادم برسه و نذاره بترسم. مسعود با کلامي پر احساس جواب داد: -تا منو داري غمي نداشته باش خودم تا اخر عمر پشت وپناهتم اينو بهت قول ميدم. يکباره دلم لرزيد .طرز بيان مسعود به گونه اي بود که انگار ميخواست چيزي را به من القا کند .بي هيچ کلام ديگري شب گفتم و گوشي را گذاشتم. صبح پس از خوردن صبحانه راهي کازرون شديم تا به فروشگاه برويم ان روز قرار بود که مسعود سفارشات ملاني را اماده کند و انها را براي فروشگاهشان ارسال کند اين کار باعث شده بود تا من ازادي بيشتري داشته باشم و در فروشگاه بزنم از ديدن ان همه فرش هاي زيبا و متنوع هم حيرت کرده و هم لذت ببرم. همانطور به اطراف نگاه ميکردم متوجه شدم مسعود با تلفن به زبان انگليسي با کسي مشغول صحبت است در لابه لاي سخنانش نام ملاني را به وضوح مي شنيدم .با تکرار نام ملاني يک احساس گنک قلبم را به تپش مي انداختبه طرز مبهمي از او احساس بدي پيدا ميکردم تلاش کردم تا خود را سرگرم کنم تا متوجه گفت و گوي مسعود نباشم مسعود که در حين حرف زدن مي خنديد و اين بيشتر ازارم ميداد. مسعود بعد از اتمام تلفن به من نگاه کرد وگفت: -دلت ميخواد يک گشتي تو شهر بزنيم؟اگه خريدي هم داري مي توني انجام بدي. -بدم نمياد اگه تو کارت تموم شده ميتونيم بريم. مسعود به شخصي که در کنارش بود سفارشات لازم را کرد و ما با هم يرون امديم زماني که سوار ماشين مي شديم پسيدم: -با ملاني صحبت ميکردي؟ -بله چطور مگه؟! -به نظر مياد خيلي با هم صميمي باشيد. -صميمي که نه اما به هر حال شريکيم. در حالي سعي مي کردم کنجکاوي درونم را نشان ندهمپرسيدم: -چطور دختريه؟! -يه دختر خيلي خوب اما چطور شده که تو از اون مي پرسي؟! شانه بالا انداختم و گفتم: -هيچي همين طوري اخه به نظر مياد شريک مهمي براتون باشه. -شريک مهم .....خب بله شريک مهميه . رگه هاي شيطنت در کلام مسعود هويدا بود احساس مي کردم که او متوجه کنجکاوي ام شده است تصميم گرفتم ديگر پرسشي نکنم اما مسعود که گويي سرگرمي تازه پيدا کرده بود گفت: -مي دوني چيه؟ملاني فقط شريک ما نيست اون يه دوست خيلي خوبه اگه اون نباشه اداره کردن فروشگاه در انگليس برامون خيلي مشکل مي شه و ما واقعا به وجودش نياز داريم. به مسعود نگاه کردم با شيطنت لبخند ميزد و با تحريک کنجکاوي ام تفريح مي کرد زماني نگاه خيره ام را ديد با خنده اي شيرين گفت: -چيه چرا اينطوري نگام مي کني ؟ -ميشه صحبت کردن از ديگرون رو تموم کني ؟من ديگه نمي خوام چيزي بدونم. با لودگي گفت: -خب باشه اما اگه از ديگرون حرف نزنيم بايد از خودمون حرف بزنيم ها. -من ترجيح ميدم تا از خودمون حرف بزنيم. -باشه هر چي شما بفرمايينحالا که اين طوره به من بگو بدونم تو چرا اين همه سال با ما تماسينداشتي ؟تو که مي دونستي که تو ايران قوم و خويشي داري پس چرا هيچ قت سراغي از اونا نگرفتي؟ به رو به رو نگاه کردم و گفتم: -من بارها از شما و اين که قوم وخويشاني در ايران دارم حرف مي زدم و از عمه مي خواستم نشوني از شماها به من بدهد تا باهاتون تماس بگيرم اما اون بنا به دلايل نامعلوم که حالا فهميدم ترس از دست دادن من براي هميشه بوده که او اجتناب مي کرد و راضي به دادن اطلاعات نمي شد .شايد اگه دايي فوتنکمکرد و من براي وداع از همسايه هاي قديمي نمي رفتم هيچ وقت اين توفيق رو پيدا نمي کردم تا پيداتون کنمو به اينجا بيام. مسعود به ارامي گفت: -و اون وقت من هرگز دختر عمه زيبام رو نميديدم و حرفهاي پدرم رو که مي گفتدختر زهره حتما به زيباي خودشه ،لاف و گزاف مي دونستم و باور نميکردم. سر به زير انداختم نگاه مسعود بر نيم رخ چهر ام حس مي کردم. او که حالا در کنار پياده رو توقف کرده بود نگاهم مي کرد گفت: -من خيلي خوشحالم که تو پيش مايي و افسوس مي خورم که سالهاي زيادي تو رو گم کرده بوديم. زير لب تشکر کردم مسعود بعد از لحظه اي سکوتگفت: -اگه پياده بشي مي خواهم تو رو به جاي ديدني ببرم اينجا ب نوعي به کار ما هم مربوط مي شه و من مي خوام چند تا سفارش بدم که با بقيه سفارش ها به اون طرف اب فرستاده بشه. پياده شدم مسعود در ماشين را قفل کرد و ما با هم به ان سوي خيابان رفتيم مسعود با اشاره به بازار سرپوشيده و کم نوري که بوي نم ونا از ان به مشام مي رسيد گفتک - اينجا بازار نمدمالهاست مي خوام سفارش چند گليم و جاجيم بدم اگه مي خواي مي توني با من ورد بازار بشي البته شايد بوهايي که مياد خوشايندت نباشهاما وقتي که حاصل اين بو وناهاچه چيزهاي قشنگي شده مسلما خوشت مياد . تمايا خود را براي ديدن اعلام کردم با ورود به بازار صداهاي که ارام و زمزمه وار به گوش ميرسيد حالا رساتر مي شد مسعود مشغول گفت وگو با مردي شد دم در ايستاده بودم و به مرداني که در حال کار کردن بودند نگاه ميکردم توده اي از پشم به چشم مي خورد و مردان در حال شکل دادن به اين توده ها بودند دلم مي خواست از ابتداي کارشان را مي ديدم اما حالا کا در نيمه راه بود . دو يا سه مرد برروي گليم هاي لوله شده که در دل خود پشم هاي رنگي را نهان داشتند با حرکت موزون و يکدست مردها به خورد گليم رفته و نقش و نگارهاي بديعي را بيافرينند در حال حرکت بوده و هاي هوي کنان يکديگر را تشويق مي کردند . ديدن اين منظره برايم انقدر تازگي داشت که حتي بعد از گفت و گويي مسعود هنوز هم به تماشاي انها ايستاده بودم و از انجا دل نمي کندم مسعود با تامل و حوصله اجازهداد تا کمي بيشتر بمانم و به سوالاتم جواب هاي ساده و قابل فهم ميداد. زماني از بازار نمدمالها بيرون امديم دوباره سوار ماشين شده و اين بار مسعود مسير مستقيم مي رفت پس از لحظاتي گفت: -توي يه خريد زنونه کمکم مي کني؟ -بله البته ميخواي براي ويدا خريدکني ؟ -براي ويدا نه براي کس ديگه اي. -براي زنداييه؟ خندهکنان جواب رد داد.کمي فکر کردم و پرسيدم: -اهان لابد براي زهرا خانم درسته ؟نکنه مي خواي بهش باج بدي تا بذاره داخل خونه تخمه بشکني درست گفتم. -نه درست نگفتي .براي زهرا خانم هم نيست .اصلا براي اون بايد اقا رحمان خريد کنه نه من. يکباره هوشيار شدم .پس حتما خريد مسعود براي ملاني بود مگر نه اين که او چند هفته ديگر بايد به انگليس برمي گشت پس لابدمي خواست براي او سو غاتي بخردبا بي ميلي پياده شدم مسعود که مي ديد ادامه سوالاتمرا پي نگرفته ام لبخند شيطنت اميزي زد و او هم سکوت کرد به دنبالش وارد بازار شديم مسعود در مغازه ها چشم مي چرخاند و من با بي حوصلگي به لباسها و اجناس نگاه ميکردم وارد چندين مغازه شديم اما مسعود در هر کدام از مغازه ها چرخي ميزد و از ان بيرون مي امد و وارد ديگري مي شد حسابي حرصم در امده بود از اينکه مسعود تا اين اندازه وسواس نشان مي داد و دنبال يک جنس منحصر به فرد بود لجم گرفته بود کم کم اماده اعتراض بودم که مسعود در يکي از مغازه ها بالاخره به صاحب مغازه اشاره کرد و گفتک -لطفا اون بادگير کالباسي رنگي که اون بالاست رو برام بيارين. فروشنده از چنگک بلندي که گوشه اي مغازه بود استفاده کرد و اون را پايين اورد مسعود در حاليکه لبخند ميزد نگاهم کردو گفت: -اينو مي خوام به کسي هديه بدم لطف مي کني بپوشي تا ببينم اندازه اش هست يا نه؟ -اگه هم سايز منه حتما اندازشه. -هم سايز تو هست اما مي خوام ببينم بهش مياد يا نه. با عصبانيت بادگير را گرفتم و به تن کردم نم يدانم چرا ما از اينکه مدل ديگري شده بودم و داشتند هديه ديگري را روي تن من پرو مي کردند حسابي ناراحت بودم.مسعود با نگاهي به چهره برافرو خته ام گفت: -به تن تو که خيلي قشنگه .فکر ميکنم به اونم خيلي بياد .خب خيلي ممنون حالا مي توني درش بياري . با همان عصبانيت به تندي درش اوردم و به دست مسعود دادم و بعد خودم به سرعت از مغازه خارج شدم و دم در ايستادم.مسعود لبخندزنان به همراه خريدش که کادو پيچ شده بود از مغازه بيرون امد . با مشاهده خروج مسعود به راه افتادم .با چند گام بلند خودش را به من رساند و با ظاهري بي تفاوت پرسيد: -نمي خواي يه گشتي توي بازار بزني ؟هنوز تا ظهر خيلي وقت داريم ها. -نه مي خوام زودتر برم خونه سرم درد ميکنه. -واقعا...؟خب اگه بخواي مي تونيم بريم دکتر . -نياز به دکتر نيست. استراحت کنمخوب ميشم. مسعود باز دست به تلاشي ديگر زدو گفت: -ميخواي بريم يه جايي يه ابي به دست و صورتت بزن شايد سردردتخوب بشه ها؟ -نه خواهش ميکنم منو زودتر ببرخونه فقط همين! -باشه خيلي خب اين که عصبانيت نداره. از خودم تعجب ميکردم .انگار حرفهاو حرکاتم در اختيار خودم نبود. روي سوغاتي خريدن مسعود حساس شده بودم در درون خود احساس عجز مي کردمهديه خريدن او هيچ ربطي به من نداشت براي هر کس که مي خواست بخرد من چه کار داشتم که بخوام بدانم اين هديه مال چه کسي است؟از اول نبايد کنجکاوي ميکردم و او که مستعد شيطنت و سر به سر گذاشتن است ،تحريک ميکردم. مسعود که سکوت دنباله دارم را مي ديد در حالي که از شهر خارج مي شد گفت: -سردردت از کي شروع شده؟ احساس خطر کردم و گفتم: -از صبح همون موقع که راه افتاديم. به نيم رخ چهره امنگاه کرد و ناباورانه پرسيد: -واقعا ؟اما توتايک ساعت پيش کاملا سر حال بودي و از سر درد شکايتي نداشتي پس چي شد يکباره اين طور ناراحت و معذب شدي و حتي ديگه حوصله نداشتي يک گشتي توي بازار بزني؟ شانه بالاانداختم .مسعود که سکوتم را ديد مصرانه پرسيد: -اگه همون صبح در موردکسالت وسردردت به من مي گفتي بهت اصرار نمي کردم که با من به شهر بياي و با استراحت کردن توي خونه بهتر شده بودي. نگاهم کرد چشمانم ميخکوب جاده شده بود اما هرم نفس هاو گرماي ديدگانش را احساس مي کردم .مسعود به نرمي پرسيد: -تواز چيزي ناراحتي ؟! به تندي جواب دادم: -نه براي چي ناراحت باشم ؟اتفاقي نيفتاده. -تو مطمئني؟! -بله دليلي براي ناراحتي پيش نيومده. مسعود نفس عميقي کشيد و مرموزانه گفت: -خداکنه همينطور باشه که تو ميگي. جوابي ندادم مسعد ديگر حرفي نزد و ما در ميان سکوت به خانه رسيديم در خانه پس از يک توضيح کوتاه و خوردن ناهاري مختصر به اتاقم رفتم .با بسته شدن در اتاق يکباره اشکهايم جاري شد توضيحي براي خودم نداشتم از حالات خود سر در نمي اوردم دليلي براي اين همه حساسيت نمي ديدم حال روز کسي رو داشتم که غرورش جريحه دار شده و به اوتوهين شده باشد اما هر چي فکر کردم متوجه مي شدم که اتفاقي نيفتاده و کسي حرکتي ناروايي انجام ندادهاست اما ارام قرارنداشتم و همين موجب سردر گمي و نگراني ام شده بود. روي تخت دراز کشيدم و تلاش کردم تا بخوابم واقعا سرم درد ميکرد. صداي قدمهاي ارامي که به گوش مي رسيد نشان ميداد مسعود دارد به اتاقش مي رود صداي باز وبسته شدن در اتاقش را شنيدم اما لحظات بعد باز صداي قدم هايش امد که بهدر اتاقم نزديک مي شد چشمانم را بستم وانمود کردم که خوابم و پشتم را به در اتاق کرده بودم تا مسعود متوجه بيداري ام نشود اما او تقه اي به در اتاق زد و وارد اتاق شد روي لبه تخت نشست و در حالي ارام به شانه ام دست ميکشيد به نرمي صدايم کرد وگفت: -امل بيداري؟ به سويش چرخيدم و وانمود کردم که خواب الودهستم لبخند زنان پرسيد: -اومدم حالت را بپرسم سردردت خوب شد؟ -يه کمي بهتره مطمئنم تا تا عصر خوب ميشه . لبخندشينت اميزي زد و با طنزي فريبانه گفتک -اگه به اتاقم بياي يه چيزي بهت ميدم که زودتر از عصر حالت رو خوب ميکنه بلند شو بيا. با بي ميلي در حاليکه دوباره به پهلو مي چرخيدم گفتم: -به قرص و دارو نياز ندارم اگه بخوابم خوب مي شم. -تو حالا بلند شو امتحانش که ضرر نداره اگه ديدي خوب نشدي بعد بيا بخواب . خواستم مخالفت کنم اما دستم را گرفت و مجبورم کرد که بلند شوم از رفتن به اتاقش امتناع مي کردم اما او با شوخي دستم را گرفت و گفت: -اگه با پاي خودت نياي بغلت ميکنم وميبرمت اخه دختر حسابي من مي خوام سردردت رو خوب کنم اون وقت تو برام ناز مي کني ؟ لجوجانه گفتم: -دستم رو ول کن مسعود من ناز نمي کنم فقط دلم نمي خواد بيام. -خيلي خوب باشه پس من مجبورم تهديدم رو عملي کنم و تو رو به زور ببرم. ناغافل مرا از جا بلند کرد تا امدم به خودم بيايم عطر نفس هايش بود که بر چهره افرخته ام مي خورد و حالم رو دگرگون مي ساخت چشمان هميشه شوخش بر ديدگانم دوخته شده بود و تو در حالي که من را به دنبال خود ميکشيد وارد اتاقش شد زماني که وارد شديم با خنده گفت : -بشين روي تخت تا داروي سردرت رو بيارم. با همان سماجت سابق گفتم : -اما من نمي خورم قسم مي خورم لب بهش نمي زنم تو هم نمي توني مجبورم کني . -خيلي خب باشه اگه نخواستي نخور فقط کمي اروم بگير وبشين. با حالتي قهر الود نشستم مسعود به سمت کمد ميزش رفت و بسته اي کادو شده را بيرون اورد در حاليکه لبخند پر شکوهي بر لب داشت کنارم نشست وگفت: -فکر مي کنم داروي تو توي اين بسته است اگه بازش کني حتما حالت خوب مي شه! حيرت زده به او که لبخند مي زد نگاه کردم و بريده بريده گفتم: -اما اين....که مال ملاني بود.... -کي گفته اين هديه متعلق به ملانيه؟! -ولي من فکر کردم که.... سخنانم را قطع کرد و دوستانه گفت: -درسته تو اينطور فکر کردي اما من اينو براي تو خريدم. بامشت به شانه اش کوبيدم و گفتم: -پس چرا چيزي بهم نگفتي ؟چرا وانمود کردي روي تن من امتحانش مي کني تا اونو به کس ديگه اي هديه بدي؟! خنديد و در حاليکه بازريش را ميماليد جسورانه گفت: -چون ديدن حساسيت تو برام خيلي جالب بود خصو صا وقتي اونو با عصبانيت مي پوشيدي وچهره ات برافروخته شده بود اونقدر قشنگ و ديدني شده بودي که دلم مي خواست ساعتها مي ايستادم و نگاهت ميکردم تو در موقع خشم واقعا زيبا و خواستني مي شي . شرمگين سر به زير انداختم احساس مي کردم از حرفهاي مسعود داغ مي شوم او انقدر بي تکلف اظهار علاقه ميکرد که براي من باور نکردني بود. مسعود همانطور به برافرختگي چهره ام نگاه ميکرد با اهنگيپر تمنا گفت: -ميشه اونو يه بار ديگه بپوشي ؟دلم ميخواد انعکاس رنگ اونو يکبار ديگه روي پوست مهتابيت ببينم. به ارامي بسته را باز کردم و بادگير را به تن کردم مسعود با شوريدگي هر چه تمامتر نگاهم کيکرد در زير نگاهش در حال ذوب شدن بودم مسعود بلند شد يک دور به دورم چرخيد بعد رو در رويم ايستاد و در حاليکه نگاهش برقي عجيبي داشت با صدايي روح نواز گفت: -چقدر اين رنگ بهت مياد دلم ميخواد در تموم شب هايي که به اتاقم مياي اين بادگير رو بپوشي تا من از ديدن هديه ام به تنت لذت ببرم اين کار رو ميکني؟ به ارامي لبخند زدم و تشکر کردم.مسعود در اتاق را باز کرد وبا شفقت گفت: -بهتره بري استراحت کني امشب وشبهاي ديگه مهمون فروغ هستيم ومن مي خوام تو شبها رو شاد و سر حال به اين مهموني بياي ! از اتاق مسعود بيرون امدم وبه اتاق خودم رفتم قلبم جرس گونه در سينه ميزد اينها صداي تپش عشق بود و من ناباورانه مي ديدم که اسير ان مي شوم . همانطور که بادگير اهدايي مسعود را به تن داشتم و خود را غرق مسرت مي ديدم يکباره از اين افکار بر خود لرزيدم ايا من نيز همچون مادرم مقهور عشق مي شدم ؟يا ان را به زانو دراورده وتسليم خود ميکردم ؟فقط اينده و انچه حادث مي شد مي توانست پاسخگويي سوال من باشد! پايان فصل دوم |
|||||||||
|
|
|
|
#4 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
فصل 3
شب در اتاق مسعود نشسته بودم و به او که شعر می خواند گوش می دادم از عصر باران ریز وتندی شروع به باریدن کرده بود وحالا از شدت ان کم شده بود گوشم به ترنم اوای مسعود بود وچشمم با شیفتگی بیرون را تماشا میکرد.مسعود به من نگاه کرد وگفت: -کجا سیر میکنی؟! -درجادوی قدرت همه این زیبایها ! کتاب را بست و در کنارم نشست لبخندزنان پرسید: - همپای سفر نمی خوای؟ نگاهش کردم وخندیدم هردو دقایقی کوتاه بیرون را نگریسته ودر سکوت فرو رفتیم پس از لحظاتی مسعود گفت: -موافقی یه چرخی توی باغ بزنیم؟یادمه وقتی که بچه بودیم همیشه بعد از بارون به باغ میرفتیم و با مقصود و ویدا کلی دنبال هم می دویدیم می خوام خاطره اون روزهارو دوباره برای خودم زنده کنم. به ارامی سر تکان دادم .اهسته از پله هاپایین و به حیاط رفتیم مسعود چند نفس عمیق کشید و در حالی که با لذت ریه هایش را از هوای پاکیزه اکنده می کرد چشمانش را بست تا لذت این لحظات را برای خود مضاعف کند.لبخندزنان به او نگاه کردم هر دم احساس می کردم که به او نزدیک تر می شوم حرفها حرکات مسعود برایم شور انگیز بود و من به سرعت مجذوب او می شدم همانطور که نگاهش می کردم یکباره دیدگانش راگشود و نگاهم کرد برای دزیدن خیرگی چشمانم خیلی دیر شده بود به نرمی خندید وگفت: -مثل بچه ها شدم مگه نه؟اما این حال و هوا همیشه منو مست و مدهوش خودش میکنه حتی وقتی هم در انگلستانم و بارون میاد ارزو میکنم که ای کاش تو خونه بودم و بوی نم ونای خاک و بارون رو درباغ خونه خودمون استشمام میکردم من دیونه بارون وعطر گل های سیراب شده ام وهیچ کجای دنیا مثل اینجا نمی تونهمنو از نشئه این بو و احساس سیراب کنه. -پس برای همینه که این باغ و خونه قدیمی رو نگه داشتین؟ مسعود سر تکان داد و در حالیکه با دست اشاره می کرد که ارام ارام در زیر باران قدم برداریم در جواب گفت: -بله ما بچه ها خاطرات به یادمودنی و شیرینی از این خونه داریم ودلمون نمی خواد که با فروش اون تموم این خاطرات رو گم کنیم پدر اگر چه وضع مالی خوبی داشت و میتونست در شهر خونه بخره اما به خاطر دلبستگی ما بچه ها واین که این خونه اون رو به یاد خواهرش و پدر و مادرش می انداخت حاضر نشد که دست از این خونه بکشه پس از مرگ پدر هم این علایق رو گرامی دونست و حتی خیال فروش خونه رو به ذهن راه نداد. در زیر قطرات ریز وارام باران راه می رفتیم و من به توضیحات مسعود گوش میدادم.مسعود در میان صحبت هایش کاملا هوشیار و مواظب بود یکی دوبار با گرفتن بازویم هشدار میداد که مواظب خودم باشم گل و لای که به کفشم چسبیده بود وزن ان را سنگین کرده بود در یک لحظه لیزی زمین و عدم تعادل در راه رفتنم سبب شد که سر بخورم اما مسعود به سرعت دستم را گرفت و من را از افتادن نجات داد هراسان سر بلند کردم تا از او تشکر کنم اما یکباره چشمانم اسیر دیدگان پرتمنای او شد دانه های باران بر روی موهایش می درخشید و صورتش غرق در خیسی ولبخند بود مسعود با تبسمی شیرین نگاهم می کرد و من در امواج دیدگان درخشانش شناور بودم صورتش را جلو اورد و من باچشمانی بسته غرق در لحظات شیرینی شدم که میانمان جاری بود اما یک دفعه با احساس جهیدن چیزی روی پاهایم وحشتزده چشم گشودم و جیغ کوتاهی کشیدم مسعود در حالی که می خندید گفت: -نترس اما جان فقط یه قورباغه بود ببین اونم داره وحشتزده دور میشه. در زیر نور اندک چراغ که فقط تا چند قدمی ما را روشن می کرد ،قورباغه درشتی که شتابان دور میشد نگاه کردم و لبخند زدم مسعود که ارامشم را دید در حالی که دستهایش را به دور شانه ام حلقه می کرد گفت: -می خوام فردا اعام جنگ کنم. با تعجب نگاهش کردم و تکرارکنان پرسیدم: -اعلام جنگ به کی؟ -خب معلومه .به این قورباغه ها !نشد یک بار من وتو بیاییم داخل حیاط واونا تو رو نترسونن می خوام بهشون اخطار کنم که نباید خلوت ما رو بهم بزنن و حالمون رو بگیرن . به او که با قیافه ای حق به جانب حرف می زد نگاه کردم با طنز گفتم: -اما تقصیر ماست که خلوت اونا رو بهم می زنیم قورباغه ها شب ها کوچه گردی می کنن و منو تو مزاحم رفت و امدهای شبانه اونا هستیم. مسعود که قیافه ادم مغبون را به خود گرفته بود معترضانه پرسید : -خب حالا تکلیف ما با این قورباغه ها چیه؟بالاخره من اعلام جنگ کنم یا نه؟ -نه پسر دایی عزیز بهتره که اعلام جنگ ندی ما می تونیم زندگی مسالمت امیزی داشته باشیم و در کنارهم زندگی کنیم. مسعود مانند سردار فاتحی که لطف می کند و با بزرگواری از سر تقصیرات حریف مقابل می گذرد متفکرانه گفت: -خیلی خب باشه حالا که وزیر جنگ پیشنهاد صلح می کنه ما هم حاضر می شیمکه این گذشت رو داشته اما باید یه قولی به ما داده بشه. -چه قولی قربان ؟! -باید قول بدن که در هفته یک شب اصلا شبگردی نکنن تا ما در همون شب با خیال راحت بتونیم توی حیاط وباغ گشتی بزنیم و مزاحم نداشته باشیم. در حالی که تلاش می کردم جلوی خنده ام را بگیرم لبخند زنان گفتم: -این قول به شما داده می شه پس صلح نامه رو امضاء می کنین؟! -بله امضاء می کنیم بفرما این هم امضاء! یکباره دستم را بالا اورد وبوسه ای نرم بر پشت دستم زد و شروع به خنده کرد من متحیر نگاهش کردم.مسعود با بی خیالی پرسید: -حاضری با هم بریم درس بازیگری بخونیم؟فکرمی کنم من وتو استعداد خوبی در این زمینه باهم داریم! لبخندزنان نگاهم را دزدیدم حرکت غافلگیرانه مسعود شوکه ام کرده بود .او انقدر سریع و بی پروا ان کار را کرده بود که من به راستی نمی تونستم مانعش شوم. مسعود در حال و هوای دیگری بود در حالی که دستم را در دست گرفته بود و به سوی ساختمان می رفت،گفت: -امشب فروغ رو از خودمون رنجوندیم ما مهمون اون بودیم اما خیلی زود مهمونی رو ترک کردیم در عوض فردا شب زودتر به مهمونی میام و از فردا شب بیشتر در محفل اون می شینیم باشه؟! به ارامی سر تکان دادم مسعود سکوتم را دید یکباره ایستاد و در زیر نور پرتوان چراغ گازی که فضای زیلدی را روشن کرده بود در دیدگان شرمگین و گریزانم نگاه کرد و با صدایی نوازشگر گفت: -من از شب های بارونی و این باغ خاطرات زیادی دارم اما خاطره امشب و گردش با تو از این پس بهترین خاطره شب های بارونی زندگیم میشه وهر وقت بوی بارون و عطر گلها مستم کرد به یاد تو و خاطره قشنگت در این شب می افتم . سر به زیر انداختم ولب گزیدم. خدایا چه بر سرم می امد؟چرا کلام مسعود تا این اندازه جادویم می کرد؟ زمانی که به طبقه بالا رسیدیم به سرعت شب بخیر گفتم وبه مسعود که با دیدگان خیره نگاهم می کرد اجازه ندادم که باز با حرفهایش جادویم کند به اتاقم رفتم و در را پشت سرم بستم . ان شب من در اسمان خیالم دست در دست مسعود تا اوج خوشبختی سفر کردم و ذره ذره وجودم را از عشق اکنده دیدم اما دقایقی که می رفتم تا طعم خوش عادت را احساس کنم افکاری مغشوش به سراغم امد و دیوار بلند رویاهایم در هم ریخت افکاری که ناشی از گذشته بود من با وحشت میدیدم که توانایی با رو به رو شدن با انها را ندارم و باید رویای مسعود و نهال عشقی را که از او در دل می پروراندم به سرعت از خود دور کنم. * * * * * * * * * روزهایم پر شد از شادی و خنده .حضور مسعود ان قدر به زندگی ام روح ونشاط بخشیده بود که اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدم .یک ماه بود که ه ایران امده بودم تا ان زمان فرصت نیافته بودم مدارکم را ارائه داده و کاری پیدا کنم شبها تا دیر وقت در حالی که بادگیر اهدایی مسعود را به تن داشتم به خواندن اشعار فروغ یا شعر های مسعود می پرداختیم . مسعود عاشق اشعار فروغ بود ان شب یکی از شعر ها او را برای من می خواند: «فردا اگر از راه نمی امد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانه عشقم را در افتاب عشق تو می خواندم» مسعود سکوت کرد و با چشمانی بسته مصراع اخر را دوباره تکرار کرد: -من تا ابد ترانه عشقم را در افتاب عشق تو می خواندم. نگاهش کردم .چشمهایش را بسته بود وبه پشتی مبل تکیه داده بود و در همان حال شعر را زیر لب زمزمه می کرد .به یکباره چشم گشود در دریای نگاهش غرق شدم نگاه برگرفتم و در سکوت به نقطه ای خیره شدم. مسعود به ارامی کتاب را بست و در سکوت نگاهم میکرد احساس مس کردم منتظر یک تلنگر است گویا در استانه یک تصمیم گیری بزرگ بود دنبال فرصتی می گشت تا رای نهای را صادر کند شاید اگر نگاهش می کردم گفتن حرف برای او اسان تر میشد اما شرم یا هر چیزی دیگری سبب می شد که من همیشه در این گونه لحظات فرار کنم . امشب نیز همان میل سر کش گریز انچنان بی تابم کرده بود که به یکباره بلند شدم و از اتاق مسعود گریختم به دنبالم امد و در میانه راه مقابلم قرار گرفت به ارامی گفتم : -خواهش می کنم مسعود....خواهش می کنم . کنار رفت به سرعت به اتاقم پناه بردم . از عشق می ترسیدم از اعتراف از خواستن از طرد شدن .اصلا در این خیال نبودم که چه کسی مخالف احتمالی این عشق است انچه من را می ترساند همان نفس عشق و دلدادگی بود روست داشتم عاشقانه هم دوست داشتم اماحاضر نبودم برای به دست اوردن او دیگران را از دست بدهم.مسعود تا یک ماه دیگر به انگلیس برمیگشت و من در صورت پذیرش عشق او باید با او راهی ان کشور می شدم که در ان صورت طاقت دوری از دیگران را نداشتم ویا باید در همین جا می ماندم وشبها و روزهای طولانی را در انتظار او می ماندم .انتظار ،من به شدت از ان متنفر بودم سالهای بی شماری منتظر دیدن خانواده مادرم بودم و این واژه ان قدر در نظرم منفور بود که حاضر بودم از عشق بگذرم اما خود را اسیر دست و پا بسته این لحظات نکنم. صدای تقه ای به در اتاق خورد باعث شد هراسان از جا بپرم مسعود به ارامی به اتاق امد تکه کاغذی را در دستم گذاشت و بعد بی هیچ حرفی به اتاقش بگشت .برگه تا شده را باز کردمو خواندم: «عاشقی یعنی اسیر دل شدن با هزاران درد غم یکی شدن عاشقی یعنی طلوع زندگی باصداقت همنشین گل شدن عاشقی یعنی که شبها تا سحر غرق در دنیای رویا ها شدن عاشقی یعنی تحمل انتظار مثل ماه اسمان تنها شدن عاشقی یعنی دو دیده تا ابد پر ز گوهرهای دریایی شدن» اشک بر پهنای صورتم جاری بود مسعود انچه را که در سکوت احساس کرده بودم حالا بردل کاغذ ریخته و با افسوس واژگانش من را همسفر جاده پر شور عاشقی می کرد . ان شب انقدر فکرم مغشوش بود که شب را تا صبح با خوابهای پریشان سپری کردم. صبح زمانی که چشم گشودم غمی گنگ خانه دلم را انباشته بود. در اتاق در حال عوض کردن لباسم بودم که تلفن زنگ زد قلبم به تپش افتاد می دانستم که مسعود است اگر می خواست جواب شعر شب گذشته اش را بداند چه باید می گفتم؟گوشی را برداشتم وتلاش کردم که صدایم بدون لرزش باشد گفتم: -بله بفرمایید . -سلام امل جان صبحت به خیر -سلام صبح تو هم به خیر -حاضر شو که قرار امروز برای ناهار با بیه بریم بیرون مادر امروز بعد از مدتها اظهار تمایل کرده که بیرون از منزل بریم عمو رحمان«دریاچه پریشان»رو پیشنهاد کرده که به سرعت مورد قبول جمع سه نفره اونا قرار گرفت.منو تو هم دعوت کردن که اگر چه در تصمیم گیریشون نقشی نداشتیم اما در سفر تفریحیشون شریک باشیم البته ما می تونیم اونا رو قال بذاریم و خودمون یه جای دیگه بریم مثلا تنگ چوگان،غار شاپور یا اثار باستانی نیشابور.حالا هر چی تو بگی . -نه من ترجیح می دم که امروز رو با زندایی و بقیه باشم. مسعود سکوت کرد و بعد با تانی گفت: -این معنیش اینه که داری از من فرار کی کنی درسته؟ -نه معنیش این نیست فقط فکر کنم اگه با بقیه باشیم بیشتر خوش می گذره -اهان....پس درست .....خیلی خب بهت خوش بگذره. رنجیدگی را میشد کاملا در کلامش حس کرد با ملایمت پرسیدم: -مگه نمیای که میگی خوش بگذره؟! -نه. -برای چی؟ -چون توی خونه به من بیشتر خوش میگذره. -لجبازی نکن مسعود من چیزی نگفتم که تو ناراحت شدی . -من اصلا ناراحت نیستم تازه خیلی هم خوشحالم که خونه خلوته ومی تونم در ارامس کتاب شعرهام رو بخونم. سعی کردم لحن شادی به صدایم ببخشم به نرمی گفتم: -تو باید بیای اخه اگه تو نیای به هیچ کس خوش نمی گذره . -جدی ....پس یعنی من برای بیام که وسیله شادی و تفریح دیگرون باشم؟! -وای مسعود تو چقدر فسسطه می کنی!من کی همچین منظوری داشتم؟ مسعود با بیحوصلگی گفت: -به هر حال اومدن یا نیومدن من معلوم نیست فعلا خداحافظ. گوشی را گذاشت .از اینکه نا خواسته موجب رنجش او شده بودم ناراحت شدم هیچ وقت فکر نمی کردم او تا این اندازه زود رنج باشد .انچه که من امروز از او می دیدم با انی که همیشه بود خیلی مغایرت داشت. به طبقه پایین رفتم صدای تکاپو وجنب وجوش از اشپزخانه به گوش می رسید .با ورود به انجا سلام کردم و نشستم تا صبحانه ام را بخورم.زندایی به من نگاه کرد و گفت: -مسعود بهت گفت که امروز داریم میریم دریاچه پریشان؟ با سر جواب مثبت دادم.گفت: -این روزها خیلی دلم تنگ می شه دیدم دیگه نمی تونم محیط خونه رو تحمل کنم اینه بهتر دیدم امروزرو بیرون بریم. -این خیای خوبه زندایی شما تقریبا هیچ جا نمی رین ورفت امدی هم به اون صورت ندارین تو هوای پاییزی ادم توی خونه دلش میگیره -بله همین طوره متاسفانه به علت یک سری اتفاقاتی که در گذشته افتاده و به گوش بقیه رسیده رفت و امد ما با دیگرون محدود شده یه روز سر فرصت برات تعریف یکنم بعد از فوت رضا این اولین باره که ما داریم از خونه میریم بیرون. سرم را تکان دادم اشاره مبهم زندایی به اتفاقات گذشته منظورش ماجرای مقصود و مینا بود او انقدر این حرفها را ارام می گفت که زهرا خانم که مشغول جمع اوری وسایل بود متوجه نشد . صبحانه را تمام کرده بودم زهرا خانم اسوده دستی به کمرش کشید و گفت: خب همه چیز اماده س می رم که اقا رحمان رو صدا کنم تا وسایل رو تو ماشین بذاره فکر کنم کار ابیاری باغ دیگه تموم شده باشه شما هم اقا مسعود رو صدا کنین تا کم کم راه بیفتیم. زهرا خانم رفت تا اقا رحمان را صدا کند چند لحظه بعد مسعود وارد شد زندایی لبخند زنان گفت: -چه خوب شد اومدی مسعود جان می خواستم همین حالا امل رو بفرستم دنبالت همه چیز اماده اس می تونیم کم کم راه بیفتیم. به مسعود که کتابی در دست داشت نگاه کردم چهره درهمش نشان می داد که امده تا نیامدنش اعلام کند ابتدا سکوت کرد اما بعد در حالیکه لبش را می گزید ارام گفت: -باشه می رم ماشین رو روشن کنم تا گرم بشه. مسعود از اشپزخانه بیرون رفت بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیندازد قلبم در سینه فشرده می شد از اینکه مورد بی مهری او قرار گرفته بودم در عذاب بودم اما از سویی خوشحال بودم که این دلخوری سبب شد که او نتواند جواب شعرش را از من بخواهد و حتی برای چند روز هم که شده می توانم جواب او را به عقب بندازم . در طول راه هر بار که نگاهم به اينه جلو مي افتاد متوجه نگاه مسعود مي شدم که به جاده چشم دوخته بود ظاهرا او از اين که بر خلاف گفته وميلش مجبور به امدن شده بود خيلي دلخور و نا راحت به نظر مي رسيد احساس ميکردم که او فقط به خاطر خوئشحالي زن دايي راضي به امدن شده است . سکوت مسعود انقدر به درازا کشيد تا به درياچه پريشان رسيديم عمو رحمان و زهرا خانم در جاييکه سايه بود موکت پهن کردند و وسايل را چيدند مسعود ماشين را به گوشه اي پر سايه کشانيد و خودش در حاليکه کتاب شعري را در دست داشت از ما فاصله گرفت و در زير سايه درخت نشست . زندايي با درايت انساني باهوش در حاليکه لبخند مي زد گفت: -مسعود امروز حال و حوصله اي هميشگي رو نداره. سکوت کردم و زهرا خانم در جواب گفت: -صبح که اومد پايين صبحانه خورد حالش خوب بود اما انگار يه باره از اين رو به ان رو شده اصلا انگار با همه ماها قهره .نگاه کن رفته اون گوشه تک و تنها نشسته. براي انکه حرفي زده باشم گفتم : -تنها نيست کتابش باهاشه. -خب درسته که کتاب همنشين ادمه اما کتاب که مثل ادم زنده نميشه .کتاب رو بايد بزاري وقتي که تنهاي بخوني تا از تنهاي بيرون بياي .نه وقتي که توي جمع هستي . عمو رحمان از داخل ماشين کيف کوچکي را بيرون اورد و در ان به دنبال چيزي مي کشت خيلي زود بند ماهي گيري را که به ان قلاب و يک تکه سنگ سرب وصل بود بيرون اورد و با زدن طعمه به سر قلاب به طرف درياچه به راه افتاد اما در نيمه راه متوقف شد و با نگاهي به مسعود که ظاهرا کتاب مي خواند به من نگاه کرد و گفت: -امل جان بيا دخترم مي خوام ماهي بگيرم بيا تماشا کن . به سرعت بلند شدم و دوان دوان خودم را به او رساندم عمو در جايي که ابتداي ان صاف و بدون هيچ نيزاري بود قلاب انداخت و به انتظار ايستاد به اطراف نگاه کردم در بيشترين قسمت هاي دور درياچه تا انجايکه چشم کار مي کرد نيزار هاي بلندي به چشم مي خورد .عمو رحمان لبخندزنان گفت : -تا يکي دو ماه ديگه پر از نرگس هاي شيراز مي شه اونجا دشت نرگسه اگه اون موقع به اينجابياي اينقدر بوي خوش نرگس مستت ميکنه که دلت ميخواد تند تند نفس بکشي و از نفس کشيدن هم سير نميشي اينجا اين موقع خيلي جذابه . به عمو که مهرباني به من نگاه مي کرد نگاه کردم خدايا چقدر به او احترام ميگذتاشتم و تا چه اندازه مهرش را به دل گرفته بودم نفهميدم در چه عالمي بودم که عمو يکباره گفت: -هم زهره و هم ميناي عزيزم ماهي هاي اين درياچه را دوست داشتن اي کاش بتونم حتي يه ماهي بگيرم تا طور رو هم محک بزنم و ببينم که طعم اين ماهي رو دوست داري يا نه به ارامي گفتم : -من ماجراي دخترتون رو مي دونم براي شما و دخترتون خيلي متاسفم اي کاش مينا اين کار رو نمي کرد و به انتظار برگشتن مقصود مي موند. عمو نيشخندي زدوبا ناراحتي گفت: -مينا دختر ساده و حساسي بود سن و سالي نداشت در منطق بچه گانه خودش به اين نتيجه رسيده بود که دنيا برايش به اخر رسيده بود اگر مقصودفرار نمي کرد او هيچ وقت دست به اين کار نمي زد من و زهرا هيچ نتونستيم مقصود را ببخشيم اون نبايد مينا رو در اون شرايط رها مي کرد مينا از شرم جوابگويي به ما و ديگرون بود که تن به مرگ داد . عمو رحمان با ديدن ناراحتيم به سرعت اشک هايش را پاک کرد و گفت: - من را ببين ماهي که برات نگرفتم هيچ اشکت رو هم در اوردم اصلا مي دوني چيه بهتر از خير ماهي گرفتن بگذريم تا هم کار غير قانوني نکرده باشيم و هم حرص زهرا خانم رو در نياورده باشيم من بهت قول ميدم که از بازار از اين ماهي برات بخرم . با شادماني موافقت کردم عمو رحمان در حاليکه قلاب ماهي را جمع مي کرد به سوي کهمسعود نشسته بود نگاه کرد و با زيرکي پرسيد ک -تو نميدوني مسعود امروز چشه؟ شانه بالا انداختم او با لبخند گفت: -مسعود وقتيکه عميقا ناراحته اينقدر ساکت و اروم ميشه . کنجکاوانه پرسيدم: -عمو شما خيلي وقته خونواده دايي من رو ميشناسيد؟ -بله دخترم خياي وقته من از جواني باغبون اين خوانواده بودم .وبعد با زهرا خانم ازدواج کردم و موندگار شدم مي دوني مسعود رو همين زهرا خانم بزرگ کرد براهمينه که بينشون احساس مادر و فرزندي جاريه . سرم را تکان دادم عمو باز به مسعود نگاکرد و گفت: -مسعود از خيلي جهات مورد علاقه من وزهراست .درسته که خدا به ما پسر نداد اما اون رو مثل پسر خودمون دوسش داريم اپمن از خيلي وقت پيشها ارزو ميکردم که بين او ومينا علاقه اي به وجود بياد و اون دامادم بشه شايد هيچ وقت مينا اونطوري از دست نمي دادم . لبخند محبت اميزي که بر گوشه اي لب عمو رحمان بو.د حاکي از محبت عميقي بود که نسبت به مسعود داشت.عمو رحمان يکباره نگاهم کرد و پرسيد: - ببينم دلخوري امروز مسعود که به تو مربوط نميشه. - نه . عمو در سکوت نگاهم کرد بعد در حاليکه راه مي افتاد گفت: -خوبه مي دونم که تو دختر خوبي هستي و دل پسر خوب منو درد نمياري. جوابي ندادم .احساس ميکردم که عمو با جواب منفي من به اين يقين رسيده که مسبب ناراحتي مسعود من نيستم و همين ارامم ميکرد . زهرا خانم با زندايي مشغول حرف زدن بودند و در حينحال تخمه مي شکوندند.مسعود در ان سو نشسته بود و ظرف تخمه در کنارش بود و کتاب مي خواند. با امدن ما زهرا خانمبراي همه چايي اورد و چايي مسعود را بههمراه قندان در سيني گذاشت و مي خواست براي او ببرد ،اما من در حاليکه استکان چايي خودم را در سيني مي گذاشتم گفتم: -شما بشينيد من چايي رو ميبرم. -دستت درد نکنه دخترم پس بيا يه کم تخمه هم ببر تا با هم بشکنيد -لازم نيست فکر ميکنم بتونم مسعود رو راضي کنم تا از سهم تخمه هايش بخورم. همه لبخند زدند به سوي مسعود که به تنه اي درختي تکيه داده بود رفتم صداي قدمهاي من را شنيد ارام ير بلند کردو با ديدنم نگاهش را برگردانيد گفتم : -بفرماييد . به سيني چايي نگاه کرد زير لب تشکر کرد کنارش نشستم و در سکوت به صفحه اي باز شده کتابش نگاهش کردم شعري از فروغ بود به نرمي خواندم پائيز اي مسافر خاک الود در دامن چه چيز نهان داري ؟ جز برگهاي مرده و خشکيده ديگر چه ثروتي به جهان داري کتاب را بست و به رو به رو نگاه کرد ابتدا سکوت بود اما بعد به طعنه پرسيد: -خب با ديگران بهت خوش ميگذره . -مسعود اين همه حساس تلخ نباش .من که منظوري نداشتم پوزخندي زد و سرش را به طرفين تکان داد براي بدست اوردن دلش نميدانستم که بايد چه کار کنم چايي را در سکوت برداشت و جرعه جرعه نوشيد من نيز در سکوت چايم را خوردم از اين همه سردي که در او ميديدم تعجب کردم هرگز چنين تجربه اي نداشتم نمي دانستم در چنين موقعيت هاي چه بايد بکنم براي رهايي از سکوت گفتم : -ديدم داشتي جيزي مي نوشتي شعر جديده؟! بي انکه حرفي بزند از ميان کتاب کاغذي بيرون اورد و به طرفم گرفت کاغذ را گرفتم و به ارامي خواندم : خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان روز اول که خدا ساخت سرشت گلشان سنگ اندر گلشان بود همان بود دلشان -اين شعر از خودته ؟! -نه اما برگرفته از احساسات منه با شيطنت پرسيدم: -واقعا؟خب حالا چطور شد تو ياد اين شعر افتادي ياداشتش کردي . -چون ميخواستم اين رو به دختري بدم که به بدي و سنگ دلي تمام خوبرويان عالمه نگاهش کردم از اينکه در پرده مرا سنگدل و بي رحم مي خواند حسابي عصباني شده بودم براي تلافي گفتم: -براي چي فکر ميکني اون دختر سنگدله؟شايد چون خيال ميکني که همه دختر ها بايد به اولين پشنهادت جواب مثبت بدن اره؟ با سماجت گفت: -بله اينطوري فکر ميکنم -خب اين فکر اشتباهه تو همچين تحفه اي هم نيستي . اين بار با غيظ نگاهم کرد مستقيم در چشمانم نگريست و به تندي پرسيد: -تو اينطور فکر ميکني -بله -لابد دليلي هم براي اين فکرت هم داري -درستهمن اگه جايي اون دختر بودم بهت ميگفتم که دختر ها فقط به مردهاي علاقه مند ميشن که از گذشته اونا کاملا اگاهي داشته باشن يعني عشق از روي اگاهي مسعود با سر در گمي پرسيد: - منظورت چيه ؟ - هيچي فقط شايد اون دختر بخواد تو رو بيشتر بشناسه و از سر گذشتت با خبر بشه - اما وقتي گذشته اي وجود نداره من چي مي تونم بهش بگم با اخم نگاهش کردم و اين بار با صراحت گفتم : - ببين مسعود اگه منظورت از اون دختر منم بايد بهت بگم من مي خوام همه چيز رو بدونم تو ويدا و مقصود رو به من شناسوندي اما در مورد خودت هيچي نگفتي - وقتي چيزي نبوده چي مي خواي بهت بگم ؟ - ولي من باور نمي کنم - اين مشکل خودته پس بايد بگم تو دختر شکاکي هستي. به سرعت بلند شدم و در حاليکه صدايم مي لرزيد گفتم: -ديگه نمي تونم تحمل کنم تو همه ي نسبت هاي بد رو به من مي دي سنگ دل و بي رحم که بودم حالا شکاک هم شدم ديگه نمي خوام بشنوم. به سوي بقيه رفتم و با شکيباي تمام اختلاف بين خود و مسعود را پنهان داشتم دلم مي خواست ساعتها گريه کنم .زهرا خانم بساط نهار را محيا کرده بود عمو رحمان چند بار مسعود را صدا زد تا او بالاخره او بر سر سفره نهار امد. بعد از ناهار به زهرا خانم و زندايي نگاه کردم هر دو انها خوابيده بودند و عمو رحمان نيز به تنه درختي تکيه داده بود و اماده خواب بود مسعود هم مشغول تماشاي نيزارها بود براي پرهيز از بي حوصلگي جهت مخالف به مسعود به راه افتادم زمانيکه از پيچ گذشتم از لابه لايي نيزارها ي انبوه به تماشاي مسعود مسعود ايستادم او ابتدا انتهاي مسيري را که امده بود نگاه کرد و بعد به راه افتاد انچنان با شتاب مي امد که ترسيدم من را که در لابه لايي نيزارها به تماشايش ايستاده بودم ببيند به سرعت مسيرم را در پيش گرفتم زماني که او از پيچ مي گذرد متوجه توقف من نشود به نحو شيطتنت اميزي از اين بازي موش و گربه بازي خوشم ميامد يک احساس خودخواهانهدر وجودم جان گرفت که سر به سر مسعود بگذارم . همانطور که مي رفتم مراقب پشت سرم هم بودم زماني که به پيچ ديگري رسيدم به سرعت خود را در ميان نيزارها مخفي کردم به مسعود که با احتياط جلو مي امد نگاه کردم در حرکاتش نوعي دلواپسي بود. با نزديک شدنش از ميان نيزارها بيرون امدم و به رفتن ادامه دادم از اينکه مسعود را اينگونه به دنبال خود ميکشيدم لذت مي بردم. راه به پايان رسيد به درياچه رسيدم ک چندين قايق موتوري کنار سکويي بسته شده بود به طرف قايق ها رفتم از مسعود خبري نبود به سر پيچ نگاه کردم از مسعود خبري نبود به ذهنم رسيد که اين بار او بازي را شروع کرده و حالا از ميان نيزار ها نگاهم ميکند براي فهميدن اين مطلب تصميم گرفتم ازمايشي بکنم . قايق با ريسمان کلفتي به يک تکه چوب وصل شده بودند ارام به لبه ي سکو نزديک شدم بهيک تکه چوب کوچک تکيه داده و با يک پرش کوتاه به داخل يکي از قايقها پريدم در اين هنگام صداي به گوشم رسيد که گفت: -خداي من ! با بازيگوش خنديدم مسعود به سرعت جلو دويد و به من که با بي اعتناي به او مي خنديدم نگاه کرد و در حاليکه دستش را براي بالا کشيدن من پيش مي اورد گفت: -بيا بيرون اين قايق ها محکم نيستند ممکن توي اب فرو بره . با وحشت بلند شدم و بي توجه به انچه که بين ما گذشته بود دست مسعود را گرفتمو خودم را بالا کشيدمزماني خواستم تشکز کنم مسعود با خشم و اخم گفت: -ديوونه....؟! لب باز کردم تا جوابش را بدهماو پشت به من کرد و از انجا دور شد به يکباره دلم گرفت و با صدايي بلندي طوري که بشنودفرياد زدم: -ديوونه خودتي .....مي فهمي .....ديوونه خودتي! مسعودرفت و من تا دقايقي از خشم به خود مي لرزيدم . با ديدن عمو رحمان که به ارامي از سر پيچ مي گذشت و نزديک مي شد تلاش کردم رفتارم طبعي باشد عمو رحمتن لبخندي زد و پرسيد: -از ديدن يه مشت پير و پاتال که داشتن چرت مي زدن حوصله ات سر رفت ها؟اومدي که اين اطراف را ببيني ؟ به ارامي در حاليکه لبخند مي زدم سر تکان دادم عمو به اطرتف نگاه کرد و گفت : -مي خواي اين اطراف يه گشتي بزنيم شايد بتونيم قارچ پيدا کنيم؟ شانه بالا انداختم و در ميان علفزارها به گشتن پرداختم هيچ قارچي نروئيده بود عمو با لحني دلداري دهنده گفت: -قارچ ها بعد از بارون کم کم در ميان حتما بعد از بارون چند شب پيش کساني امدن و اونا رو جمع اوري کردن خب قسمت ما نبوده. زير لب گفتم : -بله لابد اينطور بوده عمو نگاهم کرد گفت: -بيا بريم زهرا داشت سور و سات چايي رو اماده ميکرد بعد از يک چرت کوتاه چايي خيلي مي چسبه . لبخند زدم عمو براي لحظات کوتاهي نگاهم کرد در حاليکه لب مي گزيد گفت: -وقتي از خواب بيدار شدم ديدم که تو و مسعود نيستين خيلي ترسيدم مي دوني براثر تجربه اي بدي که دارم دلم نمي خواد برات اتفاقي بيفته وقتي که مسعود رو در اين راه ديدم فوري خودم رو رسوندم . به ديدگاه نگرانش نگاهش کردم و گفتم : -نگرانن نباش عمو من مراقب خودم هستم . -مي دونم دخترم شايد اصلا نبايد اجازه ميدادم اين فکر ناروا به مغزمخطور کنه چون تو نه دختر ساده و کم تجربه مثل مينا هستي ونه مسعود خوي و خصلت مقصود رو داره . زمانيکه به ميان جمع برگشتيم خورشيد در حال غروب کردن بود .زهرا خانم با سيني چايي بلند شد در حاليکه به ما تعارف ميکرد استکان چايي هم براي مسعود برد .بعد از خوردن چايي وسايل رو در ماشين گذاشتيم و در ميان سکوتي دلگير به سوي خانه حرکت کرديم شب از راه رسيد بود در ماشين چند بار نگاهمبه چشمان سرزنشگر مسود اسير شد اما به سرعت نگاهم را دزديدم و اخم کردم . با رسيدن به خانه به اتاقم پناه بردم و در مقابل اصرار زهرا خانم براي خوردن شام گفتم که کاملا سير هستم و تمايلي به خوردن غذا ندارم در حاليکه گرسنه بودم اما نمي خواستم با مسعود رو به رو شوم و به گونه اي رفتار کنم که ديگران متوجه اختلاف ما شوند . مسعود ان شب به ديدنم نيامد و حتي بر خلاف شبهاي قبل تلفن هم نزد صبح روز بعد نيز او را نديدم زندايي گفت از صبح براي سرکشي به فروشگاه رفته و خبر داده تا دير وقت کار دارد و به خانه برنمي گردد. روز بد و کسل کننده اي بود سراسر صبح را با بي حوصلگي به ظهر رساندم دلم براي مسعود تنگ شده بود و از اينکه روز قبل باعث ناراحتي او شده بودم از خود دلگير بودم عصر همان روز در کنار زندايي مشغول صحبت کردن بوديم که تلفن زنگ زد به خيال اينکه مسعود است به سرعت گوشي را برداشتم و گفتم : -بله بفرماييد صدا با کمي تاخير به گوشم رسيد -سلام منم مقصود مادر شماييد -اه نه ببخشيد يک لحظه گوشي تلفن رو به زندايي دادم و گفتم که مقصودپشت خطه.زندايي گوشي را گرفت و مشغول صحبت کردن شد.بعد از خداحافظي زندايي گوشي را گذاشت و با رضايت گفت : -بهت خيلي سلام رسوند اول فکر کرده بود که تو از اشنا هاي زهرا خانمي اما من بهش گفتم که اين امل عزيزم بود. لبخند زنان سر تکان دادم زندايي با شادي مخلوط به غم گفت: -تا بيست روز ديگه مياد و اين معناش اينکه مسعود بايد بره نمي دونم از اومدن اون خوشحال باشم يا از رفتن اين غمگين . من نيز دلتنگ رفتن مسعود بودم .تصميم گرفتم که همان شب با او اشتي کنم و اجازه ندهم مدتي که در ايران است ،اينگونه با دلخوري به پايان برسانيم. پايان فصل 3 فصل 4 پاسی از شب بود و مسعود هنوز برنگشته بود گرچه می دانستم که به زندایی زنگزده و گفته که امشب مهمان یکی از دوستانش است و برای شام منتظرش نباشیم اما باز من چشم انتظار امدنش بودم . چشم هایم گرم خواب شده بود که صدای پایو سرفه هایش را شنیدم باصدای باز و بسته شدن در اتاق مسعود مطمئن شدم که مسعود برگشته اندکی تامل کردم و بعد از اتاق خارج شدم طبقه پایین در سکوت فرو رفته بود به ساعت نگاه کردم ساعت دو نیمه شب بود .به در اتاق ضربه زدم و وارد شدم مسعود روی تختدراز کشیده بود با ورود من چشمهایش راگشود .به سرعت گفتم : -معذرت میخوام فکر نمی کردم به این زودی بخوابی. روی تخت نشت و به من که اماده خروج بودم گفت: -اشکالی نداره بیا بشین .به خیال اینکه همه خواب هستند من هم می خواستم بخوابم. تک سرفه ای کرد و به دنبال عطسه ای .گفتم: -انگار سرما خوردی؟ -بله فکر میکنم . سکوت کرد از زیر چشم نگاهش میکردم نگاه دزدانه ام را دید و خندید با دیدن خنده اش من هم لبخند زدم با لطافت گفت: -امروز دلم خیلی برات تنگ شده بود انگار هفته ها ندیدمت . سرم را به زیر انداختم هر بار که نگاهش میکردم اسیر نگاه مخمور و جادویی اش می شدم .با ظرافت پرسید: -امروز رو چطور گذروندی؟! -پکر و منتظر! -پس تو هم روز خوبی نداشتی اما اشکالی نداره عوضش دیروز بهت خیلی خوش گذشت. -بس کن مسعود !خودت میدونی اصلا خوش نگذشت. -و لابد علت اون هم من بودم درسته؟ خیره نگاهش کردم .هنوز هم عصبانی بود و من نمی خواستم به عصبانیت او دامن بزنم امده بودم که او را ارام کنم .مسعود که سکوتم را دید لب گزید و دیگر حرفی نزدموضوع را عوض کردم و از تلفن مقصود و انچه از زندایی شنیده بودم حرف زدم زمانی که شنید مقصود تا دو سه هفته ای دیگر به ایران می اید نفس عمیقی کشید که سبب سرفه اش شد از کنار تختش لیوان ابی برداشتم و به او دادم در میان سرفه تشکر کرد با ملایمت گفتم: -بهتر بخوابی استراحت حالت رو خوب میکنه. -خوابم نمیاد. -می خوای برات قرص و دارو بیارم؟ -نه یه قرص مسکن خوردم. سکوت کردم لحن مسعود نشان میداد که کدورت روز قبل را فراموش کرده است.پس از لحظاتی گفت: -من یه عذر خواهی به تو بدهکارم -بابت چی ؟ -بابت این که امشب پیش دوستم حسابی از زنها گله کردم. -میشه بپرسم چرا؟ -چون از دست یکی از اونا حسابی عصبانی بودم . به نرمی نگاهش کردم و سر به زیر انداختم .مسعود با لحنی نیمه شوخی پرسد: -حالا منو می بخشی ؟ -چرا من باید تو رو ببخشم؟ -چون تو جزیی از یک کل هستی !من که نمی تونم از همه زنها معذرت بخوام تو به نمایندگی از همه اونا باید جواب من رو بدی. سکوت کردم .مسعود که سکوتم را دید این بار با لحنی جدی گفت: -می خوای بدونی چی به دوستم گفتم ؟بهش گفتم که شما زنها برای این افریده شدین کهقلب ما مردا را بشکنین اما دوستم گفتما مردها پوست کلفت تر از این هستیم که قلبمون بشکنه !اما من قبول نکردم و سر همین موضوع بحثمون شد حالا تو فکر می کنی کدوم یکی از ما درست میگه؟! در حالی که بلند می شدم و به سوی در اتاق می رفتم گفتم: -فکر کنمحق با دوستت بوده نه ما زنها استعداد شکستن قلب کسی را داریم نه شما مردا به این زودی قلبتون می شکنه .من دیگه به اتاقم می رم شب به خیر. از اتاق بیرون امدم به سرعت وارد اتاقم شدم .ان شب خیلی به حرف مسعود فکر کردم تا انکه خوابم برد اما نیمه شب از صدای زنگ تلفن بیدار شدم هراسان از خواب بلند شدم و گوشی تلفن را برداشتم و پرسیدم: -بله؟ -بیا اتاقم امل .....حالم خوب نیست. نفهمیدم خود را چگونه به اتاق مسعود رساندم.بیماری اش شدت پیدا کرده بود و با چهر ای برافروخته در حال یکه صدایش به شدت گرفته بود و تمام تنش می لرزید گفت: -چند تا پتو بیار .لرز دارم. به اتاقم دویدم و چند تا پتو از کمد بیرون اوردم و به سوی اتاق مسعود دویدم .مسعود سرش را زیر پتو کرده بود در حالی که به شدت می لرزید گفت: -داخل کمدیه بسته مسکن هست اونا رو هم بیار. پتو ها را رویش کشیدم بسته قرص را اوردم و در کنارش نشستم.وقتی می خواستم پتو را از روی سرش بردارم گفت: -حالا نه امل خیلی سردمه! -می خوای برم زهرا خانم رو خبر کنم؟ -نه ...نه ...نمی خوام نگرون بشه. با درماندگی گفتم: -ولی من نمی دونم باید چی کار کنم. -فقط توی این اتاق کنارم بمون.اگه عرق کنم حالم بهتر میشه. -باشه من اینجا می مونم. احساس خیلی بدی داشتم از اینکه مسعود بیمار شده بود غصه دار بودم دلم می خواست می توانستم در بیماری او سهیم شده و قسمت اعظم رنج و دردش را از ان خود کنم از اینکه مسعود در زیر پتو به خود می لرزید و هذیان گونه ناله می کرد اشکم سرازیر شده بود اما کاری از دستم ساخته نبود بالاخره بعد از نیم ساعت ناله های مسعود کم شد و از لرزش بدنش هم کاسته شد به ارامی پرسیدم: -مسعود بیداری؟! -بله بیدارم. -بهتر شدی؟ -بهترم می تونی یکی از پتو را برداری. یکی از پتو را برداشتم می دانستم که او با تن و بدن عرق کرده نباید یکباره از زیر پتو بیرون بیایدپرسیدم: -می تونی سرت رو از زیر پتو بیاری بیرون؟اگه یه قرص مسکن بخوری حالت بهتر می شه. مسعود به کنی سرش را از زیر پتو بیرون اورد به چشمان تب دارش و چهره گلگونش نگاه کردم اشک در چشمانم جمع شد اما سعی کردم لبخند بزنم پرسیدم: -حالت چطوره؟ -دیگه لرز ندارم احساس می کنم خیلی بهترم. لبخند زدم و در حالی که قرص را از جلدش بیرون می کردم گفتم: -بلند شو این قرص را بخور . زمانی که اب به دستش می دادم از تماس سر انگشتانش با نوک اگشتانم تازه فهمیدم که به شدت تب دارد قرص را خورد و با بی حالی دراز کشید به چشمان نگرانم نگاه کرد و با شرمی مطبوع گف: -می بخشی امشب بد خوابت کردم. -اشکالی نداره منم شب هایی بوده که تو رو بد خواب کردم. لبخند دلنشینی زد پرسیدم : -توی اتاقت یه حوله کوچیک پیدا میشه؟ -برای چی می خوای؟ -می خوام برای پایین اومدن تبت اونو خیس کنم روی پیشو نیت بذارم . در حالی که به شدت سرفه میکرد به کمد دیواری اشاره کرد و گفت: -اونجا می تونی پیدا کنی. حوله را پیدا و ان را مرطوب کردم و روی پیشانی مسعود گذاشتم حوله با سرعت داغ و خشک می شد .ان شب تا صبح به پرستاری مسعود پرداختم و او در حالی که بر اثر ضعف ناشی از تب هر دم به خواب می رفت اصرار می کرد که خودم هم استراحت کنم. صبح زمان که زهرا خانم برای بیدار کردن مسعود به اتاقش امد ما هر دو خواب بودیم من که بر اثر بدخوابی نزدیک صبح به خواب رفته بودم با حرکت ارام شانه هایم از خواب بیدارشدم.زهرا خانم با نگرانی پرسید : -چی شده امل جان تو چرا اینجایی؟ خواب الود نگاهش کردم و گفتم: -دیشب مسعود به شدت بیمار بود منم اومدم که مراقبش باشم. -چرا بیدارم نکردی دختر جان .چش شده؟ -سرما خورده به شدت تب و لرز داشت. زهرا خانم با نگرانی به چهره ملتهب مسعود نگاه کرد و بعد دست بر پیشانی او کشیدو گفت: -هنوزم که تب داره باید برسونیمش دکتر. از صدای زهرا خانم مسعود ارام چشم گشود و با صدایی گرفته گفت: -دکتر لازم نیست.من حالم خوبه. -چی چی حالت خوبه تنت شده مثل کوره داغ اون وقت تو میگی حالن خوبه؟ به جوش وخروش مادرانه زهرا خانم که دلسوزانه مسعود رانگاه می کرد نگریستم مسعود با بی حوصلگی سر تکان داد و چیزی نگفت. زهرا خانم همانطور که از اتاق بیرون می رفت گفت: -الان به اقا رحمان می گم تا تو رو دکتر ببره .پسره مثل بچه کوچولوها از دکتر رفتن میترسه. زهرا خانم بیرون رفتبه مسعود که لبخند کمرنکی بر گوشه لب داشت نگریستم و او نیز نگاهم کرد و گفت: -حال پرستار خستگی ناپذیر من چطوره؟ -حال بیمار بد حال من چطوره؟ لبخند زد و در حالی که سعی میکرد از زیر پتو بیرون بیاید گفت: -با داشتن پرستاری به خوبی تو مگه می شه حالم بد باشه؟ از اینکه باز در حال بیماری دست ازسر زندگی بر نمیداشمخوشحال بودم کمک کردم تا لباس بپوشد حرکاتش کند بود و این نشان دهنده از ضعف او در اثر بیماری بود در هنگام پایین رفتن از پله ها کاملا مواظب او بودم عمو رحمان پایین پله ها منتظر بود و مسعود پس از اصرارهای مکرر زندایی و زهرا خانم بعد از خوردن چند لقمه صبحانه راهی مطب شدند. زمانیکه ااندو به خانه امدند حال مسعود خیلی بهتر شده ود عمو رحمان توضیح داد که مسعود امپول زده و بعد از ان حالش بهتر شده زهرا خانم در حالیکه به سوپ در حال اماده شدن سر کشی می کرد گفت: -تا نیم ساعت دیگه سوپ اماده میشه اینو بخوره حالش خیلی بهتر میشه. مسعود از عمو رحمان و زهرا خانم تشکر کرد و به من و زندایی که با نگرانی به او نگاه میکردیم نگاه کرد و گفت: -من حالم خوبه شماها برای چی این همه نگراننین؟ زن دایی با عطوفت مادرانه جواب داد: -خدا رو شکر که حالت خوبه من فقط همینو می خوام از امل هم ممنونم که دیشب مراقب تو بوده اما اگه بیدارمون کرده بودین خودتون این همه خسته نمی شدیم. مسعود لبخند زد ومن در حالی که زیر لب از زندایی تشکر می کردم سر به زیر انداختم. با اماده شدن سوپ زهرا خانم مسعود را مجبور کرد که تا اخر سوپ را بخورد .از اینکه حالش بهتر شده بود خوشحال بودم بلند شدم به اتاقم بروم تا ظهر کمی بخوابم مسعود گویی به نیت من پی برده بود نگاه محبت امیزی به همه کرد و گفت: -دکتر گفت که بهترین دارو برام استراحته می رم که کمی بخوابم. با هم از پله ها بالا رفتیم زمانی می خواستم به سوی اتاقم بروم گفت: -سعی کن تا ظهر بخوابی از امشب باز هم باید مهمون فروغ باشیم ما چند شبه که مهمونی اون نرفتیم. لبخند زنان سر تکان دادم زمانی که داخل اتاق شدم و می خواستم در رو ببندم نگاهم به مسعود افتاد که هنوز ایستاده بود و نگاهم میکرد به ارامی گفت : -از دیشب تا حالا به این نتیجه رسیدم که دوستم بهتر از من زنها رو می شناسه اون درست می گفت زنها مهربونتر از این هستن که بتونن قلب کسی رو بشکنن! خندیدم مسعود با مهربانی گفت: -برو بخواب چشمات بدجوری بار خواب داره دختر عمه عزیزم. در اتاقم رو بستم و تا دقایقی در پشت در بسته به مسعود و راز نگاهش فکر کردم .زمانی که روی تخت دراز کشیدم با خستگی تمام به خواب رفتم و از یاد بردم که در اتاق مجاور قلب پرشور پسرکی صادق و مهربان در اشتیاق وجود من با سرزندگی هر چه تمامتر می تپد! ******************** با بهبودی مسعود باز مهمانی شبانه ما سر گرفت ما ساعت ها در خلوت شبانه اتاق مسعود با اشعار فروغ شب را به نیمه شب می رساندیم . ان شب مسعود پس از خواندن اشعار در حالیکه کتاب را می بست تحت تاثیر جادوی کلام فروغ به من که در کنارش نشسته بودم و با حظی وافر به او صدایش گوش می دادم نگاه کرد . پرستای شبانه من از مسعود باعث شده بود که ما به نحوی بارز به همدیگر نزدیک شویم .مسعود لحظاتی کوتاه در دیدگانم نگریست زمانی که دید با شرم دیده بر زمین دوختم دستش را زیر چانه ام کشید و در حالی که دیدگانم را به خود معطوف میکرد گفت: -به من نگاه کن امل!در جایی خوندم که عربها به ارتباط چشمی خیلی اهمیت میدن .می خوام تو چشمام نگاه کنی تا بفهمی چقدر عمیق و صادقانه دوستت دارم .می خوام بدونی که احساس می کنم مدتهاست به انتظار اومدنت روزها رو شمارش کردم و حالا که اومدی انگار گمشده چند ساله ام رو پیدا کردم...امل...تو جاودانه ترین حس عاشقونه رو در دلم به پا می کنی و من می ترسم که از این احساس کارم به جنون کشیده بشه. با نشئه ای شاعرانه به سخنان پر شور مسعود گوش کردم قلبم در سینه بی فرار می تپید و مسعود با هر کلامش رنگین کمان عشق را جلوی دیدگانم ترسیم میکرد دستهای پر التهاب مسعود بر شانه هایم بود و من بی هیچ امتناعی سر بر سینه اش گذاشتم جرس پر طنین قلبش به من هم خاطر نشان میکرد که او هم در *** احساسی جان بخ و محسور کننده شده است سرم را از روی سینه اش بلند کرد و در حالی که به چشمانم می نگریست گفت: -بیا با هم یه قراری بذاریم اما نه ...اول بگو دوستم داری؟ با لبهایی لرزان تکرار کردم: -دوستت دارم .....دوستتدارم! لبخند زد و گفت: -هر شب سر ساعت دو نیمه شب به اتاقت زنگ می زنم تا ... -فکر نمی کنی اون موقع من خوابم؟ -این یه بیدار باش عاشقو نه اس یادت باشه من عاشق حسودی هستم می خوام تموم افکار شبانه روزت رو به اشغال خودم در بیارم شبا هم نیت کن فقط خواب منو ببینی باشه؟! خندیدم مسعود با وسواس غریب پرسید: -می تونم بهت زنگ بزنم؟ -بله می تونی. اه عمیقی کشید بعد در حالی که من را از دور خود می کرد تا بتواند چهره ام بهتر ببیند گفت: -بهت گفته بودم که تو دختر خیلی قشنگی هستی؟! -نه. مسعود با صدایی بلند خندید و گفت: -ای به فدای این نه گفتنت!اخه از بس بی سلیقه ام اما خب حالا بهت می گم تو زیباترین و قشنگ ترین دختری هستی که می تونه قلب عاشق یه مرد رو اسیر خودش کنه . -ممنون تعارف قشنگی بود مسعودلبخند زیبای زد در حالی که با من بلند می شد گفت: -حالا زیبای عرب من!به اتاقت برو و سعی کن که فقط با خیال من بخوابی از امشب ساعت اتاقم رو دو نیمه شبتنظیم می کنم تا زنگ بزنه این ساعت مقدسترین ساعت عمرمه چون می خوام تو این ساعت حقیقی ترین احساس وجودی خودم رو به تو اعتراف کنم شب به خیر عروسک قشنگم! ان شب مسعود راس ساعت دو به من زنگ زدت زمانی گوشی را برداشتم با کلامی پر احساس گفت: -دوستت دارم امل ...دوستت دارم دختر زیبای عرب! از ان شب هر شب مسعود به من زنگ می زد و عین این کلمات را تکرار میکرد و عجیب این بود که من هیچ وقت از تکرار این کلماتن خسته نمی شدم مسعود به من قول داد در هنگام رفتن به انگلستان ساعت را با خودش ببرد تا بتواند براساس ساعت به وقت ایران دو نیمه شب به من زنگ بزند. ما شبهای بیشماری به هم قول دادیم که نسبت به عشقمان وفادار بمانیم و هرگز از یاد هم غافل نشویم من مسعود را که عاشق و شیدای خود می دیدم و این حس به من غرور می داد و تشویقم می کرد که به انتظار امدن او به شمارش ایام بپردازم اما افسوس که از بازی سرنوشت غافل بودم. پایان فصل 4 فصل 5 روزها تند و پرشتاب به دنبال هم می گذشتند هوا سردتر شده بود .به همراه مسعود چندین بار به کازرون رفتیم در طی یکی از همین مراجعات به اداره اموزش وپرورش سری زدم تا بلکه بتوانم با ارائه مدارک خود کاری پیدا کنم اما در نهایت شنیدم تا بازگشایی مدارس و تکمیل کادر اموزشی فعلا نیاز به معلم ندارند به هر حال شماره تلفن و ادرس را دادم و به انتظار خبری از انها نشستم. تا رو روز دیگر مقصود به ایران می امد و این نشاندهنده این بود که مسعود تا یک هفته دیگر در کنار ما بود .مسعود این روزها بیشتر عصبی بود و دیگر ان همه شادی و خنده در خانه اثری نبود زندایی که متوجه حال مسعود شده بود یک بار به کنایه گفت: -در طول این همه سال هیچ وقت مسعود رو اینطور ندیده بودم این دفعه انگار دل کندن از ایران براش سخته. نگاهم کرد و خندید .سرخ وبرافروخته شدم و زهرا خانم که متوجه سخنان زندایی بود به تایید گفت: -بله درست میگین پسره پاک هوایی شده حالا نمی دونم مال این فصل پاییزه یا چیز دیگه اس اخه می گن ادمهای که طبع شعر دارن حال و هوایی پاییز خیلی روشون اثر می ذاره. هر بار کهع به رفتن مسعود فکر می کردم بغض راه گلمو می بست من که تازه معنایی عشق و دلدادگی رو فهمیده بودم چگونه صبر پیشه می کردم ؟یکبار در اوج خودخواهی به مسعود گفتم: -نمیشه به مقصود بگین کخ اونجا بمونه ؟به هر حال اون حالا اونجاست خب بمونه تا فروشگاه رو واگذار کنه بعد بیاد. مسعود همانطور به جوش وخروش عاشقانه ام می خندید گفت: -اما این ممکن نیست عزیزم من نمی تونم کارهای مقصود رو انجام بدم درسی که من خوندم با تجاربی که مقصود داره قابل قیاس نیست در ثانی مقصود شش ماهه که رفته مسلما دلش برای اینجا خیلی تنگ شده و این بی اصافیه که من ازش بخوام این یه سال باقی مونده تا اتمام درس ویدا و واگذاری فروشگاه اونجا بمونه من بهت قول می دم که سفرم کمتر از شش ماه طول بکشه چون می خوام برای سالگرد پدر اینجا باشم. دانه های اشک بر گونه هایم سر می خورد و مسعود قربان صدقه ام می رفت و اشکهایم را پاک می کرد. امروز مقصود وارد شد زمانی که برای معارفه رو در روی هم ایستاده بودیم به عینه می دیدم که تصورات من از مقصود تا چه اندازه با مقصود واقعی متفاوت است .من مقصود را پسری سبک سر و جلف تصور میکردم اما حالا می دیدم با مردی جوانی کاملا برازنده و شیک پوش و جذاب طرف هستم که حرکاتش با ارامش و متانت و خویشتن داری می باشد وقتی دستش را برای فشردن دستم پیش اورد به از دست دادن سریع ان را عقب کشید و باعث تعجب بیشترم شد . زندایی یک لحظه ارام قرار نداشت و و با وجود بیماریش پروانه وار دور مقصود می گشت و گاه از من می خواست از مقصود پذیرای کنم. زهرا خانم و اقا رحمان در تمام بعد ظهر و شب هیچ کدامشان افتابی نشدند مقصود سراغشان رااز زندایی گرفتزندایی خیلی مختصر جواب داد حالشان خوب استمسعود از امدن مقصود خوشحال بود و از فروشگاه ،ملانی و ویدا پرسید و مقصودجواب مفصل برایش توضیح می داد . زمانی که ان دو در کنا هم نشسته بودند نگاهشان کردم شباهت ظاهری انها خیلی محدود بود .مسعود با موهای روشن پوستی سفید ته ریشی سیاه که چشمان عسلی رنگ چهره ی مطبوعش را کامل می کرددر کنار مقصود با موهای مشکی پوستی گندمی صورتی صیقلی و چشمانی مشکی کاملا دو تیپ متفاوت مقصود بیشتر چهره ای یونانی داشت تا یک ایرانی همان پیشانی بلند و بینی قلمی و ظریف به هر حال چهره ای منحصر به فرد داشت و در میان جمع به سرعت نگاهها را به سمت خود خیره می کرد. یک بار که نگاهش به من افتاد دقایقی کوتاه نگاهم کرد و سپس توجه اش را به مسعود جلب کرد . شام بدون حضور زهرا خانم و اقا رحمان خالی از لطف بود زندایی به احترام انها از مسعود خواسته بود که شام را از بیرون تهیه کند و سهم انها را به ساختمانشان ببرد در فرصتی کوتاه از زن دایی پرسیدم که این وضع تا کی ادامه خواهد داشت و او گفت که فقط این برنامه ای امشب است چون از فردا مقصود به همراه مسعود از خانه خارج می شود زهرا خانم باز می تواند به نظافت و کارهای خانه بپردازد و هنگام بازگشت مقصود به خانه کار او هم تمام شده است. او می دانست که من از همه چیز با خبر هستم برای همین رک و صریح در این مورد صحبت می کرد . شب در هنگام خواب من وظیفه ای زهرا خانم را انجام دادم و زندایی را به اتاقش بردم زمانی که به سالن برگشتم مسعود و مقصود بلند شده بودند که به طبقه ای بالا بروند به همراه انها به طبقه ای بالا رفتم وقتی می خواستم به اتاقم بروم مسعود دستم را گرفت وگفت: -اگه خوابت نمی یاد به اتاقم بیا تا شعر های فروغ رو باهم بخونیم . مقصود به این حرکت با لبخند نگاه کرد و بعد به سرعت شب به خیر گفت و رفت . به همراه مسعود وارد اتاقش شدم و روی تخت نشستم فضایی اتاق کمی سرد بود مسعود بخاری را روشن کرد و با برداشتن کتاب کنارم نشست و پرسید: -نظرت در مورد مقصود چیه؟ -با اونی که فکر می کردم خیلی فرق داره به نظر نمی رسه که اون گذشته ای غمگین مال همچین ادمی باشه. مسعود لبخندزنان سر تکان داد و گفت: -قیافه ای غلط اندازی داره .دخترهای زیادی رو می شناسم که عاشق اون هستن اما مقصود توجهی به اونا نداره .یادته روز اولی که تو رو دیدم تو رو رو اشتباهی گرفته بودم؟خیال می کردم که توهم یکی از اونا باشی که خاطر خواه مقصود شدی و اومدی سراغش تا شانست رو امتحان کنی غافل از اینکه تو فقط دلبر منی !اومدی که دل منو ببری و منو اسیر خودت کنی ! خندیدم مسعود با نگاهی نوازشگر گفت: -امل من دوری تو رو چطوری تحمل کنم؟ -همونطوری که من تحمل می کنم . -اما من دارم از تو دور می شم تو از خودت دور نمی شی . -خب منم دارم از تو دور می شم اینم کار اسونی نیست. -خیلی سخته امل....خیلی سخت... یکباره گریه ام گرفت. مسعود به سرعت رو به رویم نشست و تند تند اشکهایم را پاک کرد و گفت: -نه نه خواهش می کنم گریه نکن یکبار بهت گفتم که نقطه ضعف من گریه عزیزانمه پس خواهش می کنم گریه نکن نه حالا و نه حتی موقعی که من نیستم تو باید یاد بگیری که صبور باشی و در کمال ارامش منتظرم بمونی همونطوری که من دارم اینو به خودم اموزش می دم. -نمی تونم مسعود خیلی سخته. -می تونی عزیز دلم می تونی یعنی باید بتونی هم تو هم من بهت قول می دم زود برگردم . سرم را تکان دادم احساس امنیت می کردم .مسعود دوباره کنارم نشست و با صدایی گرم شروع به خواندن شعری کرد : من لبان سرد نسیم صبح سر می کنم ترانه برای تو من ستاره ام که درخشانم هر شب در اسمان سرای تو سربرداشت و با شیطنت گفت: -این فروغ هم عجب شاعری بوده می بینی چقدر قشنگ برای ادمهای مثل من وتو شعر گفته انگار می دونسته یه روز یه دختر وپسر جوون با هممیشینن و شعرهاش رو می خونن که این همه عاشقانه اسرار دلش را فاش کرده! -شاید هم می خواسته کار امثال ما را راحت کنه البته تو که مشکل شعر گفتن نداری اما برای منی که بلد نیستم شعر بگم این اشعار خیلی کاربرد داره و کارم رو راحت می کنه. -حالا نه که تو خیلی هم از این شعر ها برای من می خونی . -خب ایکه گله و شکایت نداره کتاب رو بده به من تا برات یکی از شعر ها رو انتخاب کنم و بخونم مسعود به سرعت کتاب را به من داد همانطور که دنبال شعر مناسب می گشتم متوجه ای او بودم که به تلاش من عاشقانه نگاه می کرد بلاخره در یکی از صفحات به شعر بامسمایی برخوردم. -اهان پیداش کردم گوش کن تا برات بخونم: عاشقم عاشق ستاره صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام توست بر ان مسعود معترضانه گفت: -ای بابا!تو که عاشق همه چی هستی به جز اصل کاری من چه کار به عشق تو به ستاره و ابراهای و رئزهای بارونی دارم ؟من می خوام تو فقط عاشق من باشی. -ای حسود تو همه چیز رو برای خودت می خوای . -همه چیز رو نه فقط تو رو برای خودم می خوام. -من که مال تو هستم یادت رفته اینو بهت قول دادم؟ نگاه مسعود برقی دلنشین زدبا شادمانی خندید و دستهایم را در دست گرفت و بوسه ای نرم به انها زد و گفت: حالا دلم اروم شد اجازه می دم عاشق بعضی چیزها همباشی اما قبل از این که عاشق چیزی بشی باید بیای از من اجازه بگیری فهمیدی؟ با خنده سر تکان دادم مسعود کتاب را بست و گفت: -کتاب دیگه بسه!بگو ببینم فردا با من ومقصود میای بریم شهر ؟ -اگه اجازه بدی نه چون فردا زندایی باید حموم کنه و من به زهرا خانم قول دادم که نهار رو درست می کنم تا با خیال راحت به حمام زندایی بپردازه. مسعود کمی درنگ کرد و بعد گفت : -چون قول دادی کاریش نمیشه کرد اما حیف شد دلم می خواست این روزهای اخر همه جا با هم باشیم در تمام لحظات تو رو در کنارم ببینم ولی اشکالی نداره باشه برای روزهای بعد. سر تکان دادم و بلند شدم ساعت دوازده بود شب به خیر گفتم و از اتاق بیرون امدم زمانی وارد اتاقم شدم نگاهم به مسعود افتاد که با چشمان پر از عشق و محبت در استانه در اتاقش ایستاده و به من نگاه می کند . |
|||||||||
|
|
|
|
#5 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
مسعود فردا پرواز مي کرد و ما پس از صرف شام در حالي که دور هم نشسته بوديم تلاش مي کرديم که وانمود کنيم ارام هستيم و بغض هايمان را فرو مي داديم .در هنگام خواب وقتي به طبقه بالا مي رفتيم مقصود به مسعود نگاه کردو گفت :
-من مي خواستم امشب با تو حرف بزنم اما اين حق رو به امل مي دم ،تا در اين اخرين شب شما بتونين با هم باشين ما مي تونيم فردا که مي خوام تو رو به پرواز شيراز –تهران برسونم در راه صحبت کنيم. شرمگين سر به زير انداختم مسعود لبخند زد و در حالي که چشمکي حواله مقصود مي کرد گفت: -بازم مثل هميشه با هوش و تيزبين .ما از همه مخفي کرديم اما از تو يکي نميشه چيزي قايم کرد . -خب علتش اينه که منم هنوز جوونم و مي تونم راز نگاهها و تبسم ها رو بخونم .خب ديگه مزاحم نمي شم اما قبل از رفتن مي خواستم به امل پيشنهاد بدم که فردا با ما به شيراز بياد اين طوري مي تونه تا اخرين لحظه اي پرواز پيش تو باشه . مسعود نگاهم کرد تا ببيند چقدر از پيشنهاد مقصود راضي هستم .به ارامي گفتم: -باشه با هاتون تا شيراز ميام. مقصود لبخندي دوستانه زد و در حالي که دستش را پيش مي اورد گفت: -پس شبتون به خير. زماني که دست مقصود را در دست گرفتم،فشار اندکي به انگشتهايم اورد و انها را رها کرد .به سرعت دستم را کشيدم و کنجکاو نگاهش کردم .مقصود بي هيچ تغيير حالتي دست مسعود را فشرد و به اتاقش رفت..با ديدن ارامش مقصود خيالم راحت شد و از اينکه بي دليل به او سوءظن بردم در دل خود را سرزنش مي کردم. زماني که در اتاق مسعود روي تخت نشستم او با سردر گمي لحظه اي نگاهم کرد بعد نشست به خوبي ناراحتي اش را درک مي کردم براي ارام کردنش گفتم: -مسعود جان کمي از انگليس برام بگو.مي خوام بدونم چه جور کشوريه؟ شانه بالا انداخت وگفت: -يک جا مثل همه جاهاي ديگه فعلا که براي من حکم قفس رو داره! لبخندي دردمندانه زدم و با چيره شدن بر احساسات دروني ام تلاش مي کردم تا مسعود از ان همه فشارهاي روحي ازاد کنم.پرسيدم: -مي خوام بدونم ابو هواي و شهرهاي مهمش و فاصله اش تا اينجا ،يا هر چيزي ديگه که مي تونه شنيدني باشه. مسعود با بي حوصلگي گفت: -اب وهواش مه الود و ابريه،توي زمستتان سردو يخبندانو روزهاش کوتاهه.زيباي انگليس فصل بهار و تابستونه.شهرهاي مهمش لندن،ليورپول،بريستول و .......جاهاي ديگه است.فاصله اش تا تهران يک چيزي حدود 6يا 7 ساعته وسه ونيم ساعت اختلاف ساعت داريم .خب ديگه چي مي خواي بدوني ؟ -همين کافيه .کلي به اطلاعات عموميم اضافه کردي خيلي ممنونم. -قابل شما رو نداشت .يعني داشت ها،اما ما ناديده مي گيريم.اخه هر چي باشه شما با ديگرون فرق دارين ،اين دفعه ناديده مي گيريم تا هميشه مشتري بمونين! خنديدم مسعود باز سر شوخي را باز کرده بود .دقايقي به خنده و شوخي سر کرديم.يکباره بلند شد و پشت پنجره رفت و به بيرون چشم دوخت.در کنارش ايستادم .مسعود دستهايش را دور شانه ام انداخت و با نيم نگاهي به بيرون گفت: -فردا شب اين موقع من در ان سوي دنيا هستم و تو در اين سو،اما قلب من اينجا پيش توئه.اين جسم منه که از تو دور مي شه،ياد و خاطره تو هميشه در ذهن من و همراهمه. بغض الود نگاهش کردم و گفتم: -مسعود به من قوا بده که به عشقمون وفادار بموني يادت باشه که در اين سوي دنيا دختري منتظرته و روز شبش در اون لحظه اي خلاصه شده که تو از درداخل بياي.نکنه دختراي قد بلند مو بور انگليسي دلت رو بدزن و منو تاراج زده عشق کنن؟ -مطمئن باش عزيزم که هيچ کس نمي تونه به عشق تو ناخنک بزنه چه برسه اونو به تاراج ببره .من از اين دختراي که ميگي رو نمي خوام من زيباي عربي رو مي خوام که دل و جانم گرو کمند مهر اون اسيره...! -اوه مسعود .....مسعود . سرم در اغوش مسعود بود وهق هق گريه ام را در درون خاموش مي کرد.مسعود که همانطور که گيسوانم رو نوازش مي کرد مي کرد گفت: -گريه نکن عزيزم دلم،نمي تونم گريه هاتو تحمل کنم.خواهش مي کنم ديگه بس کن. نگاهش کردم.اشک در چشمانش جمع شده بود با لبهاي مرتعش گفتم: -دلم برايت خيلي تنگ مي شه مسعود ،کاش امشب هيچ وقت صبح نشه. نرم و ارام اشکهايم را پاک کرد و با صدايي روح نواز گفت: شب هاي از پنجره اتاقت به ماه کن من هم اين کار رو مي کنم اگر چه در ساعاتي مختلفي از شب هستيم اما من به خودم اين اميد رو مي دم که شايد تو هم در همون ساعت داري ماه رو نگاه مي کني .مي خوام انهکاس نگاهت رو تو انور دنيا در ماه ببينم.من به اين اميد نياز دارم .به اينکه تو هم در اون لحظات همون قدر قلبت لبريز از عشق من نسبت به تو . ساعت سه نيمه شب بود که از اتاق مسعود بيرون رفتم تمام ان شب را تلاش کردم که بخوابم اما خواب از من دور بود. ************* صبح با چشماني ممتورم و سرخ از بيدار شدم در اتق معطل کردم تا مسعود اماده رفتن شود .مي دانستم اگر زودتر پايين بروم از دلدادگي خود را لو خواهم داد.صداي زهرا خانم مي امد که من را صدا مي زدو مي گفت: -امل جان کجايي دخترم بيا صبحانه بخور که بايد زود راه بيفتين. به ناچار از اتاق بيرون امدم زماني که پايين رفتم از ديدن ساک و چمدان هاي مسعود که در کنار در ورودي گذاشته شده بود ،اشکهايم بي اراده جاري شد زهرا خانم که براي سرکشي به سالن امده بود با ديدنم گفت: -ا....ا....ا..تو اينجا ايستادي داري گريه مي کني ؟بيا اينجا دختر جان شگون نداره پشت مسافر گريه کني .بيا يه ابي به صورتت بزن اگه مسعود تو رو اينجوري ببينه کلي ناراحت مي شه. زهرا خانم من را به سرعت به دستشويي برد و از هر دري حرف زد تا ارامم کنه زماني که به اشپز خانه رفتيم همه در ارامش صبحانه مي خوردند .وقتي که مقصود ياداوري کرد که عجله کنيم زندايي صورتش را با دستانش پنهان کرد و شروع کرد به گريه کردن مسعود زندايي را در اغوش کشيد و گفت: گريه نکن مادر نمي خوام اخرين تصوير که از شما تو ذهنمه ،با گريه و غصه باشه بخندين وبذارين که منم با اعصابي راحت به اين سفر برم. زندايي لبخندي غمگيني زد .مسعود سر مادرش را بوسيد و به سرعت گفت: -خداحافظ مادر مواظب خودتون باشين به محض اينکه رسيدم بهتون زنگ مي زنم. -باشه پسرم تو هم مواظب خودت باش .به ويدا سلام برسون وبهش بگو دلم براش خيلي تنگ شده. مسعود سر تکان داد و بعد با اقا رحمان و زهرا خانم خداحافظي کرد .نم اشک را در چشمان انها نيز ديدم.به همراه مسعود ومقصود سوار ماشين شدم . مسافتي را طي کرده بوديم که مسعود پشت برگشت و با محبت به من نگاه کرد .مقصود که متوجه حرکات مسعود بود ماشين را گوشه نگه داشت و به مسعود گفت: -مسعود جان بهتره بري پشت بشيني اگه بخواي تمام طول راه رو به عقب برگردي هم کمر درد ميگيري هم حواس منو پرت ميکني . مسعود خندکنان پياده شد و متعاقب ان گفت: -افرين به برادر چيز فهم خودم!به اين مي گن يار غار ببين چقدر به فکرمه! در کنارم نشست و به من که مي خنديدم نگاه کرد انقدر مفهوم ديدگانش شيرين و گوارا بود که مغلوب نگاهش شدم .مقصود که شوق چشمانمان را ديد در حالي که ماشين را به راه مي انداختگفت: -شما که اين همه شيفته همديگه شدين چرا به مادر حرفي نزدين؟ مسعود گفت: نمي خواستيم فعلا کسي چيزي بدونه در ضمن ما تصميم نداريم تا مراسم سالگرد پدر مراسمي بگيريم ،پس چه اصراري بود ديگرون را باخبر کنيم؟ -اما اگه من جاي امل بودم براي محکم کاري هم که شده حرفي مي زدم و خيال خودم رو راحت مي کردم دنيا رو چه ديدي شايد تو رفتي و... مقصود سکوت کرد دلم در سينه لرزيد نمي دانستم مقصود چه منظوري دارد با درماندگي در اينه به او نگاه کردم بي توجه به من به جاده مي نگريست پرسيدم: -شايد چي اقا مقصود منظورتون چيه؟ خنديد و شانه بالا انداخت.کنجکاوانه به مسعود نگاه کردم مسعود خونسرد گفت: -اين مقصود عادتش اينه که حرفهاش رو مرموز بزنه نگران نباش کم کم به اخلاقش عادت مي کني فقط يه توصيه بهت مي کنم که اصلا حرفهاش رو جدي نگيري. مقصود زد زير خنده با تعجب گاه به او و گاه به مسعود که مجذوبانه نگاهم مي کرد نگريستم. مسافت سه ساعته را تا شيراز با شوخي و خنده گذرانديم .در استانه ورود به شيراز مقصود سه مرتبه روي ترمز زد وقتي علت را جويا شدم،خندکنان گفت: -ارامگاه شاه چراغ برادر امام رضا در شيرازهو من با اين کار موقع ورود به شيراز به شاه چراغ سلام مي دم! کار مقصود برايم جالب بود .انها از اين مکان روحاني برايم تعريف کردند.مقصود قول داد بعد از بدرقه مسعود من را به شاه چراغ ببرد. در فرودگاه هنگام خداحافظي مسعود در کنارم ايستادو نگاه نگرانش را به ديدگان گريانم دوخت و گفت: -برات نامه مي نويسم و انو به ادرس فروشگاه در کازرون پست مي کنم مقصود نامه هاي من رو به دستت مي رسونه فعلا بهتره که جز مقصود کسي از جريان با خبر نشه تو هم جواب نا مه هام رو بده مقصود تا برام پست پست کنه . سرم را تکان دادم بغض راه گلويم را مسدود کرده بود و نمي توانسم حرفي بزنم مسعود گفت: -بهم قول بده که غصه نخوري و دلتنگي نکني .به خونه زنگ مي زنم اما نمي تونم با تو راحت حرف بزنم پس اگه يه وقت خواستي به من تلفن کني مي توني از مخابرات برام زنگ بزني و با من حرف بزني ،باشه؟ بازم سر تکان دادم مسعود که حال منقلبم را ديد با نگاهي نوازشگر گفت: -دلم برات خيلي تنگ مي شه عزيز دلم هر شب به ياد لحظات خوشي که با هم داشتيم به يادم باش ،همونطوري که من در اين مدت کوتاه دوري به يادت خواهم بود. ديگر نمي توانستم مقاومت کنم اشک بر چهره ام جاري شد.مسعود به نرمي دستهايم را در دست گرفتو گفت: -اين قدر دلم رو خون نکن عزيزم من تاب ديدن گريه هاتو ندارم. -نمي تونم مسعود ....احساس بدي دارم انگار داري براي هميشه از پيشم مي ري ..من طاقت ندارم.....من نمي تونم بي تو زندگي کنم.... -به تو قول مي دم که خيلي زود برگردم بهت اطمينان مي دم که براي هميشه پيشت مي مونم عمر اين سفر کوتاهه امل جان ...کاش مجبور به رفتن نبودم .اگه به خاطر ويدا نبود قيد فروشگاه و همه چيز رو مي زدم و نمي رفتم اما بهت گفتم که مادر اونو به من سپرده .من وظيفه دارم که ذهن اونو براي برگشتن اماده کنم. -اما اگه ویدا نخواد بیاد ایران چی؟اونوقت تو و مقصود هر شش ماه می رین انگلیس ؟ -نه عزیز قشنگم این اخرین سفرم منه .بهت قول می دم اگه ویدا برنگشت دیگه کاری بهش نداشته باشم و پیش تو برگردم.این خیالت رو راحت می کنه؟! در میان گریه لبخندی زدم .مسعود خندید و در دستهایم تکه کاغذی گذاشتوگفت: -این شعر رو من دیشب بعد از رفتنت از اتاقم نوشتم .قول بده که امشب اونو در اتاق خودم بخونی .در اتاق بازه و تو هر وقت دلتنگ شدی می تونی به اونجا بری .یادت باشه کتاب های شعرم غریب نمونن . با نزدیک شدن زمان پرواز مقصود به سوی ما امد .شعر را در کیفم گذاشتم .زمان وداع فرا رسیده بود .مقصود و مسعود همدیگر در اغوش گرفتند و با هم خداحافظی کردند .زمانی که مسعود به سمت من برگشت تمام تلاشم کرده بودم که گریه نکنم.مسعود با بغض گفت: -خداحافظ امل....همیشه به یادم باش ! -همیشه به یادت خواهم بود تا اخرین نفس! لبخند غمگینی زدو دستهایم را فشرد .بعد به سرعت کیف خود را برداشت و از من فاصله گرفت.در کنار در ورودی محوطه لحظاتی با مقصود حرف زد و بعد برگشت و دستش را به علامت وداع بلند کرد و نگاهم کرد .با اشتیاق نگاهش می کردم . من طوری غمگین بودم که انگار برای همیشه او را از دست داده ام.صدای مقصود به گوشم رسیدکه گفت: -خیالت راحت باشه نامه هاتو بهش می رسونم .هر وقت هم تلفن کنه خودم باهاش می یام و اجازه نمی دم غصه بخوره .تو هم به محض اینکه رسیدن به فرودگاه هیترو به من زنگ بزن و خیال ما رو راحت کن. مسعود سر تکان داد و بعد از در شیشه ای گذشت و در میان جمعیت ناپدید شد.بارفتن مسعود ،مقصود به سویم امد و گفت: -دیگه بهتر بریم، موندن فایده نداره. با زانوانی لرزان به راه افتادم.مقصود که ضعف بدنم را دید به ارامی بازویم را گرفت و کمکم کرد تا سوار ماشین شوم.به شدت خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم از مقصود خجالت می کشیدم نمی دانم احساسی متفاوت نسبت به او داشتم در حرکاتش حالتی بود که انسان نمی توانست با او راحت باشد و انگار باید از او بپرهیزد .البته خیلی باهوش و تیزبین بود و با من و دیگران با مهربانی برخورد می کرد. مقصود در سکوت رانندگی می کرد تا اینکه به شاه چراغ رسیدیم وزیارت از ان مکان معنوی سبب ارامشم شد و من برای سلامتی مسعود و همه مسافران دعا کردم. پس از زیارت به خواست مقصود به یک رستوران رفتیم و ناهار را انجا خوردیم و پس از ان به زیارت شیخ اجل و حافظیه و از باغ دلگشا هم که نزدیکی ارامگاه سعدی بود دیدن کردیم. مقصود تلاش می کرد با سرگرم کردن من خاطره دوری از مسعود را در ذهنم کمرنگ کند و اصرار داشت که حالا که در شیراز هستیم به جاهای دیدنی شهر برویم. از دیگر جاهای شهرکه دیدن کردیم ،موزه ی پارس و ارامگاه کریم خان زند بود .همین طور باغ ارم .در قسمت بیرونی کاخ ارم تصاویری از بزم های شیرین و فرهاد و یوسف و زلیخا کشیده شده بود .زمانی که از باغ ارم بیرون امدیم غروب شده بود مقصود با نگاهی به ساعتش گفت: -اگه خیالم از جانب مادر نگران نبود بهش زنگ می زدم و می گفتم که امشب رو در شیراز می گذرونیم .چون دلم می خواست تو رو به تخت جمشید ببرم تا بتونی در اونجا تالار اپادانا ،ارامگاه کوروش ،ساختمان اتشکده و نقش فرشته ی بالدار دیدن کنی.اونجا یکی از اثار بزرگ به جا مونده از گذشتگانه و شهرت جهانی داره. مشتاقانه پرسیدم: -از اینجا خیلی دوره؟! -خیلی دور نیست تقریبا یک ساعت نیمی با اینجا فاصله داره اما اگه بخوایم بریم و برگردیم دیگه خیلی دیرمی شه هم اونجا تاریک می شه و رفتن ما بی فایده اس و هم مادر رو نگرونمی کنیم .خصوصا که امشب اون دلتنگ رفتن مسعوده ما باید دورش را شلوغ کنیم تا کمتر غصه بخوره. مقصود در راه بازگشت به خانه را پیش گرفت و ما شب به خانه رسیدیم .با ورود به خانه صدای زهرا خانم و زندایی از اشپزخانه می امد که با هم درد دل می کردند.در نگاه هر دو اثار گریه کاملا مشهود بود به ارامی سلام کردم .زهرا خانم با دیدن مقصود روی خود را برگرداند ظاهرا امشب مجبور بود به خاطر زندایی مقصود را تحمل کند. شام در محیطی ساکت و سرد به اتمام رساندیم و بعد از ان هر کدام به سوی اتاق خود رفت.فقط مقصود منتظر تلفن مسعود در سالن نشست. بنا به توضیحاتی که مقصود داده بود مسعود ساعت یک نیمه شب به لندن می رسید و قرار است از انجا به خانه زنگ بزند .تصمیم گرفتم تا ان زمان بیدار باشم .به اتاق مسعود رفتم .اتاق بوی عطر و جودش را می داد.نفس عمیقی کشیدم و بلافاصله اشکهایم جاری شد .در کیفم به دنبال کاغذ شعر مسعود گشتم و زمانی که ان را یافتم در میان هاله ای از اشک به خط زیبایش نگریسته و با صدای نجواگونه خواندم: اسمان چشمهایم مال تو اشکهای جانگدازت مال من خنده های دلگشایم مال تو بی قراری ،درد و رنجت مال من باغ سرسبز خیالم مال تو دشت غمناک وجودت مال من خنده های وقت وصلت مال تو انتظار صبر هجران مال من شعر را به سینه فشردم و گریستم . ان انقدر در اتاق مسعود ماندم تا اینکه صدای تلفن از طبقه ای پایین می امد فهمیدم که حتما مسعود زنگ زده است.بعد ازمدتی صدای پای مقصود را شنیدم و از اتاق بیرون امدم.او با دیدن من تعجب کرد و محیرت زده پرسید: -تو تا حالا بیداری؟خیال می کردم خواب هستی. -بیدار موندم تا از سلامت رسیدن مسعود با خبر بشم. خنده ای دلنشینی کرد و با طنز گفت: -خوش به حال مسعود!اگه بدونه که قشنگترین دختر دنیا امشب به انتظار شنیدن خبر سلامتیش تا حالا حالا در اتاقش نشسته و بیداره که کار من زاره.فردا ست که می خواد برگرده و من بیچاره رو بفرسته کشور غریب .راستی گفت امشب ساعت دو منتظر تلفنش نباش و بگیر بخواب . لبخند زدم.خیلی صمیمانه حرف می زد .پس از سفر امروز احساس میکردم رفتارش خالی از تکل شده و با او راحت هستم.پرسیدم: -حالش خوب بود؟ -بله خیلی بهت سلام رسوند .خب دیگه حالا که خیالت راحت شد می تونی بری بخوابی .اگه نقشه کشیدی که فردا خودت خبر سلامتی مسعود رو به مادر بدی بهتر زودتر بری بخوابی تا خواب نمونی. با تعجب به او نگاه کردم .به نظر می رسید افکار دیگران را می توانست بخواند.شب به خیر گفتم و به اتاقم رفتم.نیمه شب بود که کابوس وحشتناکی دیدم وهراسان و وحشت زده از خواب پریدم .از صدای ناله و فریادم مقصود بیدار شده بود.او به اتاقم امد و به من که عرق ریزان گریه می کردم نزدیک شد و با نگرانی پرسید: -چی شده...خواب دیدی؟ مات و مبهوت نگاهش می کردم .بدنم می لرزید .مقصود به سرعت متوجه حالم شدوکمک کرد تا دوبتره دراز بکشم گفت: -نترس!هر چی بوده فقط خواب و رویاس و هیچ خطری تو رو تهدید نمی کنه .حالا سعی کن بخوابی .من اینجام و تا تو خوابت نبره از اینجا نمی رم. خاطره اولین شب ورودم در ذهنم تکرار شد .ان شب مسعود به اتقم امد و همین حرفها را گفت. یاد مسعود ارامم کرد و چشمهایم را برهم گذاشتم و کم کم خوابم برد .میان خواب و بیداری احساس کردم که کسی عرق های روی پیشانی و بین موهایم را پاک می کند و من زیر اهنگ نوازشگر دستهایی مهربان به خواب رفتم. ********** روزها خسته کننده و یکنواخت می گذشت .پس از رفتن مسعود دیگر خبری از او نداشتم و من هر روز که مقصود به خانه می امد از او می پرسیدم نامه ای از مسعود رسسیده و او لبخند زنان جواب منفی میدادومن را به صبر و بردباری دعوت می کرد.تمام سرگرمی ام خواندن کتاب شعر و حرف زدن با زندایی و زهرا خانم بود .زهرا خانم با توجه به بیماری زندایی انعطاف به خرج داده و حالا با دیدن مقصود نمی گریخت و با امدن مقصود همچننان به کارهای خود مشغول بود.بین من و زهرا خانم کم کم صمیمیتی به وجود امد بود که او بعضی اوقات از مینا برایم حرف می زد اینکه به از به دنیا امدن مینا قدرت باروریش را از دست داده بود .اما عمو رحمان همچنان اهوی گریز پای خانه بود و من کمتر او را می دیدم. هوا سرد شده بود و خیال عمو از بابت ابیاری باغ راحت شده بود و همین سبب شده بود که من به ندرت عمو را ببینم گاهی اوقات خیلی دلتنگ عمو می شدم به ساختمان انها می رفتم و دقایقی در کنارش می نشتم .دلم برای زهرا خانم و عمو می سوخت از اینکه می دیدم هنوز هم به یاد مینا می سوزند متوجه عشق والدین به فرزند میشدم.چیزی که من ان را در کودکی از دست داده بودم و همین امر سبب شده بود که تشنه هر محبتی باشم. مقصود هر صبح به کازرون می رفت و شب برمی گشت.شبی به اتاق مسعود رفته بودم .بازدن ضربه ای به در وارد اتاق شد و در کنارم نشست.با دیدن کتاب شعر در دستم پرسید: -داری چی کار می کنی؟ -شعر می خونم. -به شعر علاقه داری؟! -بله خیلی زیاد .خصوصا که اگه سراینده از دل من گفته باشه و حرفاش به دل بشینه. لبخند زد و گفت: -خب حالا این شعری که می خونی وصف حال تو هست یا نه؟ -بله مثلا گوش کن این جا فروغ چی گفته: اکنون منم در دل این خلوت و سکوت ای شهر پرخروش ،تو را یاد می کنم دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار من با خیال او دل خود شاد می کنم کتاب را بستم و به او نگاه کردم . در حالی لبخند بر لب داشت پرسید: -انو خیلی دوست داری؟! سرخ شدم و سر به زیر انداختم .خودش می دانست تا چه اندازه عاشق مسعود هستم.پس چرا می پرسید؟دوباره گفت: -می خوام بدونم چی شد که عاشق مسعود شدی ؟ -خب اون خیلی مهربونه.....یعنی یه طوری گرم و صمیمیه واین برای هر مردی نقطه امتیازه... -اگه دلیلش اینه پس تو رقیبای زیادی داری .چون مسعود با همه همینطور صمیمی رفتار می کنی پس طبیعیه که دختر های زیادی رو جذب خودش می کنه. سر بلند کرده و به او نگاه کردم و او از پرسش گنگم را فهمیدو گفت: -نمی خوام تو رو نسبت به مسعود بدبین کنم اما من می تونم نمونه های زیادی برات بیارم تا حرفم رو باور کنی که مسعود در بین دختران خواهان زیاد داره. -مثلا کی؟ -خب خیلی ها هستن که البته تو اونا رو نمی شناسی .اما شاید یکی از اونا برات اشنا باشه ،همین ملانی شریک خودمون عاشق دلخسته مسعوده و برای رفتن مسعود خیلی بی تابی می کرد مسعود هم می دونه ملانی چقدر دوستش داره چون ملانی به عشقش اعتراف کرده . خشم سراسر وجودم را برگرفته بود به یاد اولین روزهای امدنم افتادم که مسعود چطور برای خریدن تخمه و سفارش ملانی جوش وخروش نشان می داد.حتما ملانی برای او عزیز بوده که برای او سو غاتی بخرد و خوشحالش کند . مقصود که بارقه خشم را در نگاهم دید خندید وگفت: -فکر خودت را پریشون نکن !من مطمونم که ملانی با تمتم زیبایش نمی تونه با تو رقابت کنه .تو از ملانی خیلی قشنگ تری ! کنجکاوانه پرسیدم: -ملانی خوشگله ؟! -بله خیلی خوشگله .اگه می خوای عکسش را دارم .اتفاقا تو کیف بغلمه .اهان ....ببین این عکس رو ما سه نفره توی فروشگاه انگلیس انداختیم ... به عکس نگاه کردم دختر در بین مسعود و مقصود ایستاده بود و دستهایش به کمر مسعود و مقصود انداخته بود .واقعا زییبا بود لباس تنش تمام اندامش را به نمایش می کشید وچتری موهایش بر روی پیشانیش ریخته شده بود .به مسعود نگاه کردم دلم برایش ضعف رفت در عکس خیلی زیبا بود .او در تصویر شادمانه می خندید .او هرگز از علاقه ای ملانی به خودش با من حرف نزده بود اما این عکس تمام پنهان کاریهایش را افشا می کرد .به تصویر مقصود نگاه کردم او هیچ هیجانی در چهره اش نبود بر عکس مسعود .بعد از دیدن عکس را به مقصود پس دادم ،او که سکوتم را دید با لحنی دلدلری دهنده دستهایم را گرفتو گفت: -من مطمئنم مسعود به عشق تو وفادار می مونه و به علاقه ملانی جواب مثبت نمی ده پس نگران نباش ،اینو من بهت قول می دم. ارام سر تکان دادم و بی حوصله از جا بلند شدم و شب به خیر گفته و به اتاقم رفتم .خیلی تلاش کردم که به ملانی و علاقه اش به مسعود فکر نکنم اما افکار مسموم دست از سرم برنمی داشت.یعنی حرفهای مسعود فریب بود ان همه عشق و علاقه همه دتروغ بود؟باورم نمی شد مسعود با من ان چنین بکند اما یه منطق پنهان مدام در گوشممی پیچید .چرا وقتی از مسعود خواستم در مورد گذشته ای خود حرف بزند همیشه طفره می رفت. ان شب را با افکار مغشوش به بح رساندم صبح را با سردرد اغاز کردم .صدای ارام قدم های روی پلکان می امد موهایم را مرتب کردم و وانمود کردم در حال امدن به بیرون از اتاق هستم زهرا خانم به دنبالم امده بود تا بیدارم کند و زمانی که دید بیدار شده ام تشویقم کرد تا هر چه زودتر برای صبحانه به پایین بروم .وقتی کنار زندایی برای خوردن صبحانه نشستم زندایی یکباره گفت: -امل جان انگار امروز حالت خوب نیست ؟ -نه خوبم زندایی طوریم نیست. ناباورانه نگاهم کرد و گفنت: -اما به نظر من بیمار به نظر می رسی رنگ و روت ام پریده وزیر چشماتم گود افتاده اگه حالت خوب نیست بگو تا بدونم چی کار کنیم. -من خوبم زندایی ،نگران نباشین . زندایی لحظه ای تامل کرد بعد با مهربانی پرسید: -فکر کنم توی خونه حوصله ات سر رفته درسته؟ لبخندی زدم و سرم را تکان دادم.گفت: -دلت می خواد فردا که جمعه اس را بریم تنگ چوگان؟ می تونم از زهرا خانم خواهش کنم برامون ناهار درست کنه این طوری هم فاله هم تماشاهم تفریح کنی هم می تونی از اثارباستانی بیشابور و تنگ چوگان دیدن کنی . لبخند غمگینی زدم به یاد مسعود افتادم او هم من قول داده بود روزی من را به انجا خواهدبرد اما فشار کار ب او مهلت این کار را نداد .گفتم: -این خیلی خوبه زهرا خانم و عمو رحمان هم با ما میان؟ -فکر نمی کنم اخه اقا رحمان هنوز هم از مقصود گریزانه منم نمی خوام به اونا فشار بیارم به نظرم بهتره بذارم تا اونا خودشون کم کم مقصود رو ببخشن. به تایید سر تکان دادم از اینکه فردا به بیرون از خانه و یک مکان تفریحی می رفتم خوشحال بودم من که برای تسکین سردرد به حیاط رفته بودم عمو رحمان را دیدم که چند ماهی در دست دارد به سویش رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم: -اسم این ماهی چیه عمو ؟ عمو رحمان لبخندزنان جواب داد: -یادته اون روز که رفتیم دریاچه پریشان بهت قول دادم که از ماهی های اون دریاچه برات بخرم و کباب کنم؟حالا این ماهی ها مال همون دریاچه اند و تو امروز عصر وقتی که اینها رو پاک کردم می تونی مهمون من باشی تا منم به قولم عمل کرده باشم و ببینم تو هم مثل مادرت و مینا از این ماهی خوشت میاد یانه. لبخندزنان تشکر کردم .عمو با دقت نگاهم کرد و به بادگیری که به تن داشتم اشاره کرد و گفت : -رنگ این بادگیر خیلی بهت میاد .فکر کنم هدیه ای مسعوده،درسته؟ به ارامی سر تکان دادم .عمو که سکوت معنا دارمن را به حساب دلتنگی گذاشته بود گفت: -جای مسعود خیلی خالیه.این پسر اونقدر پرشر و شوره که جای خالیش خیلی زود احساس می شه .خصوصا برای تو که هر شب با اون مشاعره داشتی. لبخند غمگینی زدم .عمو با مهربانی سرش را نزدیک تر اوردو گفت: -می دونم با رفتن مسعود و تنها شدن خیلی دلتنگی .زهرا می گفت این روزا خیلی بی حوصله ای ،اما غصه نخور دخترم .هر وقت حوصلت سر رفت می تونی بیای پیش ما .تو که می دونی من چرا دیگه به ساختمون شما نمی یام اما در خونه ما همیشه برات بازه و تو هر وقت بخوای می تونی پیش ما بیای. لبخن زدمو گفتم: -خیلی ممنون عمو یادم می مونه. عمو سر تکان داد و در حالی مشتاقانه به ماهی ها نگاه میکرد گفت: -میرم ماهی ها رو پاک کنم .عصر میام تا اونا رو برات کباب کنم می دونم مقصود تا شب خونه نمیاد و من فرصت دارم حسابی از تو پذیرای کنم پس خداحافظ تا عصر. ***** عصر ان روز عمو بادکمک همسرش منقل و زغال های گداخته را به حیاط اوردند و ماهی های نمک زده و پاک شده را به سیخ کشیدو کباب کرد .و به من زهرا خانم و زندایی که به حیاط امده بودیم وبی صبرانه منتظر ماهی کباب بودیم،داد .در فضایی شاد به خوردن پرداختیم ماهی واقعا لذیذ و دلچسب بود عمو دو تا از ماهی ها را کنار گذاشت و من به سرعت فهمیدم که انها را برای مقصود کنار گذاشته است. شب قبل از اینکه مقصود به خانه بیاید هر دو ماهی را با خود به حیاط بردم و در حالیکه قورباغه های ریز و درشت از کنارم می گذشتند و گاهی من را به وحشت می انداختند ماهی های مقصود را کباب کردم و در لای نان گذاشتم .زمانی که می خواستم به داخل بروم با شنیدن صدای ماشین توقف کردم تا مقصود وارد خانه شود .مقصود با دیدمن من و تکه ای نان بزرگ که در دست داشتم متعجب شده بود کنجکاوانه نگاهم کرد ،هوا را بو کشید و گفت: -این بوی خوب از کجاست؟ -از اینجا. مقصود به من که بشقاب را پیش رویش گرفته بودم نگریست .سرش را جلو اورد و نان را بو کشید و گفت: -ماهی کبابیه؟! سرم را تکان دادم و بعد به سرعت از عمو و کاری که کرده بود برایش تعریف کردم مقصود ناباورانه نگاهم می کرد و گوش می داد .زمانی که حرفهایم تمام شد لبخند زنان به سوی شیر اب رفت و در حالیکه دستهایش را می شست گفت: -ماهی ای که توسط عمو رحمان پاک شده باشه و تو کبابش کنی حتما خوردن داره بهتره امشب شامم رو توی حیاط بخورم چطوره ،تو موافقی؟ -اما من حسابی خوردم و این سهم توئه. مقصود خندید و در حالی که بشقاب را از دستم می گرفت ،روی سکوی سیمانی نشستو گفت: -من می خوام تو توی سهم من شریک بشی .چون تو این خبر خوب رو به من دادی و من در حال حاضر فقط این ماهی ها رو دارم که به عنوان مژدگانی بهت بدم پس دیگه تعارف نکن بیا یکی از ماهی ها رو بردار. لبخند زده و در کنارش نشستم .بشقاب را جلویم گرفت و من یکی از ماهی ها را برداشتم .او هم دیگری را برداشت هر دو با لذت شروع به خوردن کردیم .از ترس قورباغه ها پاهایم را جمع کرده و زیر تنم گذاشتم .صدای میومیو گربه می امد با وسواس به اطراف نگاه می کردم که مقصود گفت: -نگران نباش تا ما توی حیاط هستیم گربه ها فقط از همون دور نگاهمون می کنند نزدیکمون نمی شن . به تایید سر تکان دادم .خیلی زود ماهی را تمام کرده و در حالی که اسکلت را در دست داشتم به مقصود که او ماهی اش را تمام کرده بود گفتم: -بهتر اینها رو برای گربه ها بذاریم و خودمون هم بریم توی خونه می ترسم کم کم بی طاقت بشن و دیگه از دور نگاهمون نکنن و بخوان شانسشون را از نزدیک ازمایش کنن. -ای ترسو! لبخند زدم و به مقصود که می خندید نگاه کردم .او اسکلت را در گوشه ای از حیاط جای که صدای گربه می امد انداخت به سرعت به داخل خانه رفتم مقصود خنده کنان به دنبالم امد و در خانه را بست.ان شب زندایی در مورد گردش فردا با مقصود حرف زد و مقصود هم با مسرت قبول کرد که فردا را بیرون از خانه باشیم . ان شب من زودتر به اتاقم رفتم .بی خبری از مسعود داشت کلافه ام می کرد و کم کم داشتم بی طاقت می شدم .هر شب ساعت دو به انتظار تلفن مسعود بودم اما از قول و قرارهای مسعود خبری نبود صبح وقتی که خورشید دامن خودش را بر همه جا گسترده بود من و مقصود و زندایی به همراه زهرا خانم که به دلیل مراقبت از زندایی اماده شده بود ،سوار ماشین شدیم و به سمت تنگ چوگان حرکت کردیم .زندایی و زهرا خانم روی صندلی عقب نشسته بودند و من هم به پیشنهاد زندایی جلو نشستم.در طول راه همه سکوت کرده بودند .من در فکر مسعود بودم اگر چه به نوعی ازش دلخور بودم اما به شدت دلتنگش بودم و در ارزوی شنیدن خبری از او بودم. شب قبل زمانی که مقصود به خانه امده بود ان قدر هیجان زده بودم که فراموش کردم از مسعود خبری بگیرم .تصمیم گرفتم در اولین فرصت این کار را بکنم. تنگ چوگان یک مکان تفریحی و توریستی بود در ورود منطقه ای که تنگ چوگان منتهی می شد با تابلوی که سر دروازه ان نسب شده بود مشخص می شد .ما از مکانی که پیاده شدیم تا به انجایی که برای نشستن انتخاب کرده بودیم کمی راه برویم .مقصود پیشنهاد کرد که برای ملاحظه ای زندایی که بیمار بود در زیر الین نقشی که بر دل کوه کنده شده بود نسته و جلوتر نرویم .با کمک بقیه وسایل را اورده و در زیر سایه ای درختی پهن کردیم.مقصود پس از پارک کردن ماشین در کنارم امد و اطلاعات مفیدی رابرایم شرح می داد و با دیدن مجذوبیت من گفت: -اگه کمی بالاتر بریم می تونی چند تا از این نقش های رو ببینی یکی دو نقش بالاتر تصویر واضح تره و تو اونجا می تونی عظمت و بزرکگی و پادشاهان قدیم ایران و تسلط اونها رو به همه جهان به خوبی احساس کنی . مشتاقانه خواستم که انها را نشانم بدهد .مقصود با یک توضیح کوتاه به زندایی با من همراه شد .وقتی بالاتر رفتیم باز با تصاویری مواجه شدیم و مقصود در مورد انها برای من توضیح می داد.مقصود توضیح داد که در ان سوی جادهای که در وردی تنگ چوگان بود ،اثار بیشابور قرار گرفته که ظهر پس از صرف ناهار می توانیم به انجا رفته و از انجا دیدن کنیم با شادمانی موافقت کردم و لبخند زدم .مقصود در حالی که به تکه سنگ بزرگی در گوشه شرقی سکو تکیه میداد نگاهم کرد وپرسید: -از اینجا خوشت میاد؟ -خیلی زیاد ،هیچ فکر نمی کردم که در این نزدیکی ها این چنین مناطق توریستی بزرگی باشه که مسلما می تونه خیلی ها رو جذب کنه -بله اما متاسفانه اینجا ناشناس مونده اگر چه جهانگردان خارجی به دیدن اینجا میان اما خود ایرانی ها از اون بی خبر هستن و تعداد معدودی گردشگر از شهرهای اطراف به دیدن این نقش ها میان.اثار باستانی ما غریب مونده و خودمون هم قدرش رو نمی دونیم. به دور وبرم نگاه کردم صداقت حرف مقصود را به خوبی عیان بود.به منطقه اصلا رسیدگی نمی شد و اشغالها در همه جا به چشم می خورد .با افسوس سرمرا تکان دادم و زمانی که برگشتم تا به نقش ها نگاه کنم دیدگانم در نگاه مقصود گره خورد .او لبخندی زد و دوستانه نگاهم کرد یکباره یادم امد می خاستم چیزی از او بپرسم .در حالی که اندکی برافروخته شده بودم ،پرسیدم: -از مسعود چه خبر ؟نامه یا تلفن... -نه هیچ کدوم مطمئن باش اگه خبری بشه از همون فروشگاه بهت زنگ می زنم و نمی ذارم تا اومدن من معطل بمونی ! نجوا کنان پرسیدم: -به نظرت دیر نکرده ؟به من قول داده بود زورد به زود برام نامه بنویسه اون حتی شب ها هم به من زنگ نمی زنه. -خب تو چرا ممنتظر اون نشستی ؟تو براش نامه بنویس .اگه همین امشب براش بنویسی بهت قول میدم که فردا صبحاول وقت برم و اونو براش پست کنم. -اون حتی تلفن هم نکرده .من نگرانشم ما قرار گذاشته بودیم هر شب سر ساعت دو به هم زنگ بزنیم. مقصود با مهربانی گفت: -نگران نباش امشب که رفتیم خونه بهش زنگ می زنم فقط باید حواست باشه همونطوری که خودش خواسته بود رفتار کنی تا کسی متوجه علاقه بین شما هم نشه خصوصا جلوی مادر که زن باهوشیه! به ارامی سر تکان دادم .مقصود که دید ساکت نشسته ام لبخندی زد و گفت: -حتما رسیدگی به کارها باعث شده که اون نتونه تلفن کنه .من می دونم که مسعود چقدر تو رو دوست داره و حتما از اینکه در این مدت از تو بی خبر بوده خیلی ناراحته اما نگران نباش امشب تو میتونی صدای اون روبشنوی و با شنیدن حرفهای عاشقونه اش در اسمونا سیر کنی. لبخند زدم از این که می دیدم همراز مهربان و پرعطوفتی مثل مقصود دارم شادمان بودم مقصود علاقه ای زیادی به مسعود داشت و حالا در نبود او سعی داشت ناراحتی را از من دور کند. به مقصود که با لبخندی گشود نگاهم می کرد نگریستم و گفتم: -امروز کجا رفتی؟به اتاقت اومدم ولی اونجا نبودی. به یکباره غم بر چهره اش نشست اما پس از مدتی سکوت با صدای غمگین گفت: -رفته بودم سر خاک مینا من همیشه صبح جمعه رو می رم سر خاک اون چون میدونم پدر و مادرش پنچ شنبه ها سر خاک اون می رن و برای پرهیز از روبه رو شدن مجبورم تا صبح جمعه رو انتخاب کنم. به مقصود که افسرده و ناراحت بود نگاه کردم و گفتم: -من قصه ای دلدادگی تو و مینارو می دونم به خاطر اون خیلی متاسفم .شاید اگه کمی صبر می کرد حالا زنده بود و می تونست به خوشی زندگی کنه. مقصود به ارامی جواب داد: -من خودم رو مقصر مرگ مینا می دونم من نباید در اون موقعیت تنهاش می ذاشتم برای همین هیچ وقت نمی تونم خودمو ببخشم .این گناه منه که حالا اون میان ما نیست و پدر و مادرش داغدارش هستن .اونا حق دارن از من بیزار باشن من تنها فرزندشون رو گرفتم .بعد از مرگ مینا اونا هم به نوعی در خودشون مردن اگر مراقبتهای پدر و دلسوزیهای مادر نبود اونا شاید خیلی وقت پیش از بین رفته بودندچون تنها امیدشون را به حیات از دست داده بودند . به حرفهای مقصود گوش می دادم و اون گویا سنگ صبوری یافته بود برایمن درد دل میگرد.نگاهی به ساعت کردم و گفتم : -بهتره پیش بقیه بریم .فکر کنم دیگه وقت ناهار شده. مقصود موافقت کردو در حالیککه به سوی پلکان سنگی می رفت گفت: -صبر کن تا اول من برم شیب اینجا زیاده ممکن پات سر بخوره بذار من برم تا مواظب باشم برات اتفاقی نیفته. مقصود با مهارت از پلکان پایین رفت و به من که غصه دار ایستاده بودم و او نگاه می کردم ،گفت: -حالا نوبت توئه اروم و محتاط بیا پایین .سعی کن که سرعت قدمهات رو بگیری... به سوی پلکان رفتم لیزی سنگها در هنگام بالا امدن زیاد به نظر نمی رسید اما حالا پایین رفتن خیلی مشکل بود من در اولین قدم ان چنان پایم لیز خوردم که وحشتزده جیغ کشیدم مقصود به سرعت دستم را گرفت و من در حالیکه یکباره در اغوش او رها شدم به پایین رفتم .رنگ شرم بر گونه هایمنشست به سرعت خودم را کنار کشیدم و مشغول تکاندن شلوارم شدم .مقصود حتی حرفی نمی زد و من نیز جرات اینکه سرم رابالا بگیرم ،نداشتم مقصود که متوجه ای شرمم شده بود گفت: -بهتره بریم ممکنه مادر صدای جیغ تو رو شینده باشه و نگران بشه. با زانوهایی لرزان به راه افتادم مقصود در کنارم راه می رفت و من تلاش می کردم تا جایی که امکان دارد از او فاصله بگیرم و مقصود با متانت هر چه تمامتر این امکان را برایم فراهم می نمود . زمانی نزد زندایی و زهرا خانم برگشتیم انها سفره را پهن کرده بودند و در حال چیدن وسایل ناهار بودند رفتم و به انها کمک کردم .پس از صرف ناهار مقصود یاد اور شد که به دیدن اثار باستانی بیشابور برویم ومن در حالیکه کم کم حادثه قبل از ناهار را یاد می برم به همراه مقصود به راه افتتادیم .بعد از طی مسیری با مطالعه ای تابلو،متوجه شدم وارد قلمرو شاپور اول شده ام .به همراه مقصود از سکوهای سنگی بالا می رفتم و مقصود در مورد انجا برای من توضیح می داد.زمانی که از شهر باستانی بیشابور دیدن کردیم مقصود پیشنهاد کرد که از غار شاپور هم دیدن کنیم و من به سرعت موافقت کردم. برای رسیدن به غار شاپور از یک مسیر ناصاف و پر از سنکلاخ عبور کرده و خود را بالا بکشیم .چند بار در هنگام بالا رفتن پایم لغزید که مقصود به کمکم شتتافت و دستم را گرفت تا بهتر قدم بردارم و بعد زمانی که مطمئن می شدم که می توانم خودم بروم دستم را از دستش بیرون می کشیدم ولی در اخرین باری که دستم را گرفت درنگ بیشتری کرد و برای لحظاتی کوتتاه دستم را در میان دستهای گرم ومرطوبش اندکی فشرد .نگاهش کردم .لبخند می زد اما چهره اس عاری از هیچ واکنشی بود به ارامی دستم را رها کردم و با دقت بیشتری قدم برمی داشتم تا دیگر به کمکهای مقصود نیازی نداشته باشم شک و تردید برجسم و جانم حاککم شده بود و یکباره از اینکه به همراه مقصود در این مکان پرت تنها هستیم نگران شدم به غار رسیدیم مقصود در حالیکه به دهنه ای غر اشاره می کرد گفت: -کاش چراغ قوه را با خودمون برداشته بودیم به خاطر تاریکی داخلی غار نمی شه خیلی جلو بریم فقط تا اونجایی که نور نفوذ می کنه می شه رفت چون چاله های زیادی که توی غاره ،دیده نمیشه با احتیاط پرسیدم: -خب اگه می گی خطرناکه می تونیم از خیر دیدنش بگذریم. لبخند دلگرمی زد و گفت: -حیف نیست تااینجا اومدیم از داخل غار دیدن نکنیم؟!نترس خطری نداره فقط باید مواظب باشی و بدونی که زیر پات نشون می دم. دودل بودم و برای رفتن تردید داشتم اما مقصود به راه افتاد و به من اشاره کرد تا دنبال او بروم.به راه افتادم مقصود با احتیاط پیش می رفت و به من تذکر می داد که پاههایم را به جای قدم های او بگذارم و من به اندازه ای که در راه رفتن خود محتاط بودم حواسم به غار و جاذبه های ان نبود .به جایی رسیده بودیم که نور کم می شد و تاریکی به پیشوازمان می امد .نجواکنان گفتم: -دیگه بهتره برگردیم .نور خیلی کم شده. -یک کم بیشتر اگه به یه جوی باریک اب می رسیم من می خوام تو اونجا رو ببینی . -ولی جلومون خیلی تاریکه من می ترسم. مقصود خندهکنان گفت: -از چی می ترسی من که باهاتم؟ -خب درست،ولی نمی دونم که چی جلومونه. -این همه ترسو نباش،دستت رو بده به من دیگه داریم میرسیم. لجوجانه ایستادم و گفتم: -من دیگه جلوتر نمیام می خوام برگردم... -خیلی خب باشه فقط یک لحظه تامل کم می خوام موضوعی رو بهت بگم. -چه موضوعی؟! مقصودروبه رویم ایستاد ودر حالیکه نگاهش در تاریکی نیمه روشن غار می درخشید گفت: -من اگه اصرار دارم که به اونجا بریم برای اینه که اون جوی اب منوبه یاد گذشته میندازه. -به یاد گذشته؟! مقصود به ارامی سر تکان داد و مغموم گفت: -بله به یاد گذشتته.روزی که همراه خانواده به دیدن تنگ چوگان اومده بودیم و من و مینا با هم راهی این غار شدیم .ما در اون روز عشمون رو به هم اعتراف کردیم و در پای جوی اب به هم قول دادیم که همیشه عاشق هم باقی بمونیم قولی که هنوز هم با رفتن اون پا برجاست و از بین نرفته. بغض راه گلوی مقصود را بسته بود .با دانستن این موضوع با ملایمت گفتم: -خیلی خب با هم به اونجا می ریم اما باید زود برگردیم نمیخوام زندایی نگران ما بشه. -باشه حالا دستت رو به من بده از اینجا به بعد غار کمی تنک می شه و ما نمیتونیم با فاصله حرکت کنیم.در ضمن به خاطر وجود اب سنگها لغزنده هستن من نمی خوام اتفاقی برات بیفته خصوصا که مسعود تو رو دست من سپرده.نگران نباش چشمه همین نزدیکی هاست. دستم را پیش بردم .مقصود محکم دستم را گرفت وبه راه افتادبه راستی خیلی زود به چشمه رسیدیم نور اندک بود .مقصود در کنار اب نشست دستهایش را در اب فرو برد و با چشمانی بسته غرق در گذشته شد من نیز در کنار او نشستم و دستهایم را در اب زدم اما به خاطر سرمای اب دستم را بیرون کشیده گفتم: -وای چقدر سرده !انگار یه قالب یخ بزرگ توی اب انداختن. مقصود چشم گشود و خندید.سر تکان داد و گفت: -خنکی این اب مال اینه که از ل کوه بیرون می یاد و در طول مسیر خودش افتاب و حرارتی بهخود نمی بینه در ثانی حالا اواخر پاییزه سردی هوا هم به خنکی بیشتر اون کمک می کنه. لبخندزنان تایید کردم وگفتم: -بهتر نیست دیگه برگردیم ؟دیر میشه ها! بلندشدو در حالیکه دوباره دستم را می گرفت گفت: -باشه برمی گردیم .مواظب باش کفش هامون خیس شده و حاالا بیشتر از قبل احتمال سر خوردن می ره پس مراقب باش. دستهای مقصود را محکم گرفتم و با احتیاط راه می رفتم.مقصود هر از گاهی برمی گشت نگاهم می کرد و می خندید در یکی از دفعات گفتم: -هیچ می دونی این طریق دست گرفتن تو منو یاد مینا می اندازه ؟!اونم اون روز موقع برگشت درست مثل تو دستام رو گرفته بود و با احتیاط قدم برمی داشت .منهر بار که دست تو رو گرفتم احساس کردم که حالا مینا کنارمه و این منو خیلی اروم میکنه تو از خیلی جهات شبیه مینا هستی اونم مثل تو زیبا و مهربون بود و انسان با دیدنش غرق در لذت می شد. گرمایی گنگ همه وجودم را برگرفته بود .اگر چه مقصود از زیبای و محبت میننا رف می زد اما از اینکه او من را با مینا مقایسه می کرد پی بردم مورد پسند مرد جذابی همجون مقصود قرار گرفته ام و قلبم در سینه لرزید .کاش حالا مسعود عزیزم در کنارم بود و این حرفها را می شنید ان وقت بیشتر احساس غرور می کردمو از اینکه پیش روی محبوبم از زیبایی ام دم بزنند بیشتر مسرور می گشتم. یاد مسعود اتشکده قلبم را شعله ورتر کرد .خدا می دانست که چقدر دلتنگ خبری از او بودم .به قول مقصود فکر کردم و از این که امشب خواهم توانست با او حرف بزنم غرق در اشتیاق شدم. زمانی که از غار بیرون امدیم به سرعت راهی تنگ چوگان شده وبه پیش زندایی و زهرا خانم برگشتیم .زندایی که نگران شده بود با دیدنما نفس اسوده ای کشید و زهرا خانم با چای معطر و خوش رنگ از ما پذیرایی کرد.مقصود پیشنهادکرد تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برگردیم که به سرعت موافقت شد .وسایل را جمع کرده و راهی خانه شدیم .زمانی که به خانه رسیدیم مقصود برای انجام کاری به بیرون رفتو من نیز با زندایی مشغول صحبت کردن در مورد امروز شدیم. با امدن مقصود زهرا خانم شام را کشید و سهم خوشان را برد تا با اقا رحمان در ساختمان خودشان بخورند.پس از شام زندایی اظهار خستگی کرد و من نیز او را با اتاقش بردم .زمانی که برگشتم مقصود با اشاره ای زیرکانه یاد اور شد به مسعود از طبقه ای بالا زنگ بزنیم.به سرعت به طبقه ای بالارفتیم . مقصوددر اتاقش را گشود و من برای اولین بار به اتاق او می رفتم با کنجکاوی به اطراف نگاه می کردم اتاق مقصود برخلاف اتاق مسعود خالی از هر قابی بود فقط در زاویه روبه روی تخت او یک ساعتی به شکل دلفین اویختته شده بود . مقصود به تخت اشاره ای کرد و گفت: -بشین تا شماره ای مسعود رو بگیرم فقط خدا کنه حالا خونه باشه و سرش جایی گرم نباشه! در دل دعا کردم که مسعود خانه باشد زهر کلام مقصود جانم را ازرد اماسعی می کردم تا اهمیتی به مفهومش ندهم.دقایقی گذشت تا اینکه گوشی را برداشت و مشغول صحبت شدو گفت: -الو...سلام ویدا جان منم مقصود حالت چطوره؟ -.... -منم خوبم مادر و امل هم خوب هستن .گوش کن ویدا ....امل اینجاست می خواد با مسعود حرف بزنه .گوشی رو بده بهش. -...... -راستی ؟خب پس بهش بگو که زنگ زدیم .ببینم این شازده پسر کجاست؟ -..... به مقصود نگاه کردم در لابه لای حرفهایش فهمیدم که مسعود خانه نیست .مقصود دقایقی گوش داد و بعد در حالیکه نگاهم می کرد به ویدا گفت: -بهش بگو که امل منتظر نامه یا تلفن از اونه خوشگذرونی رو بذاره کنار و یاد کسانی که اینجا هستن باشه مگه قول و قراراش با اون یادش رفته که دیگه یادی از اون نمی کن؟! -...... -خیلی خب حالا عجله داری دیگه معطلت نمی کنم.فقط فراموش نکنی پیغام منو رو به مسعود برسونی .در ضمن یه کاری باهات داشتم اما حالا که وقت نداری ،فردا بهت زنگ می زنم باشه؟ مقصود کمی درنگ کرد و بعد با یک خداحافظی کوتاه تلفن را قطع کرد و به من نگریست و گفت: -ویدابهت سلام رسوند اژانس منتظرش بود و نتونست با تو حرف بزنه اما می گفت خیلی دلش می خواد حتی اگه تلفنی هم شده با تو اشنا بشه.مسعود ظاهرا اونو محرم اسرار دونسته و در مورد تو براش حرف زده . لبخند غمگینی زدم وتشکر کردم و گفتم: -مسعود کجا بود؟ نگاهش را دزدید و به ارامی گفت: -به یه شب نشینی رفته بود. -تنهایی ؟چرا ویدا باهاش نرفته ؟ شانه بالا انداخت .مصرانه نگاهش کردم و پرسیدم: -چرا جوابم رو نمی دی؟ -نمی خوام ناراحت بشی. -ناراحت نمی شم خواهش می کنم بگو. مقصود در نگاهم نگریست و زیر لب گفت: -با ملانی رفته بود ویدا تمرین داشته و نتونست با اونا بره.اینه که اون دوتا باهم رفتن. سوزش شدیدی در معده ام احساس کردم .گویی ترشح یک ماده تلخ که در درونم می جوشید و همه جسم و جانم را می گدداخت شبنم اشکی در نگاهم نشستو من در استانه گریه بودم و به سرعت اتاق مقصود را ترک کردم. در اتاق روی تخت افتادم و به تلخی گریستم .باور انچه که می شنیدم برایم دشوار بود مسعود نه برای من نامه می نوشت و نه تلفن می کرد و من در تمام مدت دلیل این موضوع را گرفتاری کاری مسعودو می دانستم اما حالامی فهمیدم او ننه تنها گرفتار نیست بلکه انقدر فرصت دارد که به شب نشینی و میهمانی برود ان هم با ملانی، و این موضوع من را ازار می داد .حالا که من برای او مهم نبودم من نیز با خود عهد بستم که جواب تلفن های احتمالیش را ندهم و اگر نامه ای داد به ان پاسخ ندهم. مقصود پشت در اتق امد اما من که نمی خواستم او صورت گریان من را ببیند از او خواهش کردم که به اتاقش برود و بگذارد شب را با خودم خلوت کنم.مقصود مطیعانه پذیرفتو من در حالیکه اشک می ریختم صدای پایی او را که به اتاقش برمی گشت می شنیدم.ان شب برای تلافی حتی به ماه هم نگاه نکردم. پایان فصل 5 |
|||||||||
|
|
|
|
#6 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
فصل 6
انقدر کم حوصله و عصبی بودم که خودم هم از خود بیزار بودم .زندایی بی حوصلگی من را به پای باران چند روز اخیر می گذاشتو زهرا خانم دم کرده بابونه و گل گاوزبان درست می کرد و به خوردم می داد تا تقویت روحیه بگیرم. ان شب در سالن بزرگ خانه همه دور هم نشسته بودند که مقصود به خانه امد .همه می دانستیم که دو روز پیش هنگامیکه اقا رحمان و زهرا خانم سر خاک مینا رفتند مقصود نیز انجا رفته و از انها درخواست کرده که او را ببخشند و به خاک مینا انها را قسم داده بود که گذشته را فراموش کنند و از گناه او در گذرند .اقا رحمان از ببخشش امتناع کرده اما زهرا خانم همان جا به حرمت خاک مینا قسم خورده بود که مقصود را ببخشد و گذشته را فراموش کند.ان وقت اقا رحمان با نیم نگاهی چهره پریشان دیدگان نمناک مقصود ،او را در اغوش گشوده و او را بخشیده بود و از فردای انروز او همچون سابق به میان جمع می امد .اما کمتر با مقصود حرف می زد گرچه مقصود به همین هم راضی بود و از اینکه با ورودش به خانه دیگر او را گریزان نمی دید احساس رضایت می کرد. زندایی با خوشحالی از این گذشت با رها از انها تشکر کرد و با دیده تحسین به این همه گذشت و بخشش انها لبخند زده و خدا را شکر می کرد.ان شب شام در محیطی گرم صرف شد ،همه به نوعی از کنار هم بودن لذت می بردیم.شام به اتمام رسیده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد .مقصود گوشی را برداشت و گفت: -بله بفرمایید... یکباره دیدگانش برقی زد و در حالیکه به من و زندایی نگاه میکرد لبخندزنان گفت: -سلام مسعود جان حالت چطوره؟ خودم را سرگرم جمع کردن سفره کردم .غرورم جیحه دار شده بود و با خود عهد بسته بودم با مسعود حرف نزنم .بنابراین وسایل سفره را جمع کردم و در حالیکه شاد و خندان با مسعود حرف می زد به کمک زهرا خانم رفتم صدای زندایی را شنیدم که می گفت: -همه حالشون خوبه سلام می رسونن .چرا زودتر زنگ نزدی ؟مقصود چند شب پیش بهت زنگ زده بود اماگویا تو گرفتار بودی و اون نتونسته با تو حرف بزنه.. متوجه شدم که مقصود صلاح ندانسته از شب نشینی مسعود و ملانی حرف بزند و نخواسته زندایی را نگران کند .زندایی دقایقی حرف زد و با صدای بلند من را فراخواندو گفت: -امل جان دخترم ....بیا.مسعود می خواد باهات حرف زنه و حالت رو بپرسه. با دستکش کف الود از اشپزخانه بیرون امدم و گفتم: -زندایی دستم بنده .بهش برسون وبگو که حالم خیلی خوبه . زندایی لحظه ای درنگ کرد وبعد ناچار دوباره گوشی را در دست گرفتو گفت: -مسعود جان امل بهت سلام می رسونه ..نمی تونه باهات حرف بزنه.... -..... -باشه تو هم به ویدا سلام برسون.از راه دور هر دوتون رو می بوسم خدانگهدار. مکالمه قطع شد و زندایی از این مکالمه خیلی خوشحال بود .اگر چه از قبل تصمیم گرفته بودم که با مسعود حرف نزنم اما فکر نمی کردم عمل کردن به ان تا ان حد سخت باشد زهرا خانم خیلی اصرار کرد دست از ظرف شستن بردارم و با مسعود حرف بزنم اما من قبول نمی کردم .پس از شستتن ظرفها سردرد را بهانه کردم و به اتاقم رفتم.چیز در درونم به من می گفت که اشتباه کردم نباید جای را برای رقیبم باز می کردم ،باید با مسعود حرف می زدم اما یکی دیگر ندا می داد ننه کار تو درست بوده این حق مسعود بود که بیتوجهی بیند . ان شب با خودجنگیدم تا به یک نقطه ای یقین برسم و بفهمم که کدامیک از ندای درونی ام درست است.عشق مسعود به من را با عشق مقصود به مینا مقایسه کردم و از اینکه مقصود بعد از سالها هنوز هم عاشق مینا بودو انچنان عاشقانه از او یاد می کرد گویی که هنوز زنده است ولی عشق مسعود به من ...... صدای ارام قدمهای مقصود را که از پله ها بالا می امد شنیدم به سرعت اشک هایم را پاک کردم مقصود با زدن چند ضربه به در وارد اتاقم شد.با دیدن من که روی تخت نشسته بودم کنارم نشست.نگاهم کرد و با علم به این که لحظات قبل گریه کرده ام گفت: -این همه خودت رو زجر نده .تو که تلافی کار مسعود رو سرش در اوردی همین که باهاش حرف نزدی می تونه براش بزرگترین تنبیه باشه .در ثانی شاید اونطور که تو فکر می کنی نباشه. -یعنی می گی خودم رو گول بزنم ؟مگه تو خودت با ویدا حرف نزدی و اون بهت نگفت که مسعود با مللانی به شب نشینی رفته؟پس چرا می خوای از مسعود حمایت کنی و گناه بی وفایی انو بشویی؟ -من نمیخوام گناه کسی رو بشویم،فقط شاید مسعود واقعا گرفتاره و نمیتونه برات نامه بده یا تلفن کنه.امشب هم که دیدی به محض این که فرصت کرده به اینجا زنگ زده .حالاتو باهاش قهر بودی و حرف نزدی ،ولی اون تلاش خودشو رو کرده. به تندی گفتم: -بله،ولی تلاشش رو وقتی کرده که فهمیده ممکنه ما از جریان شب نشینی اون شب با خبر شده باشیم و خواسته گناهش رو ماست مالی کنهن .اما من فریب نمی خورم .حالا که اون بی خیال این عشق شده پس من هم مثل خودش می شم. -پس تکلیف اون همه عشق و علاقه و قول و قرارهاتون چی میشه؟! -خب منم مثل مسعود زیر همه اونا می زنم .مگه اون این کار رو نکرده؟ مقصود با شک و تردید نگاهم کرد .بعد در حالیکه بلند می شد گفت: -تو امشب عصبانی هستی و یه چیزی می گی .من مطمئنم اگه امشب استراحت کنی فردا ککمی حالت بهتر می شه و دیگه نمی خوای مثل حالا همه چیز رو بهم بزنی ،پس بهتره که بخوابی. -این من نیستم که دارم همه چیز رو بهم می زنم .این مسعوده که همه چیز رو فراموش کرده.نزدیک به یه ماهه که از اینجا رفته و منو در بی خبری قرار داه.اون فرصت هر تفریحی رو داره اما به من که می رسه گرفتاره و همه مدافعش میشن .من مطمئنم که امشب هم برای این زنگ زده چون ویدا بهش گفته که ما از ماجرای شب نشینی اون با ملانی با خبر شدیم برای همین می خاسته قضیه رو یه جوری رو هم بیاره و منو از شک در بیاره ولی کور خونده !من فریبش رو نمی خورم . مقصود خنده کنان گفت: -این همه عجولانه قضاوت نکن .من مطمئنم که همه چیز به زودی معلوم می شه .اگه مسعود قصد فریب تو رو دداشته باشه من بهت قول می دم که از طریق ویدا باخبر بشیم .اصلا می دونی چیه من با ویدا کار دارم زنگ می زنم بهش می گم که کارهای مسعود رو زیر نظر داشته باشه و اگه دست از پا خطا کرد ،به من خبر بده .البته این در صورتیه که تونخوای مسعود رو ببخشی،در غیر این صورت همین حالا می تونی با من به اتاقم بیای با مسعود حرف بزنی و خودت تکلیفت رو مشخص کنی. با بیتفاوتی شانه بالا انداختم و در حالیکه روی تخت می خوابیدم گفتم: -من با مسعود کاری ندارم و نمی خوام باهاش حرف بزنم .من عشق رو گدایی نمی کنم و به دنبال این نمی افتم که از مسعود بخوام دلیل بی وفایش رو برام شرح بده اونم با شوخی و مسخره بازی جوابم رو بده و منو سربدوونه.من خیال می کنم مهر و محبتی بین ما نبوده و همه چیز راو فراموش می کنم. مقصود متحیرانه نگاهم میکرد.زمانی که بیرون رفت تا به ویدا زنگ بزند.چشمه اشکم جاری شد .ان شب تا سپیده دم بیدار بودم و در حسرت عشق فراموش شده ام به سردی گریه کردم . ********** صبح به اصرار زندایی به همراه مقصود به فروشگاه رفتم تا با کار کردن خودم را سرگرم کنم. مقصود با تسط کامل بر تمامی شعبات نظارت میکرد و من حالا که به این کار علاقمند شده بودم بر خلاف روزهای قبل با اشتیاق به محل کارم می رفتم .مقصود توضیح داد که بنا به درخواست وصیت نامه دایی پس از مرگ تمامی ثروت مادر و سود حاصله به مقداری است که ممن را صاحب اصلی دو تا از شعب کار فرو شگاه دانستو می توانم در صورت تمایل اداره انها را در دست بگیرم اما من که از نحوه ی کار اطلاعی نداشتم تصمم گرفتم که همچنان شعبات زیر نظر مقصود اداره شود و سود حاصله به حساب من واریز شود . همراهی من با مقصود سبب شده بود که ما با هم از قبل صمیمی تر شویم .مقصود طی دو تماس دیگر با مسعود سعی کرد که رنگ کدورت را ازمیان مابردارد اما از طریق ویدا فهمیدیم که مسعود همچنان به بیرون رفتن های خوود با ملانی ادامه می هد و حتی روابط انها به جاهایی باریک کشیده شده است.کوتاه نیامم و حاضر صحبت با مسعود نشدم مسعود نیز تلاش بیشتری نکرد و فقط به پرسیدن حال من از زندایی اکتفا می کرد و سلام می رساند. ان روز ظهر در حالی که راهی خانه بودیم و مقصود رانندگی میکرد به من که چشم به جاده دوخته بودم نگاه کردو گفت: -چیه داری به چی فکر میکنی ؟ شانه بالا انداختم .قانع نشد و باز پرسید: -نمی خوای بگی تو چه فکر هستی؟ هیچی فقط داشتم به گذشته ها فکر میکردم. اندکی درنگ کرد و بعد گفت: -منظورت تز گذشته ها ،مسعوده؟ -خب مسعود هم جزیی از گذشته منه اما بیشتر فکر من معطوف به گذشته ها دور می شه به اتفاقی که افتاد و مادرم مجبور شد از اینجا فرار کنه.شاید اگه اون از اینجا نمی رفت من تا این اندازه احساس دلتنگی نمی کردم. -ولی تو تنها نیستی .یادت رفته که خانواده دلسوز داری که حاضرند به خاطرت هر کاری بکنند تو خودتد شاهدی که مادر چقدر دوستت داره یا زهرا خانم و اقا رحمان تو رو مثل دختر شون دوست دارن حتی من... یکباره ساکت شد .با برافروختگی سر به زیر اننداختم .سکوتی که میان ما حاکم شده بود با صدایی پر طنین نفسهایمان شکسته می شد .من از مدتها قبل متوجه احساس مقصود شده بودم ولی هرگز فکر نمی کردم او به همین راحتی سعی کند پرده از احساسش بردارد.اما به نظر می رسید او تصمیم خود را گرفته و به این باور رسیده که من مسعود را فراموش کرده و قلبم خالی از محبت و عشق مسعود است و برای همین می خواست از احساس خودش حرف بزند . مقصود با صدایی نواشگر گفت: -تو مسلما فهمیدی که من مدتیه که به تو علاقمند شدم،اما این احساس رو به زبون نمی اوردم چون پای مسعود در میون بود و من نمی خواستم که به عشق مسعود ناخنک بزنم .اما حالا که همه چیز میون تو و مسعود تموم شده ،پس فکر می کنم بهتره تو بدونی که .... به میان حرفش دویدم و با ناراحتی گفتم: -خواهش میکنم مقصود ...خواهش می کنم ادامه نده .من نمی توننم این عشق رو قبول کنم. -چرا ...چه چیزی مانع از پذیرش عشق من به تومی شه ؟ سرم رابه رفین تکان دادم و گفتم: -هیچ مانعی وجود نداره ،فقط من امادگی پذیرش چهیچ عشقی رو ندارم . -و این معنیش اینه که تو هنوز به انتظار بازگشت مسعودی؟! به تندی جواب ددادم: -منت منتظر هیچ کس نیستم .فقط نمی خوام دوباره خودم رو اسیر یه عشق توخالی و پوشالی کنم.نمیخوام دوباره دلم بشکنه. مقصود به نرمی دستش را روی دستم گذاشتو با شوقی وصف ناپذیر گفت: -عشق من تو خالی نیست.عشق من به تو عمیق و باور نکردنیه!تو صداقت منو در عشق شاهد بوودی .خودت دیدی که من هنوز پس از سالها به عشق خیالی مینا پایبند بودم اما حالا که اون مرده من دنبال یه عشق زنده و گرم می گردم .بهت قول می ددم که هرگز دلترو نشکنم و کاری رو که مسعود با تو کرده تکرار نکنم. -بس کن مقصود ...خواهش می کنم بس کن! دستم را به سرعت کشیدم و صورتم را با دست پوشاندم .احساس بدی داشتم من هنوز از پایان عشق مسعود مطمئن نبودم هنوز هم منتظر او بودم چطور می توانسم عشق مقصود را بپزیرم.در ان شرایط که تکلیف خود را با مسعود نمی دانستم نمی خواستم قلبم را از عشق دیگری پر کنم باید با مسعود حرف می زدم و از بی وفایش می گفتم . در حالیکه تلاش می کردم که پرسش من به مقصود برنخورد گفتم: -میشه شماره مسعود و به من بدی ؟می خوام بهش زنگ بزنم. -میخوای باهاش اتمام حجت کنی؟! -نه می خوام علت این همه بی مهریش رو بدونم .می خوام بفهمم که چرا برام نامه نمیده و اصلا چرا منو فراموش کرده ؟اون خودش به من گفت میون جمع نمی تونه ازادانه باهام صحبت کنه و تموم حرفهاش رو توی نامه می نویسه .حالا می خوام بدونم چرا به من اظهار عشق کرد و در حالیکه منو میون معرکه عشق انداخت رهام کرد و با دختر دیگه ای دوست شد؟اون اگه به ملانی علاقه داشت چرا اینقدر خودشو دلباخته من نشون داد و دم از مهر و وفای خودش در عشق می زد؟می خوام این چیزها رو ازش پرسم. در میان گریه حرف می زدم و از بی وفایی مسعود شگوه می کردم.مقصود با مشاهده اک هایم به ارامی گفت: -برای تماس با مسعود باید یکی دو روز صبر کنی .ویدا می گفت که اونا قرار برای اسکی چند روز به ژنو برن.چند روز بعد که از سوئیس برگشت می تونی با مسعود حرف بزنی . نیشخندی زهر الود زدم .پس مسعود حتی این فرصت را هم داشت که برای تفریح به کشور دیگری برود،اما انقدر وقت نداشت که برای من نامه بنویسد و من را از نگرانی درارد. یک هفته از ان روز گذشت تا اینکه بلاخره یک شب مقصود به اتاقم امد و گفت: -ویدا همین حالا تماس گرفت.اونا امروز برگشتن و تو می تونی همین حالا به مسعود زنگ بزنی و باهاش حرف بزنی .از ویدا خواستم که امشب رو مانع خروج مسعود از خونه بشه پس همین امشب حرفهات رو بزن. به ارامی بلند شدم و به اتق مقصود رفتم .قلبم در سینه به شدت می تپید ،حرفهای زیادی برای گفتن داشتم اما حالا احساس می کردم با شنیددن صدای مسعود اورا می بخشم وباز سرمهر بیایم. مقصود شماره را گرفت و بعد گوشی را به دستم داد.در کنارم نشست و در حالیکه نگاهم میکرد همچون من به انتظار برداشتن گوشی از طرف مقابل ماند .بالاخره کسی ان طرف خط جواب داد: -بفرمایید خواهش می کنم. دلم ضعف رفت.او در کشوری غریب همان تکیه کلام اشنایی را داشت که من بارها در تماسهای داخلی از زبانش شنیده بودم.با لکنت زبان در حالیکه بغض گلویم را می فشردگفتم: -سلام مسعود منم امل . -سلام انقدر سرد و بی روح جواب سلامم را داد که برای لحظاتی همه چیز را از خاطرم بردم .صدایش عاری از هیچ اشتیاقی بود دلم می خواست سرش فریاد بزنم چرا با من این گونه رفتار می کند تا ایکه خودش به حرف امدو گفت: -دست از سرم بردار!بهتره منو فراموش کن همن طور که من تو رو فراموش کردم .هر چی بین ما بوده دیگه تموم شده من دیگه دوستت ندارم و می خوام با ملانی ازدواج کنم پس دیگه به من فکر نکن .خداحافظ! گوشی را گذاشت .سرد و بیروح ،مبهوت به گوشی نگاه کردم .باور نمی شد مسعود انچنان بی رحمانه حرف زده باشد .مسعود انچنان راحت گفت فراموش کرده انگار اصلا از همان اول عشقی نبوده است. اشک ریزان به مقصود نگاه کردم .اوگوشی را از دستم گرفت و روی دستگاه گذاشت.یکباره رها شده از هر امتناعی سر بر سینه اش گذاشتم و گریه کردم .او دلدارانه موهایم را نوازش می کرد ،گفت: -گریه کن عزیزم ،گریه کن تا اروم بشی .من متوجه همه حرفهای میون تو و مسعود شدم.متاسفانه مسعود انچنان با عتاب حرف زد که من ناخواسته همه حرفهاش رو شنیدم .من به خاطر تو متاسفم اما اگه یادت باشه بهت گفته بودم که ملانی ،مسعود رو دوست داره .حالا نمی دونم چطور ،اما به هر ترفندی که بوده مسعود رو راضی کرده که باهاش ازدواج کنه.اما من می خوام از تو یه قولی بگیرم و اونم اینه که نباید از این موضوع حرفی به مادر بزنی.اون بیچاره قلب ضعیفی داره نمی خوام من یا تو پیام رسون این خبر ناراحت کننده باشیم.مسعود خودش باید به مادر من توضیح بده . به ارامی سر تکان دادم.سالگرد دایی فصل بود چه بسا مسعود همراه ملانی عازم ایران می شد تا هم زندایی عروس خود را از نزدیک ببیند و هم این که بتواند در مراسم پدر همسرش شرکت کرده باشد.دلم برای خودم می سوخت .از این که اینگونه طرد شده بوده احساس شکست می کردم اما تمام تلاشم را میکردم تا پیش روی مقصود از خرد شدنم دم نزنم. مقصود که حالا می دید کم کم ارام شده ام به خیال این که با موضوع کنار امده ام گفت: -حال که تکلیف خودت رو با مسعود معلوم کردی ،ازت می خوام که به پیشنهاد من خوب فکر کنی .یادت باشه که من در کنارت هستم و هرگز عشق تو رو به بازی نمی گیرم .تو میتونی عشق منو در بوته ازمایش محک بزنی و از صدداقت اون مطمئن بشی .من پاک ترین و جاودانه ترین عشقدنیا را به تو هدیه می کنم. بغض راه گلویم را مسدود کرده بود .قبل از ان که دوباره اشک هایم جاری شود به نقطه پایان رسیده و با ازدواج قریب الوقوع او با ملانی همه چیز به اتمام می رسید.مسعود ازدواج میکرد و با ملانی به ایران می امدو من باید شاهد عاشق بی وفایی خود که با دیگری نرد عشق باخته بود ،می ایستادم با دیدن او ،هر دم خاطرات گذشته را در ذهنم تکرار می کردم و در خود می شکستم. من باید می رفتم و کسی را از رفتن خوود باخبر نمی کردم باید صبح زمانی با مقصود به فروشگاه می رفتم به بهانه خرید از مغازه بیرون بیام و بلیط تهیه کنم حالا برای هر کجا باشد برایم فرقی ندارد فقط دور باشد هر چی دورتر بهتر .بله باید می رفتم و این خانه و ادم های مهربانش را به فراموشی می سپردم. پایان فصل 6 فصل 7 همه چیز را تهیه کرده بودم و تمام پولی را که از فروش خانه در کویت و سوود حاصله ی فرو شگاهها را به یک حساب در گردش واریز کردم .شب زمانی که در میان نششسته بودم به فردا می اندیشیدم که باید از عزیزانم برای همیشه دور شومو دیگر انها را نمی بینم .هر بار که نگاهم به مقصود می افتاد متوجه می شدم که مقصود با نگاه شیفته و پر احساس نگاهم میکند ولی من خسته تر از ان بودم که عشقی جدید را قبول کنم .تصمیم گرفته بوودم تا ابد در سوگ این عشق ناکام زندگی خواهم کرد! ناچار بودم برای انکه فردا با مقصود به شهر نروم همان شب نقش بازی کنم .می خواستم فرداپس از رفتن او قبل از بیدار شدن زندایی خانه را ترک کنم و از سر دو راهی عازم شیراز و پس از ان تهران شم.زهرا خانم پس از دادن صبحانه به مقصود خودش نیز یک چرتی می زد و این بهترین فرصت برای گریز بود . خودم را به سردر زدم زندایی با دیدنم ناراحت گفت: -شاید سرما خورده باشی وسردرد شروع بیماریت باشه. زهرا خانم به سرعت بلند شد و در حالیکه لیوانی آب و یک قرص مسکن می آورد در ادامه سخنان زن دایی گفت: - بیا این قرص رو بخور. هم سردردت رو خوب میکنه وهم اگه سرما خورده باشی برات خوبه. برای حفظ ظاهر قرص رو خوردم. آقا رحمان با دلسوزی گفت: - بهتره یک کمی پماد ویکس هم به پیشونیت بزنی سردردت رو تسکین میده. - نه خیلی ممنون.از بوی اون اصلا خوشم نمیاد.در ثانی پوستم رو میسوزونه. مقصود مداخله کرد و گفت: -فکر میکنم اگه امشب رو زودتر بخوابی حالت بهتر میشه .فردا هم در خونه استراحت کن تا کاملا خوب بشی اگه دیدی سردردت ادامه داره فردامی تونی بری دکتر .اینجا دکتر های خوبی پیدا می شه. به تایید سر تکان دادم و در حالیکه در دل با همه وداع می کردم صورت زندایی و زرا خانم را بوسیدم .بعد از اقا رحمان و مقصود خداحافظی کردم و شب بخیر گویان به اتاقم رفتم. نقشم را خوب بازی کرده بودم و همه چیز را در زیر تخت پنهان کرده بودم زمانی که لوازم ضروریم را در ساک می گذاشتم برای یک لحظه برای بردن یا گذاشتن بادگیر اهدایی مسعود دچار تردید شدم ،اما بالاخره خودم را راضی کردم و ان را در ساک گذاشتم .این تنها هدیه اسی مسعود به من بود و من خیال داشت تا ابد ان را نزد خود نگه دارم و لحظه ای از خود دور نکنم.بعد از بستن ساکم ان را در زیر تخت گذاشتم . چراغ اتاقم را خاموش کردم تا مقصود به خیال اینکه در خواب هستم به اتقم نیاید .ان شب اخرین شبی بود که من در ان خانه امن و میان ادمهای که دوستم داشتند ،زندگی می کردم واحساس می کردم ان شب به درازی شب یلداستو به پایان نمی رسد .فردا عازم شهری بزرگ بودم و می خواستم خود را در میان شلوغی ان گم کنم تا کسی از من ردی ناشته باشد .من از راه دور با مزار پدر و مادرم نیز وادع کردم و از خدا خواستم به اننها ارامش ابدی بدهد. *********** اتوبوس جادههای پر پیچ وخم را طی میکرد و من تا ساعتی دیگر به تهران می رسیدم .در طول راه همه اش گریه میکردم .صبح زمانی که از خانه خارج شدم با نگاهی به ساختمان با ساکنان مهربانش خداحافظی کردم . دو نامه ای جداگانه برای مقصود و بقیه ای اهل خانه نوشته بودم از اقا رحمان و زندایی و زهرا خانم به خاطر محبتهای بی شائبه شان تشکر کرده بودم و از انها خواسته بودم که من را به خاطر اینکه بدون خداحافظی با انها رفته بودم ،ببخشند. در طی نامه ای به مقصود که ان را در اتاقش گذاشته بودم،به او اعتراف کرده بودم که همچننان مسعود را دوست دارم و علی رغم بی وفایش نمی توانم فراموشش کنم ونمی توانم عشق او راقبول کنم.از او خواستم که لطف کند و سود حاصله از فروشگاه ها را هر ماهه به حسابم واریزکند .همچین از او خواسته بودم تا هیچ وقت به دنبالم نگردد چون نمی خواهم پیدایم کند و تصمیم گرفته ام که برای همیشه خود را در میان حوادث روزگار گم کنم و تلاش کنم تا روزهای خوشی را که با انها داشتم را به ناچار فراموش کنم. زمانی که به ترمینا بزرگ تهران رسدم با راهنمایی چند عابر مهربان و راننده تاکسی که با توجه به لهجه ام متوجه شد که انجا غریب هستم ، توانستم در هتلی اتاق پیدا کنم .همان روز اول برای خرید خانه ای به بنگاه مراجعه کردم ان قدر شانسداشتم تا بعد از چند روز گشتن بالاخره خانه مناسب و خوبی را خریدم . خانه بیش از انتظار من شیک بود .خرید لوازمخانه ام یک ماهی وقتم را گرفت و زمانی که از خریدن فارغ شدم ،صاحب خانه ای مستقل و کاملا ابرومند شده بودم .ظاهرا خانه برای من خوش اقبال بود چند هفته بعد توانستم وارد کادر اموزش و پرورش شوم و به عنوان معلم پاره وقت وارد یکی از مدارس پایین شهر مشغول به تدریس شوم . هر شب دلتنگ زندایی و بقیه می شدم و با یاد انها گریهمیکردم .در محیط کار چند دوست پیدا کردم اما انقدر صمیصی نبودم که از انها بخوام که هر از گاهی به دیدنم بایند .خصوصا اینکه من به جایی معلمی امده بودم که همه او را دوست داشتند برای همین با من انقدر راحت نبودند اما بعضی از انها صمیمی تر از بقیه برخورد میکردند . در میان همکارانم اقای امیدی مشاور مدرسه،که از همان بدو ورودم از من استقبالی گرم کرد و همه را به من معرفی نمود .علاقه ای او به شعر من را بهیاد مسعود می انداختو این سبب شده بود من نیز صمیمانه با او برخورد کنم. اقای امیدی مرد جوانتقریبا سی یا سی ویک ساله بود او با بچه ها خیلی با محبت و ارامش برخورد میکرد و برای همین بچه ها او را خیلی دوست داشتند. ****** چیزی به سالگرد دایی نمانده بود تلگراف تسلیتی اماده کرده بودم و در ضمن دادن نشانی جعلی ان را به نشانی منزل دایی فرستادم. نمی خواستم هیچ ردی از خودم به جایی بگذارم.به هیچ کس نگفته بودم که من تنهایی زندگی می کنم همیشه وانمود میکردم که باخانواده زندگی میکنم چون می ترسیدم در این شهر بزرگ کسی برایم مزاحمت ایجاد کند . بچه های کلاس که در اواسط سال با تغییر معلم مواجه شده ودر ابتد من هم در زمینه اموزش و هم در زمینه ای تدریس با مشکل مواجه شدم اما با کمک اقای امیدی توانستم نبض کللاس را در دست بگیرم. ان شب در سکوت تنهایی نشسته بودم و روزنامه می خواندم که یکباره با دیدن اگهی تسلیت فوت دایی غمی بزرگ سیسنه ام را فشرد من از صبح با خود جنگیدده بودم تا به امدن مسعود در این روز فکر نکنم اما نتوانسته بودم . مسعود حتما با ملانی به ایران برگشته بودو زندایی نیز با دیدن شرایط حتمابا ازدواج انها موافقت خواهد کرده.فکر کردن در مورد زندایی سبب شد یادم بیاید که چقدر دلتنگ او هستم .وسوسه شدم زنگی بزنم و خبری از زندایی بگیرم می خواستم حال مریض او را جویا شوم و از سلامتی زندایی مطمئن شوم . به پشتی تکیه دادم نمی دانستم چه کار کنم .بالاخره دل به دریا زدم و شماره خانه ای دایی را گرفتم .صدای بوق ممتد در گوشی پیچید من صدایی تپش قلبم را می شنیدم .یکباره طنین صدایش در گوشی پیچید که گفت: -بفرمایید خواهش می کنم. به سرعت تماس را قطع کردم اصلا به فکرم نرسید که ممکن است مسعود گوشی را بردارد .پس او به ایران برگشته بود همان طور که قول داده بود اما چه فایده او به همراه ملانی امدده بود .با یاد این موضوع اشکهایم بی اختیار جاری شدند .بازم دلم برایش پرمی کشید می خواستم دوباره صدایش را بشنوم. بی اراده گوشی را برداشتم مجددا شماره را گرفتم .این بار زود گوشی را برداشت و با همان تکیه کلام همیشگی گفت: -بفرمایید خواهش می کنم. سکوت کردم می خواستم بشنوم .می خواستم همه لذت دنیا را در صدایش خلاصه کنم مسعود این بار با بی حوصلگی تکرار کرد: -بفرماییدخواهش می کنم. چشم هایم را بستم و بی صدا گریستم.بارها این کلمات را شنیده بودم در حالیکه اتاقهایمان با هم فاصله ای نداشت اما باز می شنوم ولی فرسخ هها از هم فاصله داریم. گوشی دستم بود و اصلا نگران این نبودم که ردیابی شوم.مسعود که سکوت این سوی خط را دید با لحن اشنا و پرکننایه گفت: -اینجا انجمن حمایت از کر لال هاست خواهش می کنم فرمایید. صدایی خنده زنانه ای امد و به دنبال ان مکالماتی به زبان انگلیسی به گوش رسید .به سرعت تماس را قطع کردم.ارام ارام اشک می ریختم .اخ مسعود تو با من چکار کردی ؟هرگز فکر نمی کردم مسعود این چنین با من بی وفایی کند. ان شب دوباره غمم تازه شده بود و برای چندمین بار با خودم عهد بستم که مسعود را فراموش خواهم کرد و راه زندگی خود را از او جدا خواهم کردهمانطور که مسعود وارد یک زندگی جدید شده بود از خدا خواستم که به من طاقت این کار را عطا کند فقط او می دانست که من چه عذابی می کشم فقط خدا می دانست...... ان روز صبح اقاي اميدي مثل روزهاي ديگر کتاب حافظ را برداشت و شروع به خواندن يکي از اشعار حافظ نمود که تلفن زنگ زد اقاي اميدي دست از خواندن کشيد و تلفن را جواب داد. من که همانطور با يکي از همکارانم حرف مي زدم متوجه اضطراب او شدم .اقاي اميدي به سرعت گفت: -همين الان خودم رو مي رسونم بهتر از جات تکون نخوري تا من بيام فهميدي؟! به سرعت گوشي را گذاشت و رو به مدير گفت: -بايد برم خونه حال همسرم اصلا خوب نيست بايد ببرمش بيمارستان. -باز هم همون حمله اسم؟ -بل دوباره به سراغش اومده. -خيلي خب ،باشه مي توني بري .نگران مدرسه هم نباش من خودم مي چرخونم. اقاي اميدي به سرعت تشکر کرد و مي خواست از دفتر خارج بشه که من با عجله گفتم: -اگه بخواين من مي تونم شما رو برسونم. -ولي کلاس هاتون... -نگران نباشين من فقط ساعت اخر کلاس دارم.تازه درس هم نمي خوام بدم امروز بايد درس مي پرسيدم که اگه يکي از همکاران اين کار رو انجام بده من تمام وقتم ازاده. خانم اديبي فورا گفت: من ساعت اخر بيکارم .مي تونم اين کار رو انجام بدم .پس با خيال راحت مي تونين بااقاي اميدي برين و به داد همسر ايشون برسين. همزمان با اميدي تشکر کرده و بيرون امديم.وقتي اقاي اميدي ادرس داد فهميدم که خانه ها ما هر دو در يک کوچه است منتها اقاي اميدي انتها کوچه و من ابتداي کوچه زندگي مي کردم. وقتي که رسيديم اقاي اميدي به سرعت پياده شد و با کليدي در خانه را باز کرد و به محض ورود او با صداي بلند همسرش را صدا زد صدايي ضعيفي از اتاق خواب مي امد اقاي اميدي به سرعت همسرش را بغل کرد و به طرف من امد و گفت: -حالش خوب نيست بايد برسونيمش بيمارستان. با نگاهي به چهره زن جوان که در اثر کمبود اکسيژن کبود شده بود به سرعت سر تکان دادم اقاي اميدي من را به همسرش معرفي کرد و گفت: -يکي از همکاران هستن که لطف کردن منو رسوندن و گرنه خدا مي دونست تا کي بايد معطل ماشين مي شدم.حالا وقت براي معرفي هست. بعد به من نگاه کرد و با نگراني گفت: -خواهش مي کنم عجله کنيد ودر رو پشت سرمون ببنديد. به سرعت ماشين را روشن کردم و به سمت بيمارستان حرکت کردم با رسيدن به بيمارستان به سرعت مريم را داخل اتاق بردندو مشغول رسيدگي به او شدند. با ديدن ناراحتي اقاي اميدي سعي کردم به او دلداري بدهم و اقاي اميدي نيز با من درد دل کرد و گفت که همسرش را خيلي دوست دارد.با باز شدن در اقاي اميدي به سمت دکتر رفتو از او پرسيد: -حال بيمار ما چطوره اقاي دکتر؟ -خوبه دچار يک حمله شديد شده بود که کم کم داره برطرف مي شه . دکتر به اقاي اميدي گفت که مي تونه همسرش را ببيننه .من به همراه اقاي اميدي وارد اتاق شديم.با ديدن حال بد مريم و اقاي اميدي که چشمهايش پر از اشک شده بود خيلي ناراحت شدم .از اتاق بيرون امدم تا انها راحت باشند.مدتي بعد اقاي اميدي بيرون امد و رو به من گفت: -امروز خيلي زحمتتون دادم .از کار و زندگي انداختمتون. -اين حرف رو نزنين .حال خانمتون چطوره؟ -فعلا که خوابيده .دکترش هم گفته وضعيتش رو بهبوديه ولي بايد تا عصر اينجا بمونه .من بايد خونه مادر مريم برم و انو از وضعيت دخترش با خبر کنم.اخه اونا تلفن ندارن بايد خودم به اونجابرم. -اگه بخواين من شما رو مي رسونم و بعد برمي گردونم بيمارستان. اقاي اميدي با سپاسگزاري گفت: -نه ديگه به شما زحمت نمي دم از صبح تا حالا معطل شدين ،خيلي ازتون ممنونم.در ثاني پدر و مادرتون منتظرتونن. -کسي توي خوننه منتظر من نيست پس نگران نباشين . اقاي اميدي با تعجب گفتک -يعني چي که کسي منتظرتون نيست ؟يعني اونا به مسافرت رفتن؟ لبخند غمگيني زدم و گفتم: -اونا سالهاست که مردن .من اين موضوع رو به کسي نگفتم ،خواهش مي کنم شما هم به کسي نگين.شايد اگه شما اين همه به من نزديک نبودين و احتمال فهميدن اين موضوع رو نمي دادم به شما هم نمي گفتم.من به خاطر احتياط ومخاطرات،خبر تنهايم رو تا حالا مخفي کردم پس شما هم.... -خيالت راحت باشه .من به کسي حرفي نمي زنم .اما حالا که اين موضوع رو فهميدم بايد بهم يه قولي بدي . با تعجب پرسيدم: -چه قولي؟ -بايد قول بدي که از امشب به بع مدام به ما سر بزني من و مريم هم تنها هستيم وخونه مادر مريم با ما خيلي فاصله داره براي همين نمي تونيم زياد رفت و امد داشته باشيم . لبخند زنان موافقت کردم و با اقاي اميدي بيرون امديم و او را به خانه مادر مريم رساندم .و بعد از مدتي او را دوباره به بيمارستان رساندم. *********** من تقريبا هر روز به خانه انها مي رفتم و حالا با انها خيلي صميمي شده بودم .مريم زن دلسوز و مهرباني بود و اقاي اميدي به او علاقه اي وافر داشت .رفتار اقاي اميدي بسيار شبيه مسعود بود وهميشه سعي مي کرد ادم را بخنداند. اقاي اميدي اکثر روزها بعداز تعطيلي مدرسه از من مي خواست او به بانک برسانم و اين روزها رفتارش کمي عجيب بود .وقتي علت اين موضوع را از مريم پرسيدم او گفت که علي مدتي است که دنبال گرفتن وام است .او مي خواهد براي اتاقهاي کودکان بهزيستي سيستم خنک کننده نصب کند و براي همين با استفاده از سند خانه مي خواهد وام بگيرد . با شنيدن اين موضوع خيلي متاثر شدم .چون خودم نيز يک يتيم مثل همه بچه هاي بهزيستي بودم و مي خواستم من هم کمکي انجام بدم .راي همين به مريم گفتم که اگر علي بخواهد مي توانم سند خانه خود را در اختيار او بگذارم تا بتواند به وسيله ان وام بگيرد. روز بعد مريم گفت که اين موضوع را به علي گفته و او بسيار خوشحال شده است وقبول کرده . رفت و امد من به خانه انها همين طور ادامه داشت و من هر شب به ياد مسعود به ماه نگاه مي کردم .هنوز هم باورم نمي شد که مسعود به من خيانت کرده باشد و فقط چند صباحي نقش يک عاشق را بازي کرده . موضوع بي وفاي مسعود را به مريم گفته بودم و ظاهرا او هم به اقاي اميدي که حالا من او را علي صدا مي زدم گفته بود حال مريم بعضي اوقات خيلي بد مي شد اما با اقدام سريع من و علي خوشبختانه مشکل چنداني برايش به وجود نمي امد . در اخرين باري که مريم حالش بد شد و ما او را به بيمارستان رسانديم دکتر از علي خواسته بود تا مريم براي مدتي به جايي دور از اين هواي الوده ببرد. پايان فصل 7 فصل 8 و 9 انها تصميم گرفتند که مدتي به شمال کشور سفر کنند .من که به انها خيلي وابسته شده بودم و دلتنگ انها مي شدم و از طرفي ديگر نگران تنهايي خودم بودم، و اين دو موضوع فکر من را به شدت مشغول کرده بود. و نمي دانستم در مدتي که انها نيستند چه کنم اما مريم و علي با پيشنهاد همراهي انها من را غافلگير کردم اما نمي خواستم مزاحم انها شوم براي همين قبول نکردم تا با انها همسفر شوم.وقتي با اصرار مريم و علي مواجهه شدم قبول کردم .علي سرم به سرم مي گذاشت ميگفت که براي ماشينم راضي شده من را به اين سفر ببرند. از شهر هاي سرسبز شمال ديدن کرديم .بسيار زيبا و خوش اب وهوا بودند .من از لاهيجان که عروس شهرهاي شمال ،که بسيار سرسبز و زيبا بود خوشم امد.به جاهاي ديدني زيادي رفتيم . اب و هواي مناسب و تفريح و گردش باعث شده بود که حال مريم بهتر شود و روحيه اي شاد داشته باشد واين موضوع من و علي را بسيار خوشحال کرد . علي در طول سفر اطلاعات کاملي در مورد شهر ها و مکانهاي ديدنيشان به من مي داد.سفر با انها به من نشان داد که تا چه اندازه ان دو به هم وابسته هستند .سفر چهل روزه ما انقدر تند و سريع گذشت که باورم نمي شد که اين همه مدت گذشته باشد.روزي که عازم تهران شديم ،حاصل اين سفر چند البوم عکس بود که نشان مي داد که چقدر در اين سفر به ما خوش گذشته است. *********** با بازگشت باز هم همان روزها ي تکراري شروع شد .روزها خودم را با خواندن کتاب سرگرم مي کردم و شب ها به ديدن مريم و علي مي رفتم. ان شب وقتي به خانه انها رفتم،مريم تنها و منتظر علي بود با ديدنم گفت: -چه خوب شد اومدي داشتم از تنهايي دق ميکردم . -چرا تنها؟مگه علي اقا کجاست؟ -يه جلسه اي فوري داشت .اما بايد کم کم پيداش بشه. همانطور که روي مبل مي نشستم پرسيدم: -جلسه ؟جلسه چي؟ -والله من هم درست نمي دونم .ظهر که از خواب بيدار شدم ديدم علي لباس پوشيده مي خواد بره بيرون وقتي ازش پرسيدم کجا،گفت يه جلسهفوري پيش اومده داره مي ره بهزيستي .منم چون خواب الود بودم نپرسيدم در مورد چيه. کمابيش فهميده بودم که علي در بعضي امور خيريه دست دارد .اما کنجکاو شده بودم بيشتر سر در بيارم.وقتي ديدم که مريم نگران ساعت را نگاه مي کند گفتم: -بهتره يه زنگ به بهزيستي بزني. -قبل از اينکه تو بياي زنگ زدم .گفتن جلسه ساعت هشت تموم مي شه و اعضاء رفتن تاجايي را ببينن.پرسيدم کجا ،اما اونا هم ادرسي درست نداشتن.حالام ساعت يازده اس يعني علي کجا مونده؟ لبخند دلگرمي زدم و گفتم : نگران نباش کم کم پيداش مي شه تا اون بياد من پيشت مي مونم. -ازت ممنونم امل جان اگه تو رو نداشتم چه کار مي کردم؟ خنديدم .او نيز خنديد و بعد دوستانه پرسيد : -مي تون يه سوال خصوصي ازت بکنم.؟ -بپرس. کمي ترديد کرد بعد گفت: -تو هنوز به گذشته فکر مي کني؟ -مي تونم فکر نکنم؟گذشته جزيي از وجود منه. -خب درسته اما من فکر مي کنم اگه تو گذشته ها رو رها کني اينده اي بهتري خواهي داشت. از پنجره اتاق به ماه نگاه کردم و با صدايي لرزان گفتم: -روزها و شبهاي زياديه که دارم با خودم مي جنگم اما گذشته و خاطرات اون هميشه با منه. -شايد علتش اينه که خودت نمي خواي دست از خاطرات برداري.فکر کردن بهگذشته را رها کن تا کم کم احسلس ارامش کني. -گفتنش اسونه مريم جون اما عمل کردن بهش خيلي سخته! مريم دستهايم را در دست گرفت و با محبت گفت: -ولي تو مي توني اين کار رو بکني .شايد خودت متوجه نباشي امل جان تو انقدر خوشگلي که چشم خيلي ها رو به خودت خيره مي کني .مي دوني علي ديشب چي مي گفت؟ پرسان نگاهش کردم.او ادامه داد: -مي گفت يکي از دوستاش دنبال يه دختر خوب و خوشگل مي گرده.علي مي گفت چطوره تو رو بهش پيشنهاد کنه. -نه مريم از تو و اقا علي خواهش مي کنکم که اين کار رو نکنين.من هنوز درگير گذشته ام. مريم گفت: -خب براي همين مي گم با گذشته ات خداحافظي کن .مسعود رفته دنبال زندگيش و تو هنوز منتظر اون هستي .تو چرا خودت رو فداي يه احساس زود گذر مي کني؟ -اما اون يه احساس زودگذر نبود .من هنوز به اندازه اي سال گذشته مسعود رو دوست دارم. مريم با دلسوزي گفت: -اين درست،اما امل جان به اين پايبندي مي گن عشق يکطرفه.تو به گذشته وفاداري اما مسعود به کلي اونو فراموش کرده. -برام مهم نيست .نمي خوام به احساسي که از اون در قلبم دارم خيانت کنم. -تو ديوونه اي دختر وهيچ کس اين کار رو نمي کنه. اشک ارام ارام برگونه هايم جاري شد .مريم راست مي گفت من ديوونه بودم ديوونهاي عشق مسعود! مريم که حال زارم را ديد ديگر اصراري نکرد تا اينکه يک ساعت بعد علي به خانه امد.علي براي ما توضيح داد که خانه فعلي ايتام فرسوده است راي همين انها تصميم گرفتند تا در جايي مناسبي مکاني براي انها بسازند.محل مناسبي را پيدا کرده بودند اما نتوانستند با صاحب ملک به توافق برسند . من در لابه لاي سخنان او به ميزان کمبود مالي انها پي بردم و همانطور که علي مشغول حرف زدن بود جرقه اي در ذهنم روشن شد .من اين پول را در حساب بانکي داشتم و مي توانستم به بچه هايي که خودم هم جزيي از انها بودم به صورتي کمک کنم. يک هفته بعد يک شب که به خانه انها رفتم .انها خيلي خوشحال بودند .و به من خبر دادند که مشکل مسکن ايتام حل شده .در همان روز نامه اي به دستشان رسيده که داخل ان يک فقره چک به مبلغي قابل توجه بوده و قرار شده که با وصول ان چک ان ملک را خريداري کنند .با کنجکاوي پرسيدم : -کي اين چک را فرستاده؟! علي جواب داد: يه نشوني اينجا نوشته شده بود اما حدس مي زنم جعلي باشه .بعضي از ادمها دوست دارن ايثارشون مخفي باقي بمونه. مريم با بشقابي از شيريني که خودش درست کرده بود کنارمان نشستو گفت: -خب حالا به مناسبت اين خريد بزرگ ،دهنتون رو شيرين کنين که اين شيريني خوردن داره. علي در حاليکه نگاهم ميکرد: -ان شاالله يه روز شيريني شادي شما رو مريم بهمون بده .نمي خواي يه شيريني و سور به ما بدي. -شيريني که قابل نداره هر وقت خواستين تشريف بيارين خونه در خدمتم.اما سورش هم با هم مي ريم بيرون و يه شب مهمون من باشين. اين که مشکلي نداره. علي خنديدو گفت: -خوب بلدين از زير سوالم در برين .خودتون هم مي دونين منظورم چيه مي دونم مريم بهتون گفته.... -بله گفته و من هم جوابم رو بهش دادم. -اما من اونو جواب نمي دونم ،اون در واقع يه نوع پيله کردن به گذشته اس. غم در خانه دلم نشست چرا همه فکر مي کنند مي توانم مسعود را فراموش کنم .علي که سکوتم را ديد گفت: -گوش کن امل جان تو دوست نزديک ما هستي و ما دلمون مي خواد کمکت کنيم .من دلم نمي خواد تو رو ناراحت کنم اما فکر مي کنم بهتره که ديگه گذشته ات را فراموش کني .حميد پسر خوبيه .من از همه جهات تضمينش مي کنم .اون تو رو دم در مدرسه ديده يه روز سراغت رو از من گرفت و منم هر چي مي دونستم بهش گفتم .البته در مورد احساست نسبت به مسعود حرفي نزدم .اگه قبول کني يه روز رسما بياد خواستگاريت .من چند روزه دارم دست به سرش مي کنم ،ولي اون امروز ازم قول گرفت که حتما باهات حرف بزنم .حالا تو چي ميگي؟ -بهش بگو من خيال ازدواج ندارم .بگو مي تونه بره سراغ يکي ديگه . علي لحظاتي نگاهم کرد اما وقتي اشک را در چشمانم ديد بحث را عوض کرد . ان شب زودتر به خانه رفتم.حال و حوصله اي ماندن نداشتم.دلم به شدت گرفته بود و مي خواستم تا دلم مي خواست گريه کنم.به ماه نگاه کردم و باز ياد بي وفايي مسعود در قلبم دوباره زنده شد به طور درد ناکي گريستم. *********** با خريداري ملک جديد، علي و همکارانش تمام تلاش خود را مي کردند تا خانه را هر چه زودتر براي بچه ها اماده کنند. در هنگام ورود بچه ها به خانه جديد ،من و مريم نيز به انجا رفتيم .کودکان با ديدن ان خانه اي قشنگ و نقاشي ها کودکانه برروي ديوار ان خيلي خوشحال شدند .بر لبان همه لبخند شادي بخشي بود و من با ديدن اين همه شادي و اشتياق احساس ارامش و اسودگي ميکردم و از اينکه توانسته بودم در شادي اين بچه ها سهيم شوم بسيار خوشحال بودم. به مناسبت ورود به خانه جديد ،ان روز ميهمان يکي از هتل هاي شهر بوديم .من هر بار به مريم نگاه مي کردم مي توانستم رنگ حسرت را در نگاهش ببينم .يک بار از او پرسيدم : -مريم جان چرا نمي خواي بچه دار بشي؟ مريم لبخند غمگيني زد و گفت: -چون مي ترسم بچه دار بشم و يک وقت دچار حمله اسمي بشم و اون وقت کسي نباشه که از اون نگهداري کنه و وقتي گريه کرد به دادش برسه ، اونوقت بچه ام از گريه تلف ميشه .من نمي خوام هرگز اين اتفاق بيفته. -اما مريم جان اين طررز فکر اشتباهه .شايد هرگز اين اتفاق نيفته ،وتو نبايد به خاطر يه ترس، خودت رو در حسرت بچه دار شدن نگه داري.در ثاني بايد به شوهرت هم فکر کني .نمي بيني اون چطور با نگاهش داره بچه ها رو قورت مي ده؟به فکر اون نيستي. مريم به علي که داشت قاشق به قاشق به کودکي غذا مي داد نگاه کرد وگفت: -چرا به فکر اونم هستم .خيلي وقت ها به خاطر اون تصميم مي گيرم تا بچه دار بشم اما خيلي زود به خاطر ترسي که دارم پشيمان مي شم.براي همين اين کار رو گذاشتم براي موقعي که حالم خوب بشه. -اماخيليها هستن که مشکل اسم دارن اما بچه دار ميشن .فقط بايد در دوران بارداري تحت نظر پزشک باشن.مطمئن باش مشکلي پيش نمي ياد. مريم سر تکان داد و باز به بچه ها نگاه کرد و در اخر گفت: نمي دونم بايد در اين باره با دکتر مشورت کنم. لبخندزنان سکوت کردم و دوباره به علي نگاه کردم که بچه را مي بوسيد و دست نوازش بر سرشان مي کشيد. با شروع سال تحصيلي جديد من و علي دوباره همکار شديم .من هرروز صبح دنبال او مي رفتم و در حاليکه براي مريم دست تکان مي داديم راهي مدرسه مي شديم. يک روز در حالي که از دفتر خارج مي شدم علي من را صدا زد و گفت: -ميشه من رو تا يه جايي برسوني؟ لبخندزنان گفتم: -باز هم بانک؟مي خواي بازم وام بگيري؟ -نه بانک نيست .خيالت راحت باشه .امروز خيلي معطل نمي شي . -باشه بيا تا هر جا که بخواي مي رسونمت. لبخند زنان تشکر کرد و با من به راه افتاد .با راهنمايي علي به محلي که بنا به گفته او بيماران خاص را در انجا نگهداري مي کردندرفتيم.وقتي جلوي ساختمان رسيديم با اصرار علي من هم پياده شدم و با بي خيالي دنبالش روانه شدم .از چند اتاق ديدن کرديم که بيماران سرطاني وکليوي و لاعلاج در انجا بستري بودند .به خواسته اي علي به دفتر مسئول انجا رفتيم. زماني که علي مسئول انجا را به من معرفي کرد ،تازه فهميدم که در دام علي گرفتار شدم. -معرفي مي کنم ،خانم حداد،ايشون هم اقاي حميد وارسته. به علي که لبخند مي زد نگاه کردم با ديدن اخم چهره ام به سرعت گفت: -تا شما و اقاي وارسته کمي حرف بزنين و باهم انا بشين من مي رم به چند تا بيمار سر بزنم. مي خواستم اعتراض کنم ککه ديدم علي به سرعت خارج شد و مجالي برايم باقي نگذاشت.سکوتي ميان من و اقاي وارسته حاکم بود و در بلا تکليفي ايستاده بودم. پس از مدتي اقاي وارسته به خود امد و گفت: -مي بخشين خانم حداد ،من اونقدر از ديدن شما غافلگير شدم که پاک يادم رفت تعارفتون کنم بشينين.خواهش مي کنم بفرمايين. دانستم که علي حتي به خود او خبر نداده بود که مي خواهد من را امروز به اينجا بياورد. سرم پايين بود ،امااحساسمي کردم که چشماني کنجکاو دارد نگاهم مي کند .اقاي وارسته من من کنان گفت: -علي از شما براي من خيلي حرف زده .... -اميدووارم بدگويي نکرده باشه. -اه،نه اصلا.اتفاقا ازتون تعريف مي کرد. لبخند زدم به نحو شگرفي احساس ارامش مي کردم .از ديدن دستپاچگي اقاي وارسته به نوعي شيطنت اميزي تفريح ميکردم.حالا مثل لحظات قبل از دست علي ناراحت نبودم شايد براي اينکه مي دانستم که در اين توطئه اقاي وارسته دست نداشته. اقاي وارسته دستس به موهايش کشيد و گفت: -مي دونم که از طريق علي با پيشنهاد من مواجهه شدين،اون تقريبا همه چيز رو در مورد شما به من گفته ومن هم ازش خواستم ترتيب يک ديدار را بده تا من بتونم در مورد خودم باهاتون حرف بزنم.که خب ...علي شيطنت کرده و به نظر مي رسه هر دو تامون رو غافلگير کرده. لبخند کمرنگي زدم با ديدن لبخندم ادامه داد: -باورتون ميشه اولين باره که اين طور دست و پايم رو گم مي کنم؟ سرم را به ارامي تکان دادم .با ديدنحال پريشان اقاي وارسته تصميم گرفتم که او را از مخمصه نجات بهم .در حاليکه مستقيما به چشمانش نگاه ميکردم گفتم: -گوش کنيد اقاي وارسته !متاسفانه برخلاف اونچه شما تصور مي کنين علي اقا همه چيز رو در مورد من به شما نگفته .الته قصد فريب يا حله اي نبوده منتها چون اون از احساس من باخبر نبوده نتونسته يه موضوع مهم رو به شما بگه. با سر در گمي پرسيد: -چه موضوعي؟ -اين که من قبلا به مردي علاقه داشتم و با وجود بي وفاي اون بازم دوستش دارم و نمي تونم محبت کس ديگه اي رو جايگزينش کنم .فکر مي کنم شما حق دارين از موضوع باخبر بشين. اخمي بر چهره اش بود که نشاندهنده ناراحتي او بود بلند شدم و در حاليکه تلاش ميکردم تمامي رشته هاي اميد او را پاره کنم،با تاني گفتم: -شايد به نظر شما وفادار موندن به يه عشق يک طرفه حماقت باشه اما من اين حماقت را پذيرفتم و نمي خوام به هيچ مردي ديگري فکر کنم .پس ديگه به من فکر نکنين و بهتره دنبال دختري باشين که بتونه قلب و احساسش رو به پاي محبت شما بريزه. در سکوت نگاهم کرد .به ارامي خداحافظي کردم و از انجا بيرون امدم.به دنبال علي نگشتم او بهتر بود خودش برمي گشت .مي ترسيدم با او مواجه بشم و حرفي بزنم که موجب کدورت شود و من اين را نمي خواستم. ************* ان شب برخلاف شب هاي ديگر به ديدن مريم و علي نرفتم به شدت افکارم پريشان بود .صداي زنگ خانه افکارم را در هم ريخت .ايفون را برداشتم و پرسيدم: -کيه؟! -باز کن امل جان ماييم. در را باز کردم مريم و علي بودند .اشکهايم را پاک کردم و پيش انها رفتم و سعي کردم صدايم گله مندانه نباشد.مريم روي مبل نشست و گفت: -خيال کرديمي توني ما رو يه شب از ديدن خودت محروم کني؟به علي گفتم حالا که اين خانم خانما با ما قهره پس ما مي ريم سراغش. با نيم نگاهي به چهره مهربانش گفتم: -اما من با کسي قهر نيستم. -اگه قهر نيستي پس چرا نيومدي ديدنمون؟وقتي ديدم سر ساعت هر شب نيومدي فهميدم که از دستمون دلگير شدي. به ارامي گفتم: -دلگير نيستم .باور کن فقط امشب حال وحوصله هر شب رو نداشتم. مي خواستم کمي با خودم خلوت کنم. -اما من و علي بهت اجازه نمي ديم توي خودت باشي .ما دوستيم و دلمون مي خواد که تو هميشه شاد و سر حال باشي . به نشانه تشکر سرم رو تکان دادم .به اشپز خانه رفتم تا مقدمات پذيرايي را اماده کنم.سرگرم بيرون اوردن ميوه از يخچال بودم که مريم پيشم امد و گفت: -امل من وعلي خيلي متاسفيم .نمي خواستيم توي زندگيتون فضولي کنيم.فقط قصدمون کمک به تو بود. -مي دونم مريم جان....مي دونم. -علي مي گفت تو همه چيز رو به حميد گفتي و بعد اون قدر از دستش عصباني شدي که ولش کردي و تنها به خونه اومدي .اون بعد از رفتن تو رفته پيش حميد .حميد بهش گفته که اگه بتوني گذشته رو فراموش کني براي اون مهم نيست که قبلا دلبسته کس ديگه اي بودي و اون مي تونه چشم به روي گذشته ببنده و هيچ وقت به روت نياره که تو ... -نه مريم جان از طرف من به اقاي وارسته بگين من حرف اخرم رو بهش زدم .نمي تونم مسعود رو فراموش کنم .اونم بهتره فکر کسي ديگه اي باشه. -ولي امل ... با چشماني باراني نگاهش کردم و ملتمسانه گفتم: -خواهش مي کنم مريم ديگه اصرار نکن .من مي دونم که اقاي وارسته ادم خوبيه اما من نمي خوام اونو گول بزنم .به علي هم بگو که ديگه به فکر شوهر دادن من نباشه وگرنه... مريم در سکوت نگاهم کرد و بعد سر تکان داد. ان شب براي اينکه خيال علي را راحت کرده باشم با شوخي و خنده لحظاتي را در کنار انها ماندم . ان شب بعد از بدرقه اي انها ،بادگير اهدايي مسعود را به خود فشردم و به ياد مسعود ساعتها گريستم. ********* دوسال از مرگ دايي گذشته بود اما من به شدت دلتنگ و سوگوار او بودم .ان شب به دايي و خانواده اش فکر مي کردم خيلي دلتنگ محبت انها بودم .گريه مي کردم تا شايد با ريزش اشکهايم از درد و رنجم کم شود . در نيمه شب با صدايي تلفن از خواب بيدار شدم .با تعجب به ساعت نگاه کردم ساعت دو نيمه شب بود .براي يک لحظه فکرم به مريم و علي افتاد .اما اندو را من همان شب ديده بودم وپس انها نبودند .در حاليکه صدايم اشکارا مي لرزيد گوشي را برداشتم و گفتم: -امل ...منم علي .چرا اين همه دير گوشي را برداشتي ؟حال مريم خوب نيست .بايد برسونيمش بيمارستان .عجله کن تا من اماده اش مي کنم تو هم خودت رو برسون. -باشه باشه من اومدم . به سرعت گوشي را گذاشتم و اماده شدم.ماشين را بيرون بردم و جلوي خانه انها پارک کردم .قبل از انکه از ماشين پياده شوم علي در حاليکه زير بازوي مريم را گرفته بود از خانه بيرون شدند و سوار ماشين شدند. -تندتر برو ...زودباش ....تندتر برو ... پا را روي گاز گذاشتم و به سرعت به سمت ببيمارستان حرکت مي کردم . مريم با صدايي که به سختي بيرون مي امد به علي گفت: -حالم بده ...علي ....اگه من ...مردم ..مي خوام که .....يه قولي ...بهم بدي ... -اين حرفا رو نزن مريم جان .اين دفعه هم مثل هميشه مي ريم بيمارستان حالت خوب ميشه و برمي گرديم خونه. -نه من ....مي دونم...اين دفعه .....خيلي سخته...مي خوام قول بدي....که ....بعد از من....زياد خودت ...رو ناراحت ....نکني ...تو بايد ....به زندگيت ...ادامه بدي...باشه ...باشه؟ -باشه بهت قول ميدم .حالا تو اروم باش و نيروت رو با حرف زدن هدر نده .اروم باش عزيزم.. مريم لبخندي زد و به من که در ايننه به او نگاه ميکردم نگريست و گفت: -اما ...تو هم ...بايد ...قول.بدي...که علي منو ....هيچ وقت....تنها ....نذاري... بغض راه گلويم را بسته بود به ارامي سر تکان دادم . زماني به به بيمارستان رسيديم .علي مريم را در اغوش کشيد و به داخل برد .علي به طرف اطلاعات دويد و از خانم پرستاري که با چشماني خواب الود بافتني مي بافت پرسيد: -دکتر کشيک کيه؟عجله کنين همسرم دچار اسم شده حالش خيلي وخيمه. -صبر کنين الان پيچش مي کنم. بعد به کندي بافتتني خودش را گذاشت و دکتر را پيچ کرد .هر لحظه حال مريم بدتر مي شد و اين سبب نگراني علي شده بود علي که تاخير دکتر عصباني بود رو به پرستار گفت: -پس چي شد اين دکتر؟زن من داره مي ميره... پرستار که دوباره مشغول بافتن بود بااخم جواب داد : -اروم باشين اقا،اينجا بيمارستانه .حتمادکتر خواب بوده تا بيدار بشه و امادده بشن طول مي کشه.پس صبر کنين. علي با صدايي بلند گفت: -صبرکنم ؟زن من روي دستم داره پر پر ميشه اونوقت شما ميگين صبر کنم ؟ پرستار دهان باز کرد تا جواب دهد اما با ديدن دکتر که با عجله به سمت مي امد ،گفت: -اينم دکتر ،ديگه نگران نباشين. دکتر به سرعت اشاره کرد : -بياره توي اين اتاق عجله کن ...اسم داره؟! -بله اسم داره .ربع ساعتي هست که حمله شروع شده ولي حالا نفسش به سختي بالا مياد. دکتر رو به پرستار گفت: -کپسولها رو لطفا وصل کنين.اقا شما هم بهتره برين بيرون تا ما بتونيم راحتر به کارمون برسيم. علي به سرعت از اتاق بيرون امد .پشت درهاي بسته اتاق به گوش ايستاديم .صداي تلاش و تکاپوي دکتر و پرستاران با نفس هاي عميق مريم به گوش مي رسيد .علي نيز به صداها گوش مي داد . به يکباره صدا ها قطع شد من فهميدم که احتمالا اتفاق بدي افتاده است.اشکهايم پشت سر هم مي ريخت .علي نا باورانه به من مي نگريست و بعد از چند لحظه متوجه فاجعه شد و فرياد زنان به داخل اتاق رفت . مريم در سکوت و ارامش خوابيده بود و دکتر مات و مبهوت به ما نگاه ميکرد .علي گريه کنان خود را به روي جسد او انداخته بود مي گريست و دقايقي بعد من سعي کردم که او را از روي جسد مريم بلند کنم. باورم نمي شد که مريم مرده باشد .علي انقدر بي قراري کرد تا اينکه بي هوش روي زمين افتاد . به درگاه خدا روي اوردم و سلامتي علي را از خدا خواستم و خواستم که خداي مهربان به او صبر و تحمل مرگ همسر عزيزش را بدهد .مي دانستم که علي به خاطر غم از دست دادن همسرش غش کرده اما مي ترسيدم کهاو را هم مانند مريم عزيزم که مانند خواهرم بود ،از دست بدهم .علي به هوش امد و خيلي بي قراري مي کرد و دکتر ناچار شد به او امپول خواب اوري تزريق کند تا او ارام شود و انها بتوانند جسد را به سرد خانه منتقل کنند. پايان دو فصل(8-9) |
|||||||||
|
|
|
|
#7 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
فصل 10-1
مدتها از مرگ مریم می گذشت .اقای امیدی کمتر به مدرسه می امد و اقای مدیر و بقیه ای همکاران از شرایط روحی سختی که داشت با خبر بودن و برای همین با او همکاری می کردند. من که دوست خوب و همدمم را از دست داده بودم هنوز سیاه پوشیده بودم و در سوگ او نشسته بودم هر گاه دلتنگ مریم می شدم به عکسهای که در شمال گرفته بودیم نگاه می کردم و ساعتها می گریستم. علی هر روز بر سر مزار مریم می رفت و با او درد دل می کرد من گاهی اوقات او را می دیدم که چطور بی تابی می کند اما جرات نداشتم به نزدیک بروم و به او دلداری بدهم.و همچنین ترس از سخن چینی مردم سبب شده بود که به نتوانم به دیدن او بروم .خصوصا بعد از حرفهایی که مریم دقایق اخر عمرش زد او را هم از من فراری کرده بود.تابستان ان سال به کندی گذشت .اما به هر حال پاییز از راه رسید و مدرسه هها باز شد.من برای سرگرم کردن خودم مدام به مراکز بهزیستی سر می زدم .در طی این دیدارها چندین بار علی را دیدم که با هم گفت و گوی کوتاهی داشتیم. یک روز صبح وقتی با کمی تاخیر وارد مدرسه شدم صدای اقا ی امیدی را شنیدم .وارد دفتر شدم و به همه سلام کردم . نشستم و به علی که شعر می خواند نگاه کردم .دقایقی بعد معلم ها بلند شدند و به طرف کلاسهایشان رفتند . من نیز بلند شدم تا به کلاسم بروم که اقای مدیر من را صدازد و گفت: -می بخشین خانم حداد ،می خواستم ازتون یه خواهشی بکنم. -بفرمایید در خدمتمون هستم. -می خواستم امروز لطف کنید و با اقای امیدی سری به کتابفروشی شقایق بزنید سفارش کتابهای جدید برای کتابخونه رسیده .می خوام اگه زحمتی نیست شما به همراه اقای امیدی انها رو تحویل بگیرین -باشه به روی چشم .من ایشون رو همراهی می کنم. متاقب ان به علی نگاه کردم .سر بلند کرد و در سکوت نگاهم کرد .به طرف در خروجی رفتم ،او بلند شد و به دنبال من از دفتر بیرون امد .همانطور که کتاب در دستم بود جلوتر از علی حرکت می کردم .علی با نیم نگاهی به چهره ام گفت: -این روزها کمتر شما رو می بینم.حالتون خوبه؟ -خوبم ...این روزها شما نه تنها منو،بلکه تقریبا همه رو اصلا نمی بینین. با تانی سر تکان داد و ارام گفت: -بله درسته.حال روز خوشی ندارم.با مرگ مریم انگار دنیا برام به اخر رسیده . -خب شما حق دارین .مرگ عزیز خیلی سخته و دل و حوصله ای برای ادم نمی ذاره .اما چه می شه کرد؟ما به هر حال زنده ایم و باید زندگی کنیم.نباید تسلیم یاس بشیم و دستی دستی خودمون رو هم نا بود کنیم.در ضمن قولی رو که مریم دادین رو نباید فراموش کنین. جوابی نداد .نگاهش کردم .ته ریشی که برچهره داشت او را بیشتر غمگین نشان می داد. گفتم: -هنوز هم سر خاک مریم می رین؟ لب گزید و سر تکان داد.چشمان اماده بارش بودند.نزدیک کلاس رسیدیم دستی به صورتش کشید و لبخندی ملایمی زد و گفت: -مدتیه احساس می کنم خیلی غیر قابل تحمل شدم .به هر کس می رسم باعث ناراحتیش می شم و اشکش رو در میارم .دیگه حتی به کارهای بهزیستی و ایتام هم نمی رسم. -ناراحت این موضوع همه حال تو رو درک می کنن. -بله اما من به این روحیه عادت ندارم .دیگه خودم هم خسته شدم . دلسوزانه گفتم: -چاره اش اینه که سر خودتون رو یه جوری گرم کنین .مشغله کاری باعث میشه که کمتر غصه بخورین. به ارامی سر تکان داد .با اشارهبه کلاس،که بچه های سرو صدا می کردند گفت: -بهتره بریم سر وصدای بچه ها رو قطع کنیم .الانه اقای مدیر می رسه و م رو اینجا ببینه که مشغول حرف زدن هستیم .اون وقت خیلی بد میشه. خندیدم و به کلاس رفتم . بعد از تعطیل شدن مدرسه به همراه علی به سمت کتابفروشی حرکت کردیم .وارد کتابفروشی که شدیم علی برای گرفتن سفارش نزد فروشنده رفت و مشغول حرف زدن با او شد .من هم برای اینکه حوصله ام سر نرود به کتابهای داخل قفسه 9ها نگاه می کردم. همانطور که قفسه هها را نگاه میکردم به قسمت کتابهای شعر که رسیدم دیدم علی از درون قفسه کتابی را برداشت .پشت جلد انرا نگاه کرد و بعد صفحه ای را گشود و زمزمه وار خواند: -عاشقی اسیر دل شدن با هزاران دردو غم یکی شدن عاشقی یعنی طلوع زندگی... صدای ناله ای از سینه ام برخاست که حتی خودم را ،وحشت زده کرد. علی به من که لرزان با یک دست ویترین را گرفته بودم تا نیفتم نگاه کرد و با نگرانی پرسید: -جی شد خانم حدادد،حالتون خوبه؟! بغض راه گلویم را مسدود کرده بود .نگاه خیره ام بر روی نام و عنوان کتاب بود .پس مسعود به حرف من گوش کرده و شعر ههایش را چاپ کرده بود .اشکهایم جاری شده بود و من در حالیکه به شدت ضعف داشتم به علی اجازه دادم که به من کمک کند.علی با لحنی دلواپسی پرسید می خواین براتون اب بیارم؟ با حرکتسر جواب دادم .فروشنده یک لیوان اب به من داد و من لاجرعه تا ته اب را سر کشیدم. علی که نگاه خیره ام را به کتاب دید .با هوشیاری پرسید: -احساس می کنم هر چی هست مربوط به این کتابه ،درسته؟ نگاهش کردم و اشک ریزان سر تکان دادم .او در سکوت به عنوان کتاب و نام مسعود نگاه کرد.بعد در حالیکه به سوی فروشنده می چرخید ،گفت: -من اینکتاب رو می خرم .قیمتش همینه که پشت جلد نوشته شده؟! فروشنده جواب مثبت داد و او بی درنگ پول کتاب را پرداخت .علی سفارشها را تحویل گرفت و انها را داخل ماشین گذاشت و بعد به دلیل حال بد من خودش پشت ماشین نشست .کتابها را به مدرسه برد و بعد من را به خانه رساند . جلوی در خانه ام علی پیاده شد و و بعد کتاب مسعود را به من داد .ازاو تشکر کردم و به داخل رفتم .با رسیدن به خانه بلافاصله کتاب مسعود را برداشتم و به اتاقم رفتم .کتاب در دستم بود و من با تماس انگشهایم با کتاب دچار ضعف می شدم انگار حالا مسعود در کنارم بوود و می خواست با من حرف بزند .من تقریبا همه شعر های را حفظ بودم.چون بارهها انها را خوانده بودم .عنوان کتاب (سلام بر عشق )بود در زیر ان نام مسعود درشت نوشته شده بود .کتاب را گشودم .در صفحه ای اول او نوشته بود: "تقدیم به او که اسمانی ترین شبهای زندگی ام با حضورش معنا یافته است." نمی توانستم بر احساساتم چیره شوم .بی شک مسعود این کتاب را به ملانی هدیه کرده بود.نگاهم بر صفحات اول کتاب افتاد .درصفحه ای ،شعری از فروغ نوشته بود که اغاز گر کتاب بود: رفته است مهرش از دل نمی رود ای ستاره ها،چه شد که او مرا نخواست ای ستاره ها ،ستاره ها،ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟ اشکهایم جاری شدند.این وصف حال من و بی وفایی مسعود را به خوبی بیان کرده بود .ولی چرا مسعود این شعر را برگزیده بود ؟مگر او نبود که من را ترک کرد در حالیکه می دانست چقدر دوستش دارم ،با ملانی ازدواج کرد؟حالا با قرار دادن این شعر چرا خود را بی گناه و من را جفا کار ومی دانست؟ برای لحظاتی از فکر خود خنده ام گرفت .از اینکه این گونه داستم به تفسیر کار مسعود می پرداختم از خودم بدم امد.مسعود هرگز به من فکر نمی کرد .شاید در یک لحظه که ملانی از او دور بوده یا در سفر بوده مسعود از غم دوری او چشمش به شعر افتاده و ان را انتخاب کرده.با این فکر خشمگین شده و کتاب را گوشه ای از اتاق پرت کردم .من باید برای همیشه مسعود را فراموش می کردم .باید احساسسی را که به مسعود داشتم را در سینه مدفون کنم .مسعود من را ترک کرده بود و عشق من نیز مرده بود پس نباید برای یک عشق مرده گریه کنم. ******* صبح با خستگی از خواب بیدار شدم .به مدرسه رفتم اصلا حال و حوصله ای مدرسه رفتن را نداشتم اما از انجایی که یکی از دانش اموزانم مشکل خانوادگی داشت و با من در میان گذاشته بود ،من هم به او قول داده بودم تامشکلش را حل کنم برای همین مجبور شدم به مدرسه بروم .ان روز قرار بود محمد در نامه ای مشکل خود را برای من بنویسد.درباره محمد با علی حرف زده بودم چون او مشاور مدرسه بود و بهتر می توانست مشکل او را بفهمد .و من را راهنمایی کند. زنگ تفریح زمانیکه به سمت دفتر می رفتیم علی در حالیکه در کنارم راه می رفت،گفت: -چرا امروز به مدرسه اومدی؟تو اصلا حالت خوب نیست .بهتر بود مرخصی می گرفتی و توی خونه استراحت می کردی! -نمی تونستم به محمد قول داده بودم که امروز به مشکلش رسیدگی کنم. -من می تونستم نامه ای محمد رو برات بگیرم و بیارم خونه ات. به سرعت گفتم: -نه نمی خوام محمد بدونه که تو هم از مشکلش باخبری .باید اول بتونم اعتمادشو جلب کنم تا راحت همه حرفها شو بهم بگه .بعد بهش بگم که برای رفع مشکل به کمک تو نیاز دارم و تو باید همه چیز رو بدونی. علی ایستاد با لحنی مهربان گفت: -پس زیاد خودت رو خسته نکنی.اگه دیدی حالت مساعد نیست مرخصی بگیر و برو خونه .من دو ساعت بیکاری دارم می تونم کلاسهای تو رو هم اداره کنم. -باشه از توجهت ممنونم. -قابل شما رو نداره خانم. لبخند زدم .علی هم تبسم شیرینی کرد .بعد با هم وارد دفتر شدیم . وقتی زنگ کلاس وارد کلاس شدم .محمد با دیدن من لبخندی زد و بعد به سرعت بلند شد و نامه را به دست من داد و سر جایش نشست .محمد مشکل لکنت زبان داشت ومدتی بود که درسش ضعیف شده بود. وقتی به خاطر وضعیت درسی اش از او خواستم تا با خانواده اش ملاقاتی داشته باشم به من گفت که مشکل خانوادگی دارد و مادرش نمی تواند به مدرسه بیاید . ان روز به سختی و بی حالی کلاس را اداره کردم و ظهر راهی خانه شدم.زمانی به خانه رسیدم نامه محمد را در دست گرفتم و شروع به خواندن کردم . فهمیدم که محمد سه سال پیش پدرش را از دست داده است و پسر ارشد خانواده محمد است برای رهایی از فقر و پیدا کردن غذا برای مادر و دو برادر کوچکتر از خودش مجبور است که بعد از مدرسه به کارگری بپردازد .مادرش بیمار بوده و دکتر گفته باید عمل شود برای همین نمی تواند کار کند. محمد همه چیز را در مورد زندگی اش را توضیح داده بود .انها زندگی سخت و مشقت باری داشتند. تصمیم گرفتم هر طور شده به او کمک کنم. گوشی تلفن را بردداشتم و شماره علی را گرفتم بعد از یکی دو زنگ گوشی را برداشتو خواب الود جواب داد: -بله ؟ -سلام منم امل خواب بودی؟ -ای همچین !از بیکاری داشت خوابم می گرفت. -خب پس بلند شو بیا اینجا تا هم خوابت بپره .هم نامه ای محمد رو بخونی. -اگه فرصت یه دوش گرفتن رو بهم بدی قول میدم تا نیم ساعت دیگه اونجا باشم. -باشه پس منتظرم. گوشی را برداشتم و به جمع و جور کردن خانه و درست کردن چای پرداختم .می دانستم که علی چای بعد از ظهر را خیلی دوست دارد. بیست دقیقه بعد او امد .بوی ادکلنی که او استفاده کرده بود همه فضایی خانه را پر کرد به مو های براق و کمی مرطوب او نگاه کردم و گفتم : -کاش یه کلاه سرت گذاشته بودی .توی این هوا سرما می خوری ها. -زندگی به اندازه کافی کلاه سرمون می ذاره.دیگه لازم نست خودمون کلاه سر خودمون بذاریم.درثانی من گرگ بارون دیده ام .یادت رفته گفتم ما قبلا در تبریز زندگی می کردیم.اب و هوای اونجا ما رو ابدیده و سرما دیده کرده. لبخند زدم .گفته بود که به خاطر ارتشی بودن پدرش مدتی را در تبریز زندگی کردند .نامه را به دستش دادم و گفتم: -تا منم یه دوش بگیرم ،تو می تونی نامه رو بخونی .پذیرایی باشه برای وقتی که می خوایم در مورد نامه با هم حرف بزنیم .باشه ؟ خنده کنان سر تکانت داد .به حمام رفتم و به سرعت دوش گرفتم .در حال خشک کردن موهایم بودم که صدای زنگ تلفن را شنیدم .چند زنگ خورد پس از ان علی گوشی را برداشت . از حمام بیرون امدم به اشپزخانه رفتم و چای وبسکویت را اماه کرده و به سالن امدم.علی به مبل تکیه داده و در فکر بود .پس نامه را خوانده بود .چای و بسکویت را جلویش روی میز گذاشتم .بدون انکه تشکر کند .اندکی نگاهم کرد و بعد با تانی گفت: -مزاخم تلفنی داری؟! -مزاحم تلفنی ...نه تا حالا نداشتم .چطور مگه ....راستی توی حموم بودم صدای تلفن اومد کی بود؟ -نمی دونم صدای منو شنید قطع کرد. شانه بالا انداختم و گفتم: -لابد اشتباهی گرفته .حالا تو چرا این همه فکر می کنی ؟ اندیشناک نگاهم کرد و گفت: -وقتی داشتم می اومدم اینجا یکی از همسایه هات منو دید .می گم شاید زنگ زده تا مطمئن بشه که من اینجام. -من فکر نمی کنم اومدن تو به اینجا اشکالی داشته باشه یا به کسی مربوط باشه .پس فکرتو ناراحت نکن. -اما من اینطوری فکر نمی کنم.متاسفانه همه جا ادم فضول پیدا می شه .بی احتیاطی کردم نباید می اومدم اینجا یا حداقل روز روشن نباید می اومدم مردم پشت سرمون حرف در میارن . -مثلا چه حرفی در میارن؟ علی استکان چای را بلندکرده بود تا بنوشد دوباره روی میز گذاشت و گفت: -ببین امل جان من وتو مجردیم و رفت و امد ما می تونه برای بعضی ها می تونه سوال برانگیز باشه .درسته ما دوستی سابقمون ادامه می دیم و همکار بودنمون این موضوع را قوام میده اما اونایی که شاهد رفتار و حرکاتن پاک و دوستانه ما نیستن. با بی تفاوتی شانه بالا انداختم و گفتم: -اما بین ما هیچ چیز نیست و همین که خودمون این رو می دونیم کافیه! -باید احتیاط کنم .نمی خوام نقل مجلس دیگرون باشیم.باید دیدارهامون رو به مدرسه و بیرون محدود کنیم .این طور بیشتر از من برای تو بهتره. به ارامی سر تکان دادم .چای نوشید و بعد به نامه ای محمد اشاره کرد و گفت: -این پسر چه زندگی پر رنجی داشته . تایید کردم و گفتم : به نظرت چه کاری می شه براش کرد؟ خب برای خودش می تونیم پیش یک دکتر ببریمش تا با عمل به دستورهای دکتر کم کم لکنت زبانش برطرف بشه .تو هم می تونی با اون رابطه ای دوستانه ای برقرار کنی تا راحت تر بتونه گذشته شو فراموش کنه.خب برای خانواده اش میشه یه کارای کرد .اول باید یه فکری برای عمل مادرش کرد بعد از عمل هم یک دستگاه سبزی خوردکنی می خریم و من هم ترتیب سفارش های بهزیستی و مراکز ایتام رو براش می دم.تا ایکه کم کم تو کارش جا بیفته .نظرت چیه؟ -عالیه علی جان ،عالیه!تو واقعا معرکه ! علی نگاهم کرد .من محو نگاه خیره اش شدم و به او لبخند زدم.حرفم را بی هیچ غرض و مقصودی زده بودم،اما به نظر می رسید که بازتاب کلام ستایش امیزم برای علی معنا دار بوده و او را دگرگون کرده است.در حالیکه نگاهش را به زیر می انداخت گفت: -هیچ می دونی یه روز عین همین کلمات رو مریم به من بود؟ گاهی وقت ها شباهت اخلاقی و رفتاری تو با مریم منو کلافه می کنه.جوابی ندادم.علی پس از دقایقی گفت: -راستی بهت گفتم که بالاخره حمید هم سرو سامون گرفت؟با یکی از پرستارهای بخش خودش نامزد شده. لبخند زدم .علی کنجکاو نگاهم می کرد .زمانی که دید هیچ عکس العملی نشان نمی دهم ،او هم به ارامی خندید و حرف را به مسائل روز و پراکنده کشاند .زمانی که عقربه های ساعت به چهار نزدیک می شد،بلند شد و گفت: -من دیگه باید برم با من کاری نداری؟ بلند شدم و تا جلوی در خانه او را بدرقه کردم. صبح پس از اینکه چند بار زنگ خانه ای علی را فشردم در باز شد و در حالیکه پتوی دور خود پیچیده بود و با سر و صورتی برافروخته به سلامم پاسخ داد او به شدت سرفه می کرد و صدایش گرفته بود.پرسیدم: -انگار سرما خوردی ؟فکر کنم به خاطر دیروز بود گفتم باید یه کلاه میذاشتی سرت .می خوای برسونمت دکتر؟ -نه به تو زحمت نمی دم .خودم می رم .فقط لطف کن به مدیر خبر بده که امروز نمی تونم بیام و یکی کلاسام رو اداره کنه. به ارامی سر تکان دادم و گفتم: -باشه خیالت راحت باشه .خب کاری هست که بخوای من برات انجام بدم؟ -دیگه هیچی برو دیگه داره دیرت میشه. خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم تا به مدرسه بروم . سر تا سر ان روز را به علی فکر میکردم حالا که او مریض بود و مریم را در کنارش نداشت بیشتر نبود او را احساس می کرد. شاید به چیزی نیاز داشته باشد باید به او سر بزنم . سر راه وسایل سوپ را خریداری کردم و به منزل رفتم .سوپ را درست کردم بعد راهی منزل علی شدم .علی با رنگ و رویی بهتر در را برایم گشود.پرسیدم: -دکتر رفتی؟ به بسته داروها اشاره کرد و گفت: -اینا رو داده یه امپول هم زدم. -حالا حالت چطوره؟ کمی بهترم. لبخندزنان ظرف سوپ را روی میز گذاشتم و گفتم: -اگه اینو بخوری بهترم می شی.برات سوپ درست کردم. -چرا زحمت کشیدی امل جان ؟خجالتم دادی! -این حرفها چیه می زنی؟فقط خدا کنه از دست پخت من خوشت بیاد .اخه من توی اشپزی ناشی ام. به اشپزخانه رفتم و بشقاب و قاشقی اوردم .زمانی که سوپ را در ظرف می کشیدم احساس کردم که علی دارد بادقت نگاهم می کند .نگاهش کردم و خندیدم.لبخند گذرایی زد و سر به زیر انداخت.بشقاب سوپ را جلویش گذاشتم و پرسیدم: -خودت می خوری یا .... زیر لب گفت : -خودم می خورم. قاشق را به دستش دادم و گفتم: -بفرما،بخور ببین چطور شده. -خودت نمی خوری؟ -چرا خودم هم می خورم .اخه هنوز ناهار نخوردم. لب گزید و گفت: -می بخشی امروز خیلی به زحمت افتادی. با لحنی دوستانه گفتم: -اخ اخ چقدر هم زحمت کشیدم! دوباره به اشپزخانه رفتم و بشقابی برای خودم اوردم .علی هنوز به سوپش دست نزده بود.با نگرانی گفتم: -چرا نمی خوری؟نکنه دوست نداری؟می خوای برات فرنی درست کنم؟ به سرعت گفت: نه ....نه،خیلی هم دوست دارم ،فقط... سکوت کرد .نگاهش کردم .از اخمی که بر چهره ای دلنشینش نشسته بودفهمیدم که به یاد خاطره ای از گذشته افتاده است.برای اینکه او را از فکر گذشته دربیاورم گفتم: -نمی خوای از دسپخت من بچشی ؟یادت باشه که باید بهم نمره بدی ها. نگاهم کرد و لبخند زد بعد شروع به خوردن کرد .منتظر نگاهش می کردم .در حالیکه لبخد می زد،گفت: -خوب و عالی،نمره ات بیسته! خندیدم .در سکوت سوپمان را خوردیم .پس از غذذا من ظرف هارا شستم نگاهی به اشپز خانه انداختم.همه جا کثیف و بهم ریخته بود .شروع به تمیز کردن انجا کردم بعد از اتمام کارم چای دم کردم و به سالن رفتم . علی روی مبل خوابیده بود با شنیدن صدای پای من بلند و نشست و گفت: -می بخشی انگار خوابم برده بود. -راحت باش استراحت برات مفیده و باعث میشه تا زودتر خوب بشی. حرفی نزد .برای دقایقی هر دو سکوت کردیم ،بعد علی پرسید: -امروز توی مدرسه چه خبر بود؟ -هیچی مثل همیشه ،همکارا کلاساتو اداره کردن،بچه هام سراغتو گرفتن و اقای مدیر هم رفته بود اداره بخش نامه ها جدید رو بیاره و..... -اوه این همه خبر بود و تو میگی هیچی؟خب دیگه چی؟ لبخندزنان گفتم: -دیگه سلامتی. -سلامت باشی. نگاهش کردم .برای یک لحظه چشمهایم در دیدگان پرجاذبه اش خیره ماند .نا خوداگاه دلم لرزید.با دستپاچگی ،قوری را برداشتم و در حالی که نگاهم را می دزدیدم،پرسیدم: -چای بریزم ؟ بدون ان که منتظر جواب بمانم ،چای ریختم .او هم حرفی نزد استکان چای را جلویش گذاشتم و بی هدف به اشز خانه رفتم .لرزش مطبوعی را در درون احساس کردم و می دانستم که علی هم دچار حالتی شده . توقف من در اشپزخانه طولانی شده بود به ناچار بیرون رفتم .علی همچنان نشسته بود و سرش را در میان دستهایش گرفته بود .زمانی که نزدیک شدنم را احساس کرد به نرمی سرش را بلند کرد و نگاهم کرد .تلاش میکردم که نگاهش نکنم پرسیدم: -دیگه چای نمی خوری؟ -نه ممنون.خودت چی؟ -حالا نه من چای عصر رو بیشتر دوست دارم. حرفی نزد .به جمع اوری ریخت و پاش های روی میز پرداختم .در لحظه ای که می خواستم سینی را بردارم گفت: -وقتی فکرش رو می کنم که داشتم تو رو به حمید شو هر می دادم ،می بینم که در واقع می خواستم احمقانه ترین کار رو انجام بدم. دیگر نمی توانستم درنگ کنم .به سرعت سینی چای را برداشتم و به اشپزخانه بردم.بعد در حالیکه اماده می شدم ،گفتم : -من دیگه باید برم اگه کاری داشتی خبرم کن. بلند شد و دنبالم امد .دم در خانه گفت: -از زحمت های امروزت ممنونم ،حالا حس می کنم که حالم خیلی بهتره . سر تکان داده و به تندی خداحافظی کردم.زمانی که به خانه رسیدم تمام تنم خیس عرق شده بود."خدایا این چه احساسی بود که داشت بارور می شد .در دل دعا می کردم که اشتباه کرده باشم .اگر انچه که من از نگاه خواندم همانی باشد که در خودم حس می کردم ،پس دیگر نمی توانستم مثل قبل با علی رفتار کنم . برای لحظاتی از انچه که اتفاق می افتاد دچار هراس شدم .گوی حالا کم کم می خواستم راهم را از مسعود جدا کنم ،سرنوشت همراهم شده و مردی را سر راهم گذاشته بود که می توانست صدف خالی قلبم را از شور عشق دوباره پر سازد و دلم را در التهاب دیدار دوباره و کلام محبت امیزش به لرزه در اورد . پایان فصل 10 فصل 11 هفته ها از ان روز گذشته بود و من علی را فقط در مدرسه هنگام رفت وامدهایم به بهزیستی می دیدم .ما در هنگام مواجهه شدن با هم انقدر خشک و رسمی برخورد می کردیم ،که گویی تازه با هم اشنا شده ایم و چون حرفی برای گفتن نداشتیم .به نوعی از هم فرار می کردیم. علی به قول خود عمل کرده و با هماهنگی بهزیستی و مراکز ایتام با محمد تماس گرفته و سفارش سبزی های تازه و یا خشک را در هفته به مادر محمد می داد.و با یک دکتر مجرب صحبت کرده بود و ترتیب عمل مادر محمد را داده بود . تا تعطیلات عید چیزی باقی نماندده بود .ان روز برای گرفتن حقوقم به بانک رفته بود که هنگام خروج از بانک با علی روبه رو شدم .او گفت: -سلام خانم حداد،حقوقتون رو گرفتید؟ از زمانی که برخوردهایمان رسمی شده بود من را خانم حداد صدا می زد.گفتم: -بله گرفتم.شما هم می خواین حقوق بگیرید. من نیز او را شما خطاب می کردمو دیگر به او تو نمی گفتم.گفت: -نه من صبح حقوقم رو گرفتم ،قسط کولر ها رو هم دادم ،اما یادم رفت دفترچه رو با خودم ببرم .حالا اومدم تا دفترچه ام رو تحویل بگیرم. -پس من منتظر می مونم تا کارتون تموم بشه و شما رو به خونه برسونم. -لطف می کنید ! به سرعت وارد بانک شد .دقایقی بعد دفترچه در دستش بود از بانک خارج شد .بعد به طرف من که در ماشین منتظرش بودم امد و سوار شد.گفت: -می بخشین که منتظرتون گذاشتم .یه کمی گشت تا دفترچه ام رو پیدا کرد.از قرار معلوم امروز خیلی ها از ذوق گرفتن عیدی و حقوق دفترچه هاشون رو یادشون رفته. لبخند زدم .علی دستی به موهای تازه کوتاه کرده اش زد و گفت: -عجب هوایی !بوی عید و بهار رو می شه تو این هوا حس کرد.امروز واقعا روز خوب و قشنگیه. -بله همین طوره .اما یه عیب و ایرادی داره. متعجب پرسید: -عیب و ایرادش در چیه ؟ -عیبش در اینه که این حال وهوا ادم رو کسل و خواب الود می کنه.شاگردها ی من امروز همه اش خمیازه کشیدن .از بس خمیازه کشیدن من هم خوابم گرفته بود. خندید و با سر تایید کرد .بعد یکباره با صدایی غمگین گفتک -یادش به خیر !عید سال گذشته من و مریم و تو این موقع ها به فکر خونه تکونی و خرید مایحتاج خونه بودیم .هیچ فکر نمی کردم که امسال رو بدون مریم بگذرونم. نگاهش کردم .مغموم و ناراحت بود به ارامی پرسیدم: -با خانواده مریم هم در تماس هستی؟اونا بهت سر می زنن؟ -ای کم و بیش .اونا خانواده شلوغی هستن و خیلی کم می تونن پیش من بیان اما من هر وقت فرصت کنم به دیدنشون می رم .می دونی در دیدار قبلی ،مادر مریم چه پیشنهادی به من داد؟ -نه ،چه پیشنهادی؟ لبخند غمگینی زد و گفت: -مادرش پیشنهاد کرد که با مرجان خواهر مریم ازدواج کنم .می گفت منو دوست دارن و نمی خوان دامادی مثل من رو از دست بدن. کنجکاوانه نگاهش کردم و پس از دقایقی سکوتپرسیدم: -خب شما چه جوابی به اون دادین؟ -بهش گفتم که نمی تووانم این کار رو بکنم .گفتم مرجان دختر خوبیه اما با من اختلاف سن داره و من نمی خوام و اونو در شرایطی بذارم که ناچار بشه به سر خونه زندگی خواهرش بیاد و از این که خودشو مثل یه اشغالگر صاحب زندگی خواهرش ببینه رنج بکشه. -اما من فکر می کنم بهتر بود کمی روی پیشنهاد اونا فکر می کردین و بعد جواب می دادین. علی نگاهش را به من دوخت و به سرعت گفت: -چرا این حرف رو می زنین ؟ -خب چون شما یه مردین و تنهایی برای یه مرد سخته .درسته که شما مریم رو خیلی دوست داشتین،اما به هر حال اون مرده و دیگه زنده نمیشه تا برای شما همسری کنه .شما به یه زن نیاز دارین به کسی که در مواقع سختی کنارتون باشه و به زندگیتون سر و سامون بده .من پیشنهاد می کنم شما بازم به این موضوع فکر کنین .شما می تونین باری اینکه حرمت مریم رو حفظ کردده باشین بعد از سالگرد اون به فکر ازدواج مجدد باشین و خودتون رو از تنهایی بیرون بیارین.تنهایی واقعا سخته. علی به رو به رو نگاه کرد وگفت: -من شاید بخوامبه تنهاییم پایان بدم اما نمی خوام اونو با حضور مرجان پر کنم .به دنبال زنی می گردم که بتونه درکم کنه و با شرایط روحی و رفتار من اشنایی داشته باشه .زنی که همراه و همگام من در انجام کارهام باشه و نخواد منو از انجام اونا باز بذاره. -اماپیدا کردن یه همچین زنی شاید زمان ببره. به ارامی نگاهم کرد و گفت: -من اونو پیدا کردم ،فقط نیاز به زمان دارم تا بتونم هم خودم و هم اونو اماده پذیریش این امر کنم .من از گذشته اون زن با خبرم و می دونم که هنوز دل گرو یه عشق قدیمی داره .می خام روزی که از اون عشق دست کشید و خودش رو اماده شنیدن یک پیام عشق دیگه کرد ،در گوشش نجوای عشق و دلدادگی رو سر بدم .من ادم صبوری هستم و تا اون روز صبر می کنم. تک تک کلمات علی بر جسم و روحم می نشست و من به روشنی صدای پزواک عشق را می شنیدم .می دانستم که منظور او از این حرفها چیست. در سکوت به خانه رسیدیم .علی هنگام پیاده شدن با یک خداحافظی کوتاه وارد خانه اش شد و من به سرعت خود رابه خانه راندم .قلبم در سینه بیقرار بود به اتاقم رفتم و کتاب مسعود را برداشتم و گریه کردم .نمی دانم چرا هر بار با دیدن نامت در هم می شکنم ؟چرا؟چرا؟ نه این انصاف نیست .دیگر از همه چیز خسته شده ام .دیگر نمی خوام در حسرت گذشته اه بکشم و یاد تو و بی وفایی هایتگریه کنم.من هم می خوام خوشبختی را در تمام رگ و پی خود احساس کرده و از طعم ان لذت ببرم. زمانی که این فکر و خیالات به مخم راه پیدا کرد ،یکباره دچار شرم شدم .از اندیشه این خیالات شرمگین به روی تخت افتاده و گریه سر دادم. ************ به تلویزیون نگاه می کردم .تا لحظاتی دیگر سال تحویل می شد .با شلیک توپ سال تحویل شد و به دنبال ان صدای زنگ تلفن به گوش رسید .متعجب گوشی را برداشتم و گفتم: -بله بفرمایین. -سلام سال نو مبارک! اب دهانم را به ختی قورت دادم و گفتتم: -سلام اقای امیدی ،سال نو شما هم مبارک. -مهمان نمی خوای؟! -خواهش می کنم .شما خودتون صابخونه این. به نرمی خندیدو گفت: -دارم میام به دیدنت .می خوام امسال تو اولین کسی باشی که سال نو رو بهش تبریک می گم. از لحن خودمانی او بر خود لرزیدم .دوباره به من تو گفته بود .به ارامی گفتم: -خوش اومدین منتظرتونم. دقایقی بعد در خانه من بود و با اسودگی تمام به پشتی مبل تکیه داده بود .من در حالی که سینی چای را جلوی او میگرفتم تلاش می کردم که رفتارم همچون سابق ارام ومتین باشد .در حالی که خیلی خودمانی از دیسشیرینی برداشت و می خورد ،گفت: -چه شیرینی های تردی .از کجا این نون نخودچی ها رو خریدی؟ نشانی شیرینی فروشی را دادم .او همین طور لبخند می زد نگاهم کرد و گفت: -امروز عصر می تونی در خریدن کردن شیرینی و اجیل به ن کمک کنی من اصلاتوی این خریدها مهارت ندارم. به ارامی سر تکان دادم بعد بهانه اوردن میوه به اشپز خانه رفتم .صدای تلفن می امد من به دنبال کارد و بشقاب ومی گشتم وتا انها را برداشته و بیرون رفتم دیدم که علی تلفن را برداشت و دقایقی بعد ناباورانه گوشی را زمین گذاشت و گفت: -قطع کرد ! -زن بود یا مرد؟! -اصلا حرف نزد تا صدای منو شنید قطع کرد. سرم را به زیر انداختم و گفتم : -لابد باز فضول های کوچه می خوان کنجکاوی کنن! روی مبل نشست و متفکرانه گفت: -می ترسم نتیجه این کنجکاوی و فضولی های برای هردومون گرون تموم بشه. -به قول قدیمی ها «طلایی که پاکه چه منتش به خاکه» علی لبخند مهربانانه زد و گفت: -این درسته اما قضاوت مردم گاهی وقتها خیلی بیرحمانه میشه .من نمی خوام که روابط پاک و ساده ما نقل دهن یه مشت ادم بیکار بشه. -خب به نظرت باید چه کار کنیم؟ چشمانت گویایش را به من دوخت و سر بسته گفت: -باید به دنبال راه حل منطقی و ساده برای این موضوع باشیم .این تماس های تلفنی اونا در زمانی که من ایم جام نمی تونه بی دلیل باشه . در سکوت نگاهش کردم.نمی خواستم حرفی بزنم یا حرکتی کنم که او را جسور کرده و حرفهایی را که در لفافه می زد رک و صریح برزبان جاری سازد. علی در حالی که با انگشتهای بلندش بازی می کرد،گفت: -نمی خوای توی این هوای قشنگ بهاری کمی بیرون از خونه گشت بزنی؟ -چرا الان اماده می شم .تا من میام شما از خودتون پذیرایی کنین،بفرمایید. -ای به چشم! با این حرف لبخند زنان ظرف اجیل را جلو کشید .به اتاقم رفتم و خیلی زود اماده شدم .احساس می کردم تنهایی و سکوت خانه برای هر دوی ما خطرناک است و محیط شلوغ بیرون از خانه باعث می شود که جلوی ظهور بعضی حرفها یا حرکات گرفته شود. با علی به بازار رفتیم و مایحتاج خانهع و شیرینی و اجیل خرید کردیم و بعد سر خاک مریم رفتیم و من او را تنها گذاشتم تا راحت بتواند با همسرش درد دل کند در داخل ماشین منتظرش ماندم . پس از گورستان راهی خانه شدیم .علی در حالیککه پیاده می شد ه خاطر همراهی ان روز از من تشکر کرد و گفت: -شب حدود هشت اماده باش .میام دنبالت تا شام رو بیرون بخوریم . به ارامی سر تکان دادم .زمانیکه از او دور شدم از اینه دیدم ایستادده و دور شدن من را نظاره می کند.در خانه را باز کردم تا ماشین را به داخل ببرم دیدم کاغذی از لای در به زمین افتاد ان را برداشتم و خواندم . نوشته بود«مادرانه بهتون توصیه می کنم تصمیم نهای خودتون رو بگیرین» نه نامی نه ادرسی ،هیچ چیز در ان ننوشته بود . کاغذ را در جیب گذاشتم.بلافاصله بعد از اینکه وارد خانه شدم به علی زنگ زدم .بعد از دقایقی گوشی را برداشت و گفت: -بله؟ -من می خوام اگه کاری نداری همین الان به خونه ام بیایی. کنجکاوانه پرسید: -اتفاقی افتاده؟ -نمی تونم هیچ توضیحی بدم .یه چیزی که باید بهت نشون بدم. -باشه همین الان میام. به سرعت گوشی را گذاشت.چند دقیقه بعد رو به رویم نشسته بود و در حالیکه کاغذ را در ست داشت ،انرا ارام ارام می خواند .من در سکوت نگاهش می کردم .بالاخره سر بلند کرد و گفت: -باید بفهمیم نویسندده این نامه کیه! -برای من دونستن این موضوع اصلا مهم نیست .چون دلم نم خواد خبر این نامه در جایی پخش بشه .ازت خواستم بیای تا ببینم برای این جریان چه باید کرد؟ علی کاغذ را رو میز گذاشت و ابتدا حرفی نزد اما بعد در حالی که اثار خنده بر گوشه لبهایش بود به ارامی گفت: -خیلی دلم می خواست مدرم زنده بوود تا ایننصیحت مادرانه رو به من می کرد. سکوت کردم .سکوتم را دیدبهنرمی پرسی: خب حالا تکلیف چیه؟ -هیچی باید مراقب رفت و امد هامون باشیم .فکر می کنم تو درست بود که می گفتی باید مواظب باشیم که برامون حرف در نیارن .انگار فضول های کوچه پا فراتر گذاذشتن و از مرحله تلفن کردن و سکوت ،خودشون رو به پند و نصیحت کردن کشوندن. همانطور که لبخند می زد به طعنه جواب داد : -تا باشه از این نصیحت ها باشه !من که از این نصایح مادرانه بدم نمی یاد. ممتعجب نگاهش کردم .وقتی نگاه خیر ه ام را دید ،محجوبانه سر به زیر انداخت و در حالیکه تلاش می کرد شوک حاصله از حرفههایش را اندکی بهتر درک کنم به ارامی گفت: -دلم نمی خواد خیال کنی که ادم بی وفایی هستم و به این زودی مرگ مریم را فراموش کردم .تو خودت می دونی من چقدر مریم راو دوست داشتم .من ماها در حسرت از دست دادن اون از دنیا بریدم ،اما تو با یاد اوری قولی که به مریم داده بودم به من فهموندی که باید به قولم عمل کنم .مادر مریم که از اخرین خواهش دخترش با خبر بوده برای همین مرجان رو به من پیشنهاد می کنه ،اما من می خوام با کسی که خودم انتخابش می کنم و با روحیات من اشنایی داره ازدواج کنم .من دوست ندارم که دیگرون برام تصمیم بگیرن .متوجه می شی چی می خوام بگم؟ ارام سر تکان دادم . هفته بعد سالگرد مریم بود و علی تصمیم داشت بعد از سالگرد مریم به فکر ازدواج مجدد باشد و تصمیم قطعی برای زندگی خود بگیرد .من دعا می کردم که علی از من درخواست ازدواج نکند چون نمی خواستم او را از خود برنجانم .نمی توانستم به او بگویی که هر کاری می کنم نمی توانم مسعود را فراموش کنم و همچنان به عشق مسعود پایبند هستم و هرگز نمی توانم قلبم را که متعلق به اوست تقدیم دیگری کنم . ان شب برای راحتی من حرفی از شام بیرون خانه نزد و از خانه ام رفت .بعد از رفتن او من به اتاقم رفتم و بادگیر اهدایی مسعود را به تن کردم و در خلوت گریستم . پایان فصل11 فصل 12 ان شب مراسم سومين سالگرد دايي بود .دو نيم سال از فرار من از خانه مي گذشت و من در طي اين مدت از طريق تماس تلفني و تلگراف به نوعي از حال انها با خبر مي شدم و تسليت مي گفتم .روز گذشته هم تلگرافي به نشاني خانه دايي فرستاده بودم. ان شب بدجوري دلم هوايي زندايي را کرده بود چون چند شبي بود که کابوس مي ديدم .نگران حال انها شده بودم .براي همين تصميم گرفتم که يک زنگ به انها بزنم . تلفن چندين بار بوق زد و بعد از مدتي يک نفر گوشي را برداشت و گفت: -بله بفرماييد. مقصود بود.بي اختيار گفتم: -سلام. -سلام ببخشيد شما؟ -منم امل .... هيجان زده پرسيد: -تويي امل...تو کجايي؟ يکباره به خود امدم .نبايد مکالمه را طو لاني مي کردم .به سرعت گفتم: -زنگ زدم تا سالگرد دايي رو تسليت بگم .خداحافظ. -گوش کن امل ... صداي گريه بچه مي امد .دستهايم در هوا خشکيد انگار قادر نبودم قطع کنم .با سستي و بي حالي گوشي را گذاشتم .پس مسعود تا حالا بچه دار هم شدده بود .اين حقيقت برايم خيلي تلخ بود .دنيايم به اخر رسيده بود .بارهابه خودم وعده مي دادم که مسعود شايد روزي از ملاني خسته شود و بفهمد اشتباه کرده و به سراغ معبود شرقي خود بيايد اما اشتباه فکر مي کردم .مسعود خوشبخت بود و با ملاني زندگي خوبي دارند. احساس کردم به شدت بيمار هستم و حالم اصلا خوب نيست .گويي زندگي برايم مفهوم نداشت برايم هيچ چيز مهم نبود . سه روزي بود که همين طور روي تخت افتاده بودم نه غذا مي خوردم نه خانه را تميز مي کردم .گلويم به شدت مي سوخت و چشمهايم همه جا را تار مي ديد .مي خواستم به اين زندگي پايان دهم چون ديگر هيچ چيز برايم معنايي نداشت ..احساس کردم که به نقطه اي پايان رسيده ام . رطوبت يک جسم خنک را روي پيشانيم حس کردم .بدنم به شدت مي لرزيد و احساس ضعف مي کردم.کسي داشت لبهايم را خيس مي کرد .چشم گشودم .علي در کنار تختم نشسته بود .با ديدن به هوش امدنم لبخند زد و گفت: -سلام حالت چطوره؟ -سلام خوبم . -خب خدا رو شکر .داشتم از ترس پس مي افتادم . با سرگشتگي پرسيدم: -چه اتفاقي افتاده ؟ -اينو من بايد از تو بپرسم .چي به روز خودت اوردي؟ جواب ندادم.علي بلند شد و گفت: -اگه يه کمي استراحت کني ،سوپي رو که برات پختم ميارم تا بخوري .خدا رو شکر تبت هم داره مياد پايين .من همين الان برمي گردم. به او که از اتاق بيرون مي رفت نگاه کردم.کم کم همه چيز يادم مي امد .تازه فهميدم که از غم و غصه دروني و گرسنگي ،به تب و اوهام گرفتار شده بودم و به ان روز افتاده بودم. علي با کاسه اي کوچکي سوپ به داخل اتاق امد و در حاليکه کمک مي کرد تا تکيه دهم و بنشينم گفت: -خدا کنه دسپخت منو دوست داشته باشي !بيا تا گرمه بخور تا بدنت عرق کنه و تبت رو از بين بره.اين سوپ حالت رو جا مياره .حالا دهنت رو باز کن . مثل بچه هاي کوچک دهان گشودم و او قاشق سوپ را به خوردم داد.طعم خوش مفرط من سبب شد که همه سوپ را بخورم . او از اين امر شادمان بود با خوشحالي لخند مي زد و اين را نشانه بهبودي حالم مي دانست .به ارامي پرسيدم: -چطور با خبر شدي؟ قاشق را در کاسه گذاشت و گفت: -وقتي ديدم که به تلفن هام جواب نمي دي نگران شدم به جلوي خونه اومد.اصلا برام مهم نبود که همسايه ها من را در اون حال ببينن .هر چي در زدم تو باز نکردي .از شکاف در نگاه کردم ديدم که ماشين توي حياط پارکه وهمين مطمئنم کرد که براي تو اتفاقي افتاده .از ديوار بالا رفتم و خودم رو به حياط انداختم .با ورود به خونه صدا کردم اما سکوت موجوود جوابگويم بود .زماني به اتقت اومدم .ديدم که افتادي روي زمين و در تب شديدي مي سوزي .تو از ديروز تب داشتي و من سراسر امروز و ديشب رو بيدار و مواظب بودم که تبت قطع بشه و به هوش بياي.البته با يکي از دوستان پزشکم مهم تلفني صحبت کردم و اون راهنمايي هاي لازم رو کرد ،اما تصميم داشتم اگه امروز به هوش نيومدي ،يه دکتر خبر کنم تا معاينه ات کنه .اما خدا شکر به اين کار احتياج پيدا نکرديم. شرمگين سر به زير انداختم و گفتم: -مي بخشي ،شما رو به زحمت انداختم. -اصلا هم اين طور نيست من اگه کاري به حکم وظيفه بوده .پس تعارف تيکه پاره نکن ،من به تو بدهکار هم بودم. -به هر حال از شما ممنونم. لبخندزنان سر تکان داد بعد دستمال مرطوب را روي پيشاني ام برداشت و با پشت دست حرارت پيشاني ام را امتحان کرد و گفت: -خدا شکر تبت کاملا قطع شده .حالا اگه بخوابي ،بعد از خواب ،حسابي سر حال مي شي و مي توني بري من تعريف کني که چه اتفاقي افتاده بود و تو چرا اينقدر بد حال و بيمار شدي؟ مطيعانه چشمهايم را بستم .احساس خستگي مي کردم .گويي تمام بدنم را در هاون گذاشته و کوبيده بودند .با خوردن اندک سوپي که علي بهم داد ،اندکي از ضعف بدنم کم کرده بود و اين کمک مي کرد که بخوابم. زماني که خواب بيدار شدم شب درراه بود .هيچ کس در اتاق نبود اما سر وصداهاي به گوش مي رسيد .به ارامي از تخت پايين امدم و با قدم هايي ارام و با احتياط به طرف اشپز خانه رفتم.اندکي سر گيجه داشتم .دست هايم را به ديوار گرفته و تا اشپزخانه رفتم . علي در حاليکه پيش بند به دور کمرش بسته بود ،در حال شستن ظرفها بود .يکباره خجالت زده شدم و گفتم: -چه کار مي کنين اقاي اميدي؟! به پشت برگشت و با ديدن من در استانه در ايستاده بودم گفت: -بيدار شدي ؟مي بيني دارم ظرف مي شورم. -خواهش مي کنم اين کار رو نکنين .من خجالت مي کشم . -خجالت ،خجالت براي چي ؟!مگه من توي خونه خودمون ظرف نمي شورم ؟ به اشپز خانه تکيه دادم .چشمانم سياهي مي رفت و هنوز دچار ضعف بودم .به سرعت دستهايش را خشک کرد و به سويم امد .بازويم را گرفت و گفت: -نبايد از جاتون تکون مي خوردي .هنوز حالتون خوب نشدهد .اگه به چيزي نياز داشتين بگين تا براتون بيارم . با کمک او به سوي اتاقم رفتم.با بي حالي گفتم: -چيزي نمي خوام .فقط شديدا احساس ضعف مي کنم. -به خاطر ايه که به علت گرسنگي ،قواي بدنت رو از دست دادي .اگه مثل يه دختر خوب در رختخوابت بموني قول مي دم برات جيگر کباب کنم که هم مقويه و هم ضعف رو برطرف مي کنه. با احتياط من را در رختخواب خواباند و ملحفه رويم کشيد .لبختد زنان بيرون رفت .از اينکه اسباب زحمتش شده بودم خيلي شرمگين بودم و به او احساس دين مي کردم . بوي خوش جگر کباب شده تمام فضاي خانه را پر کرده بود .لحظاتي بعد علي با يک سيني به اتاقم امد .سيني را روي ميز گذاشت و خودش لبه تخت نشست . بوي اودکلنش را حس مي کردم . علي لقمه هاي کوچکي مي گرفت و به من مي داد و در مقابل اصرارهاي من که از او خواستم خودش هم بخورد گاه لقمه اي مي خورد .به علي دقيق شدم .چهره اي دلنشيني داشت .قامت بلن و اندامي ورزشکارانه بود و من حس مي کردم در مقابل او بسيار ريز نقش هستم . -چيه دنبال چي مي گردي؟! شرمگين سر به زير انداختم .خنديد و در حاليکه اخرين لقمه را به دستم مي داد بلند شد و گفت: -مي رم چاي بيارم .اگه يه استکان چاي بخوري شامت تکميل شده و منم خيالم راحت ميشه . سرم را بلند کردم و زير لب گفتم: -خيلي ممنون اقاي اميدي !نمي دونم چطوري زحمتتون رو جبران کنم. خنديد و جواب داد: -هنوز هم بهم مي گي اقاي اميدي؟!اونم بعد از اينکه ديدي پيش بند بسته بودم و ظرف مي شستم !فکر مي کردم ديگه برات علي شدم .خب خدا شکر هنوز هم حرمتم سر جاش باقيه. سيني را برداشت و به اشپزخانه رفت .حرفهايش اندکي هوشيارم کرد .او اگر چه وانمود کرد از اينکه با او رسمي حرف مي زنم راضي است اما حس مي کردم او انتظار دارد بعد از پرستاري دو روزه از من با او صميمانه برخورد کنم. علي با سيني چاي و ميوه به داخل امد و دوباره لبه تخت نشست و به من محجوبانه از ير چشم نگاهش کردم .به من نگريست و گفت: -خب حالا وقتشه که بهم بگي براي چي به اين روز افتاده بودي !نکنه خيال خودکشي داشتي؟ به سرعت جواب منفي دادم .پرسيد: -پس براي چي اين همه به خودت گرسنگي داده بودي؟ سکوت کردم .او سکوتم را ديد،دستي زير چانه ام کشيد،سرم را بلند کرد و در چشمان غمگينم نگاه کرد و گفت: -نمي خواي کمي درد دل کني ؟تا کي مي خواي همه غم و غصه ات رو توي دلت بريزي ؟نمي خواي بهم بگي براي چي اين طور نا اميد و پريشون هستي و به سلامت خودت اهميت نمي دي؟شايد سلامتي تو برات همه نباشه اما بايد بدوني که مي تونه براي ديگرون خيلي مهم باشه ! اشک ارام ارام بر گونه هايم سر مي خورد .اين ضعف من بود که در مقابل کوچکترين حرف محبت اميزي احساساتي مي شدم .علي ارام ارام اشکهايم را پاک مي کرد و گفت: -امل ...مي خوام بدوني که براي من خيلي ارزش داري .من طاقت ندارم که تو رو اين طور بيمار و گريون بينم .خواهش مي کنم گريه نکن ،اين طوري دلم رو خون نکن! يک خاطره قديمي در حافظه ام نقش بست .عين اين کلمات را مسعود روزي به من گفته بود .حاالا باز اين کلمات از زبان مردي ديگر تکرار مي شد که نگاهش رنگ مهر و عاطفه داشت . يکباره خالي از هر امتناعي سر بر سسينه اش گذاشتم و با صدايي بلند گريستم .علي با ملايمت موهايم را نوازش مي کرد و دلداريم مي داد . صداي پر مهر و کلام تسلي بخش او سبب شد تا ارام بگيرم و بعد دچار يک نوع شرم و حياي خاص شوم .چگونه جرات کرده بودم سر بر شانه اش بگذارم ؟او علت گريه هايم را مي دانست و مي دانست در يک بحران فراموشي يک عشق و پذيرش عشقي ديگر دست و پا مي زنم ،او نمي دانست که من نمي توانم ياد مسعود را فراموش کنم .براي نگاه کردن به علي نياز به جسارت داشتم .او نيز ارام نشسته و سکوت ميانمان بود. با صدايي لرزان گفتم: -امشب خيلي بچه گونه رفتار کردم ،ازتون معذرت مي خوام. نفس عميقي کشيد سرش را به طرفين تکون دادو گفت: -تو کاري نکردي که معذرت بخواي ،فقط احساسات حقيقي خودت رو نشون دادي . -ولي ...ولي من ني خواستم ناراحتتون کنم. لبخند غمگيني زد و گفت: -من ناراحت نيستم .اتفاقي نيافتاده که ناراحت بشم .اگه منظورت بي تابي هاي توئه که اين براي نمن تازگي نداره .من مدتهاست که اين چيزها رو مي دونم ،اما دلم ميخواست مي تونستم کمکت کنم .ولي هيچ کس متاسفانه نمي تونه کاري بات انجام بده .اين فقط خودت هستي که مي توني به خودت کمک کني .تو بايد باور کني که ديگه مسعود به تو تعلق نداره و راهي جز فراموشي اون برات باقي نمونده. -خيلي سخته اقاي اميدي .خيلي سخت .من نمي تونم گذشته و خاطرات اونو فراموش کنم. چهره در هم کشيد و گفت: -مي دونم به خوبي درکت مي کنم .چون خودم من هم با اين مشکل در گيرم ولي مشکل من بيشتر از توئه .من بايد خاطره زني رو در قلبم نگه دارم که بهم وفا دار بود و تا اخرين لحظه حيات دوستم داشت و تو بايد ياد مردي را از دلت بيرون کني که بهت جفا کرد و تو رو تنها گذذاشت .خيال مي کنم که مشکل من سنگين تر از مشکل تو باشه امامن حقايق رو قبول کردم و به حکم سرنوشت تن دادم. -ولي راضي کردن اين دلمنتظر خيلي دشواره! علي در چشمان گريانم نگريست و پرسيد: تو به انتظار چي نشستي ؟به انتظار اين که روزي مسعود خسته از زندگي کنوني اش به ياد تو بيفته و بخواد به سراغت ببياد؟فکر مي کني اون وقت مي توني براي عشقش ارزشي قائل باشي ،مي توني خودت رو راضي کني که اونو ببخشي و هيچ وقت اين بي وفايي رو به رخش نکشي؟تو داري وانمود مي کني که مي خواي مسعود رو فراموش کني ،اما با ديدن کتابش با شنيدن صداش با فکر کردن به اون تازه مي فهمي که خودت رو گول زدي و هنوز در انتظار اومدنش باقي موندي و اين انتظار تو رو کلافه کرده .امل جان تو بايد در خلوت به روزي فکر کني که شايد مسعود به سوي تو برگرده .اون وقت چي داري بهش بگي ؟اگه بهت اظهار عشق کرد چطوري مطمئن بشي که دوباره تو تنها رهات نميکنه؟من نميخوام تو رو توي منگنه قرار بدم اما امشب به اين فکر کن و تصميم نهايي خودت رو بگير .من بايد به خونه برگردم و تو مي توني در خلوت خودت خوب به حرفهايي من فکر کني .اگه مشکلي برات پيش اومديا کاري داشتي فقط کافي بهم زنگ بزني تا خودم رو برسونم . بلند شد و بي هيچ حرف ديگر از اتاق بيرون رفت .مدتي بعد صداي بسته شدن در خانه نشان دهنده اي اين بود که علي خانه را ترک کرده است. سخنان علي افق جديدي از اينده را پيش رويم مجسم کرد .به راستي به انتظار چه نشسته بودم ؟چرا تا حالا خودم را فريب مي دادم ؟اگر يک روز مسعود پيدايم ميکرد و دوباره سخنان عاشقانه مي گفت ،ايا بايد به او اعتماد مي کردم ؟مگر يک بار فريب حرفهايش را نخورده بودم؟ احساس کردم که حرفهايي علي به نوعي واقعيت گرايانه است و من تا کنون از فهميدن حقايق گريزان بودم .حالا که مسعود رهايم کردده بود،عاقلانه بود در انتظار او بمانم . عقلم حکم مي کرد که مسعود را فراموش کنم و به دنبال زندگي جديد باشم اما قلب عاشقم به من نويد مي داد که عشق به او ارزش صبر و تحمل بيشتري را دارد. پايان فصل 12 فصل 13 تابستان ان سال همچون تابستان سال گذشته به نوعي خودم را سرگرم کردم .با شروع پاييز و اغاز دوباره سال تحصيلي ارتباط من و علي که پس از مراسم سالگرد مريم و سفر کاري او در تمام تابستان کم رنگ شده بود دوباره از سرگرفته شد. علي که حالا از احساس عميق من نسبت به مسعود با خبر شده بود .صبوري و بردباري بيشتري از خود نشان مي داد.اما نامه هاي بي امضاءو تلفن هاي که سکوت مي کردند من را خيلي عصبي کرده بود . ان روز در مدرسه درحاالي که با شروع کلاس ها ،راهي کلاس خود بوديم علي نيم نگاهي به چهره اي گرفته ام کرد و گفت: تازگي ها نامه اي برات نفرستادن؟! -چرا اتفاقا ديشب يه نامه بي امضاءداشتم و چند تماس تلفني در سکوت. -باز دوباره چي نوشته بود؟ شانه بالا انداختم و با ناراحتي گفتم: -همون چرنديات و فضولي هاي سابق ،ديگه کم کم داره کلافه مي شم . -فکر مي کنم بهتره به يه طريقي به اين ازار رساني پايان بديم . از زير چشم به او نگاه کردم .از مدتها پيش مي دانستم که يک روز بايد در مقام يک تصميم گيرنده پيرامون اين مموضوع با علي صحبت کنم.اما دلم نمي خواست که ايمن گفت و گو در محيط مدرسه و با چند کلمه کوتاه بيان شود.دلم مي خواست در موقعيتي مناسب و در محيطي ارام در اين مورد با هم حرف بزنيم و به همين خاطر گفتم: -بايد کمي با هم حرف بزنيم .چيزهاي هست که بايد برات توضيح بدم. -باشه اشکالي نداره من گوش مي دم . -اينجا نه بهتره امروز به يه جاي دنج بريم و با هم حرف بزنيم . به نرمي سر تکان داد و موافقت خود را اعلام کرد .تصميم گرفته بودم با او رک حرف بزنم و از نظرات مشاورانه اش برخوردار شوم .شايد عاقلانه نبود که خودش يک پاي قضيه بود و از او مشورت بخواهم اما من کس ديگري نداشتم تا با او مشورت کنم . ان روز پس از تعطيلي مدريسه به همراه علي به يک رستوران رفتيم و بعد از اينکه ناهارمان را خورديم به يک پارک رفتيم .ابتتدا سکوت بينمان بود اما علي در حاليکه چشمان کنجکاوش رابه من دوخته بود سکوت را شکست و گفت: -خب من اينجام تا حرفهايي تو رو بشنوم ،مي توني راحت حرفهات رو بزني . نگاهش کردم .انقدر مطمئن و ارام بود که من تحت تاثير حالات او قرار گرفتم و ارام ارام شروع به حرف زدن کردم و گفتم: -گوش کن علي جان اگه من از تو خواستم تا امروز با هم بيون بياييم و حرف بزنيم به خاطر اينه که مي خوام تکليف بعضي چيزها رو که ميون من و تو هست ،معلوم کنم. در سکوت نگاهم کرد و من که او را مشتاق شنيدن ديدم ،گفتم: -من مدتيه که در تجزيه و تحليل رفتار و حرفهاي تو درمونده شدم. دلم مي خواد خودت به من توضيح بدي و منو از اين ابهامات بيرون بياري. -دلت ميخواد چه چيزهاي بدوني؟ نفس بلندي کشيدم و گفتم: -خيلي چيزها اما قبل از همه مي خوام بدونم که چطوري موفق شدي مريم رو از دلت بيرون کني و تحت تاثير پيشنهاد مادر مريم ،دوباره به فکر ازدواج بيفتي؟! علي لبخند تلخي زد و در حالي که به چشمهايم نگاه مي کرد گفت: -اشتباه تو ايننه که يال مي کني من ياد مريم رو از دلم بيرون کدم .من هرگز قادر به فراموش اون نيستم .اگه مي بيني به فکر ازدواج مجدد افتادم به خاطر اينه که هم مي خوام به قول که به مريم داده بودم عملي کنم و هم اينکه شايد شانس بيارم و همسري مثل مريم رو براي خودم پيدا کنم .عشق و علاقه من به مريم هرگز از بين نمي ره .من با هر کسي ازدواج کنم .نمي تونم مدعي بشم که مي تونه جاي مريم رو در دل من پر کنه ،قلب من تا ابد جايگاه مهر و محبت مريمه و هيچ وقت از ياد اون خالي نمي شه. ناباورانه نگاهش کردم و گفتم: -پس با اين احساس مي خواين با زن ديگه اي ازدواج کني؟ علي لحظه اي درنگ کرد اما بعد با صداقتي اشکار گفت: -گوش کن امل من نمي خوام تظاهر به عشق و عاشقي کنم .تو به خوبي درک کردي که اگه قرار باشه من با کسي ازدواج کنم دنبال زني مي گردم که افکارش با افکار من همخواني داشته باشه .هر زني وارد زندگي من بشه شايد بتونه کمي در قلبم جا باز کنه اما نمي تونه صاحب تمام و کمال اون باشه .من کلد دروازه قلبم رو به عشق مريم سپرده و حاضر نيستم تحت هيچ شرايطي اونو ازش پس بگيرم .چه مريم زنده باشه و چه مرده باشه اون تا ابد مالک بي قيد و شرط من باقي مي مونه . به ديدگان مغموم او که اشک در ان جمع شده بود نگاه کردم و گفتم: -من از جواب صادقانه تو خيلي ممنونم .اين حرف تو مهر تاييدي بر احساسات من زد و من تازه فهميدم تا حالا خطا نرفته ام. علي سر تکان داد و به تندي گفت: -اما تو باز دچار اشتباه شدي امل جان !وفاداري تو به ياد و خاطره مسعود اصلا درست نيست .تو داري به پاي مردي مي شيني که معلوم نيست به طرفت برمي گرده يانه؟تو با اين کار فقط اينده خودت رو تباه مي کني. مسعود مثل اهوي گريز پاييه که تو نمي توني هيچ وقت شکارش کني . به ارامي سر تکان دادم و گفتم: -مي دونم خوب مي دونم که انتظار من يه کار عبث و بيهوده است .اما من به انتظار بازگشت مسعود ننشسته ام .فقط مي خوام وفاداري خودم رو به اون نشون بدم . -که چه چيزي رو ثابت کني؟اون هرگز نمياد تا شاهد اين وفاداري تو باشه. اشک ارام ارام بر چهره ام نقش مي بست .با صدايي بغض الود جواب دادم: -بله اون هرگز نمي ياد اما من مي خوام حتي به خاطره اونم وفادار بمونم. علي در سکوت نگاهم کرد .زماني که ديد تصميم خود را گرفته ام گفت: -باشه تو مي توني تا هر زمان که بخواي به خاطر ه اون وفادار بموني ،اما يادت باشه اگه روزي از اين همه انتظار خسته شدي ،مردي هست که مي تونه به تو ارامش رو هديه کنه و تنهايي تو رو با وجود خدش پر کنه ،پس به اون مرد تنها هاي اونم فکر کن! با همان چشمان اشک الود نگاهش کردم و ديده بر هم فشردم .ما هر دو براي پذيرش گذشته اي که پشت سر گذاشته بوديم ،نياز به زمان داشتيم و شايد گذر زمان مي توانست تغييري در ديدگاه ما داشته باشد. بعد از ان گفت و گو روابط من و علي بهکلي تغيير کرد و حالا علي به طور ازادانه اظهار تمايل مي کرد و من راحت تر با او در مورد دلتنگيهايم و خاطرات مسعود با او حرف مي زدم و او مشفقانه دلداريم مي داد و ارامم مي کرد و من با ديدن احترامي که به احساساتم مي گذارد کم کم جذبش شدم. يک شب زماني که هر دو خسته از يک روز پر تلاش از خانه اي سالمندان برمي گشتيم با ديدن تکه کاغذي که روي در خانه اي علي چسبانده بود تعجب کرديم .نوشته بود: «دختر و پسر عزيزم بهتره که تصميم نهايي خود را بگيريد من بيمارم و دلم مي خواد قبل از مرگ خودم خبر ازدواج شما دو تا را بشنوم .يک مادر تنها» علي پرسشگرانه نگاهم کرد و گفت: -يعني اين مادر تنها کيه؟تو فکر مي کني توي اين کوچه زندگي مي کنه؟ -نمي دونم .من در طول اين دو سه سال با کس رفت و امد نداشتم و نمي دونم ايا اين زن تتنهايي در اين کوچه زندگي مي کنه يا نه؟ علي به تاييد سر تکان داد و زير لب گفت: -منم کسي رو نمي شناسم .امااز متن نامه پيداست که به من و تو خيلي علاقه داره و دلش مي خوا يه مثل مادر واقعي سر و سامونمون بده. لبخند زدم .علي نيز لبخند زنان نگاهم کرد و گفت: -دلت نمي خواد به براورده شدن ارزوي يه مادر بيمار کمک کني ؟ -دلم مي خواد اما متاسفانه نمي تونم خودم رو راضي کنم. -هنوز داري وفاداريت رو به خودت ثابت مي کني؟ نگاهش کردم و گفتم: -فکر مي کنم مسعود ارزش اين اثبات رو داشته باشه . -باشه حالا که تو اين طور مي خواي من نيز همچنان انتظار ميکشم. سرم را به زير انداختم و شتابان خداحافظي کردم .مي ترسيدم اگر کمي بيشتر درنگ کنم ،زير تمناي نگاه او اختيار خود را از دست داده و به انتظارش پايان دهم .علي تکليف خود را با هر زني که ازدواج مي کرد مشخص کرده بود .اما من همچنان در اتش عشق مسعود مي سوختم و حاضر نبودم مهر مرد ديگري را وارد قلبم کنم. |
|||||||||
|
|
|
|
#8 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
زمستان سرد وطولانی روپشت سر گذاشته بودیم و روزهای فرح بخش بهار از راه رسید. با فرارسیدن بهار دوباره خاطره سالگرد دایی در ذهنم تکرار می شد. اما با خود عهد بسته بودم که دیگر به منزل آنها تماس نگیرم . میترسیدم باز مسعود یا مقصود گوشی رو بردارن و من که تازه دارم یاد میگیرم آرام آرام با آینده آشتی کنم دیوانگی کرده وباز به اثبات وفاداری خود ادامه دهم.
روابطم با علی صمیمانه تر شده و حالا احساس می کنم که کم کم می توانم در کنار عشق به مسعود حضور حمایت گر مردی دیگر را هم در زندگی ام تحمل کنم. او به من یاد داد که می شود هم به عشق خود وفادار بود و هم با آینده عجین شد. مدتی بود که ازتلفن ها نامه های مشکوک خبری نبود. اما آن روز وقتی وارد خانه شدم با شنیدن زنگ تلفن به سرعت به سوی آن رفته وگوشی را برداشتم. -بله؟ صدای آرام وضعیف زنانه ای به گوش رسید: -من همسایه خونه روبرو هستم. حالم بده ... در خونه بازه خواهش میکنم بیا... باشنیدن صدای بوق با تعجب به گوشی نگاه کردم. خانه روبرویی خانه پیرزنی بود که چند بار دیده بودم با فضولی رفت و آمد علی را به خانه ام کنترل میکردو ما هر دو مشکوک بودیم که ممکن است نویسنده نامه های مشکوک او باشد.میان رفتن و نرفتن تردید داشتم اما بالاخره دل به دریا زدم واز خانه خارج شدم. زمانی که به در خانه رسیدم متوجه شدم در خانه باز است. در را هل دادم و به داخل سرک کشیدم هیچکس نبود به آهستگی پرسیدم : -کسی اینجا نیست؟ صدای ضعیفی جواب داد : -بیا داخل و درو ببند. در خانه را روی هم گذاشتم و وارد شدم. روبروی در اتاق تخت بزرگی قرار داشت که پیرزن ریز نقشی روی آن خوابیده بود. به پیرزن که با نگاه بی حالی مرا مینگریست نگاه کردم.با دست اشاره کرد جلوتر بروم.به آرامی وارد شدم و زیر لب سلام کردم.باصدایی خسته وبیمار جوابم را داد.نزدیکتر رفتم وپرسیدم : -شما زنگ زدین؟ -بله دخترم بیا اینجا کنارم بشین. به لبه تخت اشاره کرد. نشستم و به او که تلاش میکرد به حالت نشسته در بیاید نگاه کردم. زمانی که در جایش نشست با لبخندی ضعیف اما دوستانه گفت: -می دونی که خیلی وقته از راه دور با تو آشنام؟ -با من ؟اما ما که تا حالا... -می دونم.ما تا حالا با هم ملاقاتی نداشتیم اما من از همون روز های اول که به این خونه اومدی مواظبت بودم. با ناراحتی نگاهش کردم . متوجه حالم شد. دستش را پیش آورد و دستم را گرفت و گفت: -ناراحت نشو منظورم از مواظبت این نبئد که تر رو کنترل می کردم.اما نمی دونم چرا زندگی تو برام مهم بود. -مشه بپرسم برای چی براتون مهم بود؟ -توضیحش یه کم سخته.اما شاید چون دیدن تو باعث می شه من یه بار دیگه جوونی های خودم رو زنده ببینمو همین منو می ترسوند. -می ترسوند؟!از چی می ترسوند؟! لبخند غمگینی زد و گفت: -از اینکه تو هم اشتباه منو تکرار کنی و بنا به عللی ازدواج نکنی. با سر در گمی نگاهش کردم متوجه شد و گفت: -آخه من تنها ذندگی می کنم .می ترسیدم که تو هم بخوای تا آخر عمر مجرد بمونی واشتباهی رو که من مرتکب شدم تکرار کنی. -اما این چه ضرری به شما می رسوند؟ به آرامی خندید و گفت: -دلم نمی خواست تو تجربه تلخ منو تکرار کنی . می دونی تنهایی و بی کسی خیلی سخته خصوصا زمانی که به سن و سال من باشی و از بیماری لا علاجی هم زجر بکشی اون وقته که می فهمی زندگیت رو چه اسون از دست دادی. کنجکاوانه پرسیدم : - شما ازدواج نکردیدیا ازدواج کردینو جدا شدید؟ - نه دخترم من اصلا ازدواج نکردم. -می شه بپرسم چرا؟ -لبخند محزونی زد وگفت: -چون به پای یه عشق فراموش شده نشستم می خواستم ثابت کنم اگه اون بی وفاست من به قول و قرارامون پایبندم و برای اثبات عشقم تا حالا به پاش نشستم. در حالیکه قلبم جرسگونه می نواخت گفتم: -اون هیچ وقت به سراغتون نیومد؟یعنی... هیچ سراغی ازتون نگرفت؟ سرش رو با تانی تکان داد و اشک آرام آرام بر گونه هایش سر خورد و گفت: -هیچ وقت به سراغم نیومد. اون اصلا نفهمید که من به پاش نشستم و منتظر بازگشتشم. -چراسراغش نرفتین ،چرا بهش نگفتین که زندگدیتون رو به خاطر اون هدر دادین؟ لبخند غمگینی زد و گفت: -نمی خواستم غرورم خرد بشه ،نمی خواستم بفهمه که هنوزم دوستش دارم و با رفتنش دلم رو شکست. حرفهای پیرزن بدجوری منقلبم کرده بود .دیدن چهره فرتوت و بیمارش دلم را به درد می اورد.نا درد مشترکی داشتیم .او بی خبر از درون من از زندگی خودش می گفت که مثل زندگی من بود اشک ارام ارام برچهره ام جاری شد. پیرزن با مهربانی دستم را گرفت وگفت: -از همون روزای اول که به این کوچه اومدی و من تو رو دیدم نا خواسته مجذوبت شدم .نمی دونم چرا که با اقای امیدی و همسرش رفت و امد می کردی و با کمی کنجکاوی فهمیدم که تو معلم و همکاری اقای امیدی هستی .اویل برام مهم نبود ولی بعد از مرگ همسر اقای امیدی دیدم که شما بازم به رفت و امدتون ادامه دادین برای همین یه فکر سرگرم کننده به ذهنم رسید که شما دوتا رو به هم جوش بدم تا تو یه وقت به سرنوشت من دچار نشی .دلم می خواست یه کاری کنم تا شها به هم علاقه مند بشین .هرکاری از زنگ تلفن تا نوشتن نامه که به ذهنم می رسید انجام دادم اما مثلاینکه شما توی این فکر و خیالهانبودین تا اینکه هفته پیش که حالم بد شده بود رفتم دکتر که بهم گفت سرطان دارم و فرصت زندگیم کمه برای همین دلم نیومد تا شما رو همین طوری رهاتون کنم.ازت خواستم که بیای اینجا تا بهت بگم نویسنده نامه ها منم و بدونم چه چیزی مانع ازدواج شما دوتا باهم می شه. پیرزن با کنجکاوی نگاهم می کرد دلم نیومد ناراحتش کنم از طرفی دیگه دونستن گذشته ای من ضرری نداشت برای همین از عشق خود به مسعود گفتم و همه سرنوشتم راتقریبا خلاصه وار تعریف کردم. پیرزن که شهلا نام داشت از من خواست تا زندگی خود را به بازی نگیرم و گذشته ای خود را فراموش کنم و زندگی جدیدی را شروع کنم .او برایم دلیل و برهان می اورد و خودش را مثال می زد . ان شب دیر وقت به خانه برگشتم و تا نزدیکیهای صبح در مورد این موضوع فکر می کردم .ایا زمان ان رسیده بود که به انتظار صبورانه علی پاسخ دهم و تکلیف خود را مشخص کنم؟ ************* هفته ها از مرگ شهلا خانم می گذشت و من خوشحال بودم چون روزهای اخر عمرش را در کنارش بودم .علی به تازگی دگیر کار اعزام بیماران خاص به خارج از کشور شده و باکمکمردم خیری که پول به حساب ویژه واریز می کنند ترتیب عمل انها را در خارج از کشور می دهد. ان روز من و علی سر جلسه ای امتحان حضور داشتیم و علی به ارامی در مورد کارش با من حرف می زد و من در حالیکه چشم به بچه ها داشتم با تکان دادن سر حرفهایی او را تایید می کردم.پس از پایان سخنانش گفت: -برای تعطیلات امسال چه برنامه ای داری ؟نمی خوای مسافرت بری؟ -چرا دلم می خواد مسافرت برم و تابستون رو یه طوری سپری کنم اما نمی دونم کجا برم؟ -نگران نباش من ترتیب یه مسافرت یه ماهه رو برات می دم.فکر می کنم هر دوی م به یه تفریح نیاز داریم .به محض اینکه تاریخ اعزام بیماران رومشخص کنم و خیالم از جانب هماهنگی لازم اسوده شد باهم به مسافرت می رم؟ -چند تا بیمار باید معرفی کنین؟ -خب تعدادشون هنوز مشخص نیست .ما چند تا مراکز از بیماریهای خاص داریم که بیمارستانی که داره ترتیب اعزام این بیماران رو می ده ،معرفی کردیم چند تا هم بهزیستی در نوبت اعزام قرار گرفتن .قرار شده که کادر پزشکی بیمارستان بعد کمیسیون پزشکی بیمارانی رو که در اولویت هستن معرفی کنه و تاریخ اعزام اونا رو مشخص کنه که احتمال زیاد اخر تا بستون خواهد بود. -چه کسی خرج بیماران بهزیستی و بیماران خاص رو میده؟ علی سر بلند کرد وگفت: -مدتی پیش یه حساب باز کردیم و از ادمهای خیر خواستیم تا به اندازه ای وسعتشون کمک کنند .ابتدا مقدار پولهای واریزی کم بود اما به قول قدیهیها قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود و همین طور هم شد .وقتی پولها جمع شد متوجه شدیم که می تونیم با بیمارستان تماس بگیریم و بیمارامون رو به اونجا معرفی کنیم .در بین کمک کننده ها یه مورد خیلی استثنائی بود یک پدری بود که دختر کوچکی داشت که بیماری قلبی حاد رنج می بره و پدرش در ازای کمک هنگفتی از مسئولین بیمارستان خواسته بود که دخترش راو جزو نفرات اول اعزامی باشه و در عوض علاوه بر کمک پول رفت و برگشت سه نفر از بیماران ما رو هم بده .پزشکان بعد از بررسی پرونده ای دختر بچه موافقت کردن که اون رو در اولینگروه اعزامی قرار بدن تا به امریکا بفرستن .اونم طبق قولی که داده بوده پول را واریز می کنه .بقیه پول هم که کم کم جور شد .خدا خودش در این جور کارها کمک می کنه . خوشحال سر تکان دادم .علی به ساعتش نگاه کرد و بعد بلند شد وگفت: -خب بچه ها وقت تمومه .همه برگه هاتون رو بلا بگیرین. به کمک هم برگه ها رو جمع کردیم .به دفتر رفتیم و وسایلمان را برداشتیم و به بقیه همکاران خداحافظی کردیم . زمانی به خانه رسیدم.جلوی در خانه ای او نگه داشتم تا پیاده شود در حالیکه از ماشین پیاده می شدگفت: -بفرما داخل. -ممنون باید برم خونه یه چیزی برای ناهار سر هم کنم . لبخند دوستانه ای زد و گفت: -موافقی کیف و کتابامون رو بذاریم برای ناهار بیرون بریم ؟مدتیه چلو کباب نخوردم. -بدم نمی یاد چون اصلا حال و حوصله ای اشپزی رو ندارم. -خیلی خب پس کیفت رو بده من تا بذارم داخل خونه .می خوام کیف باهات نباشه تا بعد برگردیم به بهانه گرفتن کیف هم که شده به داخل بیای و یه استکان چای برام درست منی. خنده کنان کیفم رو به دستش دادم .می خواست در را باز کند که یک باره در باز شد و دختر زیبای بیست و یکی دو ساله لبخند زنان گفت: -سلام علی اقا خسته نباشی! علی متحیر به دختر نگاه کرد و در جواب گفت: -سلام مرجان خانم ،شما اینجا چه کار می کنین؟! مرجان به جای جواب به من که کنجکاوانه نگاهش می کردم نگریست و سلام دادوارام جوابش را دادم .علی پرسش خود را دوباره تکرار کرد مرجان گفت: -مامان گفت بیام یه دستی به خونه و زندگیتون بکشم . -ولی کلید رو از کجا اوردی ؟ مرجان اخم قشنگی کرد و با ناراحتی گفت: -یه روز مریم اومده بود خونه کلید رو اونجا جا گذاشته بود .این کلید مموند تا امروز به درد ما خورد . -اهان پس این طور! مرجان خودش را کنار کشید تا علی وارد خانه شود و گفت: -خب حالا چرا بیرون ایستادین ؟بفرمایید خونه خودتونه شما هم بفرمایید خانم. به علی که کلافه و سر در گم ایستاده بود نگاه کردم برای نجات او از ان بن بست به سرعت گفتم: -اقای امیدی لطفا اون کیف رو به من بدین شما اشتباهی کیف من رو هم برداشتین. نگاهم کرد فهمیده بود که دارم جلوی مرجان نقش بازی می کنم ونمی خوام پی به صمیمیت ما ببرد .با چهره ای در هم کیه را به دستم دادو به داخل خانه رفت.من نیز از مرجن تشکر کردم و با خداحافظی از او به سرعت به سمت خانه ام رفتم. در خانه اصلا حوصله کاری را نداشتم و بی حوصله تخم مرغی نیمرو کردم .دیدن مرجان در خانه ای علی به نوعی پریشانم کرده بود.اشتها نداشتم و همان نیمرو را دست نخورده باقی گذاشتم .به اتاق خوابم رفتم تا کمی بخوابم شاید افکار پریشان از من دور شوند اما نتوانستم بخوابم . نمی دانستم مرجان و علی با هم چه می کنند حتما علی غذای لذیذ مرجان را با ولع می خورد و از او تشکر می کند و مرجان با دلبری به او نگاه می کند و می خندد. از خانه بیرون امدم چون دیگر محیط انجا را نمی توانستم تحمل کنم سوار ماشین شدم و تا هنگام شب همین طور در خیابانها می گشتم . وقتی به خانه امدم بی انکه شام بخورم با همان لباس هایم خوابیدم . صدای زنگ تلفن به گوشم می رسید حوصله جواب دادن به تلفن رو نداشتم .اما دست بردار نبود با عصبانیت گوشی را برداشتم و گفتم: -بله؟ سکوت و سپس قطع تلفن جواب گویم بود .با ناراحتی گوشی را به دستگاه کوبیدم و ناسزا گفتم .سیم تلفن را کشیدم تا دوباره مزاحم نشود. صدای زنگ خانه بلند شد در را گشودم علی با گام های بلند خود را به داخل رساند و با دیدن من با خشم گفت: -کجا رفته بودی؟هیچ فکر کردی که نگران و سرگردان تو می شم؟ به طعنه گفتم: -نمی دونستم که برای چرخ زدن توی خیابونا باید به شما خبر بدم ،می بخشید! -بله باید خبر بدی باید می دونستی که نگرانت می شم. -واقعا اما شما مهمان داشتی و با داشتن اون فکر نمی کنم اصلا فرصت کرده باشین که نگران من بشین. علی رو در رویم ایستاد و با ناراحتی گفت: -خودت خوب می دونی که اون یه مهمون نا خونده بود که من از اومدنش خبر نداشتم .این نقشه ای مادر مریم بود که مرجان رو بفرسته خونه ای من با فکر خودش به این نتیجه رسیده که مرجان می توننه جای مریم رو برام پر کنه. -خب چرا که نه؟مرجان دختر قشنگیه می تونه همسر خوبی برات باشه. علی فریاد زد : -تو دیگه چرا این حرف رو می زنی ؟مرجان چهارده سال از من کوچیکتره اون نمی تونه حرف من رو بفهمه. -ولی اون تو رو دوست داره .اینو به راحتی از چشماش می شه فهمید .مرجان با رضایت حاضره همسر تو بشه . نگاهم کرد .خشم را به راحتی می شد در نگاهش دید.با غیظ بازویم را گرفت و گفت: -من به رضایت مرجان کاری ندارم .من می خوام که تو همسرم بشی. به من بگو امل ایا حاضری تنهایی تلخ منو با گرمای حضورت شیرین کنی؟ با دیدگانی بارانی به او نگاه کردم .نمی دانستم چهجوابی به او بدهم .علی که سکوت ممتد من را دید به ارامی دستش را روی شانه ام گذاشت در حالیکه به چشمانم نگاه می کرد گفت: -امل نمی خوای به انتظارم پایان بدی ؟نمی خوای تکلیف خودت رو با اینده ات مشخص کنی؟تاکی می خوای به گذشته ات بچسبی و به اثبات باوری ادامه بدی ؟ در حالیکه اشکهایم جاری بود گفتم: -می ترسم علی .می ترسم روزی از این تصمیم پشیمون بشی و از این که با زنی ازدواج کردی که قبلا عاشق مردی دیگه ای بوده .خودت رو سرزنش کنی.من دیگه نمی تونم به کسی دیگه ای دل ببندم .از طرفی نمی تونم شاهد بی مهری اون باشم .من از تو و از اینکه گذشته ای منو می دونی می ترسم . علی بازویم را فشرد و با ملایمت گفت: -من بهت قول می دم که هرگز شاهد چنین روزی نباشی .ما هر دومون تکلیفمون رو با گذشته مشخص کردیم .همون طور که تو به خاطره ای مریم رد قلب من احترام میذاری من هم به عشق بزرگ تو نسبت به مسعود احترام می ذارم و بهت قول می دم هرگز از گذشته ات با تو حرفی نزنم .ایا این قول به ارامش تو کمک می کنه تا تو تصمیمت رو بگیری؟ در چشمان مهربان علی نگریستم .نمی دانم در نگاه و لبخند او چه رازی نهفته بود که یکباره من به نقطه ای تصمیم رساند و به ارامی گفتم: -شاید من نتونم مثل مریم خوشبختت کنم. -می تونی،من به این اطمینان دارم. لبخند زدم .او نیز خندید و زیر لب گفت : -تو که به من اجازه می دی هر هفته سر خاک مریم برم؟ -ما هر دو با هم سر خاک مریم می ریم. به نشانه ای تشکر چشم برهم فشرد .من هم به تقلید از او پرسیدم: -تو که به من اجازه می دی یادگاریهای مسعود رو همچنان نگه دارم؟ -تو می تونی هر چیزی که تو رو یاد مسعود میندازه رو نگه داری اما به شرط این که با دیدن اونا غصه دار نشی و در فکر و خیال فرو نری. با سپاس نگاهش کردم و لبخند زدم. علی روی مبل نشست در حالیکه با شیطنت نگاهم می کرد گفت: نمی خوای برای صرف شام منو به خونه ات مهممون کنی؟ متعجب پرسیدم: -مگه شام نخوردی؟ -نه تنها شم نخوردم بلکه ناهار هم نخوردم. -واقعا ولی من خیال می کردم مرجان برای تو ناهار درست کرده و .. با خنده حرفم را قطع کرد و گفت: -اون تدارک ناهار رو دیده بود اما چون بی اعتنایی من دید خودش به تنهایی ناهار خورد و به خونه شون رفت. -یعنی ظهر خونه تو نموند؟ نگاهم کرد و با لبخندی گفت: اون شاید نیم ساعت خونه ای من بود .وقتی دید ناهار نمی خورم و به بهانه سردرد به ااتاقم رفتم ،اونم با حالتی قهر خداحافظی کرد و رفت. -کار خوبی نکردی ،به هر حال اون مهمون تو بود و به خاطر راحتی تو به اونجا اومده. علی بلند شد و رو در رویم ایستاد و با حظی وافر گفت: -تو نه تنها مثل مریم فکر می کنی بلکه طرز تعارفت هم عین اونه مریم هم به ایین مهمون دارری خیلی اهمیت می داد. لبخند زدم .علی دستی به شکمش کشید و گفت: -نمی خوای منواز این دل ضعفه نجات بدی؟ -اه بله اتفاقا من هم خیلی گرسنمه. -چی ؟نکنه تو هم شام نخوردی؟ -نه تنها شام بلکه ناهار هم نخوردم . با این حرف علی نوازشگرانه نگاهم کرد .او به دنبال تاییدی برای عشقش می گشت و من که ناخواسته از ناراحتی بعد ظهرم گفته بودم .به ارامی گفت: -حاضری به جای دعوت ظهر که به هم خورد حالا دعوتم را برای شام قبول کنی؟ -نه علی جان ترجیح می دم تو خونه باشیم و شام رو خودم درست کنم فقط اگه نیم ساعت بهم فرصت بدی می تونم یه شام خوشمزه برات درست کنم. خنده کنان پرسید: حالا اگه من بهت کمک کنم این نیم ساعت به ربع ساعت تقلیل پدا نم کنه؟ -خب چرا اگه کمکم کنی شام زودتر اماده میشه. -پس من در خدمتگذاری اماده ام .پیش به سوی اشپزخانه. هر دو با شادمانی ختدیدیم .شام را اماده کرده و با شادی و شوخی های علی خوردیم . علی در جمع کردن سفره شستن ظرفها و دیگر کارها کمکم کرد.من که خسته شده بودم استکانهای چای را به سالن بردم.علی میوه ها را شست و در کنارم نشست و با لحنی شاد گفت: -باید نامزدیمون رو اعلام کنیم. -نه خواهش می کنم .ترجیح می دم که در این مراحل در سکوت و پنهونی باشه نمی خوام کسی بفهمه. با تعجب پرسید: -ولی چرا؟ -چون نمی خوام توجه دیگرون رو جلب کنم .همراهی ما با همدیگه برای همه تقریبا عادی شده دیگه همه می دونن ما قبلا از مرگ مریم رفت و امد داشتیم و دوستای خوبی بودیم و حتی بهد از فوت مریم این دوستی ادامه داشته .اگه نامزدیمون رو اعلام کنیم همه مشتاق می شن بدونن ما چطور به ایمن نتیجه رسیدیم که می تونیم تنهاییمون را با هم پر کنیم .من حوصله ای توضیح دادن به دیگرون رو ندارم .ترجیح می دم مثل سابق رفتار کنیم .این طوری از پرس و جوی بقیه هم خبری نیست. علی در سکوت به حرفهایم گوش می داد .زمانی دید که از کنجکاوی دیگران معذب هستم گفت: -خب اگه تو این طوری راحتی باشه حرفی نیست .اتفاقا فکر می کنم خیلی بهتره چون با گرفتاریهای من و این که مدام در کارم معلوم نیست که کی بتونیم ازدواج کنیم واگه نامزدیمون رو اعلام کنیم اولین چیزی که می خوان بدونن این که کی عروسی سر می گیره. با حرکت سر تایید کردم .بعد از رفتن علی به اتاقم رفتم و همه اون چیزی که من را یاد مسعود می انداخت را در یک چمدان گذاشتم و ان را در کمد قرار دادم .با این کار می خواستم کم کم مسعود را از یاد ببرم . پایان فصل 13 فصل 14 روزهای اخر بهار بود و هوا اندک اندک گرم می شد و ما به فکر مسافرت بودیم علی تقریبا کارهای اعزام بیماران را انجام داده بود .در حین همراهی و کمک به علی چند بار با حمید وارسته برخورد داشتم او از نامزدی من و علی با خبر شده بود و انقدر صمیمی به ما تبریک گفتم که فهمیدیم او هم از زندگی خصوصی خود راضی است . ان روز علی ماشین را به سوی خانه می راند .وقتی رسیدیم گفت: -مدتیه که تو به خونه من نیومدی .افتخار می دی چند ساعتی در خدمتتون باشم ؟ خنده کنان گفتم: -اوه اوه چه لفظ قلم !بله که افتخار می دم. -پس خواهش می کنم بفرمایید! ماشین را جلوی در خانه اش پارک کرد و به داخل رفتیم .وقتی وارد خانه شدیم بوی غذا یکباره پخش شد .علی با تعجب هوا را بو کشید و بعد عصبانی گفت: -مرجان خانم شما اینجایید ؟ اما کسی جواب نمی داد .علی به اشپزخانه رفت و من هم به دنبال او روانه شدم .ظرف غذا روی اجاق بود و شعله ای ملایمی داشت .تکه کاغذی بر روییخچال وصل شده بود را با صدا خواند: «علی اقا سلام خسته نباشید .امروز اومده بودم تا هم کمی به اوضاع نا مساعد خونه رسیدگی کنم و هم اینکه غذای گرمی براتون درست کنم که متاسفانه منزل نبودین .خدای نکرده با خودتون نگید من دختر خودسری هستم و بی اجازه وارد خونه تون شدم .مادر گفته بود چون مدتیه از شما بی خبریم سری به شما بزنم تا هم خونه رو نظافت کنم و هم حال شما رو جویا بشم . خونه رو تمیز نگه داشتم .برای شام هم برنج و خورشت قیمه درست کردم امیدوارم این غذا رو دوست داشته باشین و از خوردنش لذت ببرین .مادر می گفت سری به ما بزنین دلمون براتون تنگ شده دوست دار شما مرجان .» نامه را روی میز انداخت و با غیظ گفت: باید کلید اینخونه رو ازشون بگیرم .نمی خوام وقتی خونه نیستم کسی خونه بیاد .شاید من چیزی توی خونه گذاشته باشم که صلاح نیست یک دختر جوون ببینه .این درست نیست باید همین فردا خونه شون برم . این چیزها رو به مادر مریم بگم. -بهتره این کار رو نکنی .اونا دارن به تو محبت می کنن و این جواب محبت اونا نیست. -ولی اخه ... کلامش را قطع کردم و گفتم: -من می دونم تو چی میگی واقعا درست نیست که اونا بی خبر به خونه تو بیان .اگه تلفن ندارن می تونن از کیوسک تلفن عمومی بهت زنگ بزنن و بگن که مثلا فردا برای نظافت دارن میان اینجا .این طوری مشکلی هم پیش نمیاد. -اصلا دلم نمی خواد کسی بیاد و خونه ام رو تمیز کنه.دلم م خواد همین جوری اشفته و درهم باشه .خب خنه امه و هر جور ذلم بخواد نگهش می دارم . برای ارام کردن لبخند زدم و گفتم: -اونا حق ددارن که این طور رفتار کنن .اونا زمانی رو به یاد میارن که به اینجا می اومدن و مریم خونه زندگی تو رو عین دسته گل نگه می داشت .حالا با دیدن وضعیت اشفته ای همون خونه زجر می کشن .پس بهشون حق بده . علی کم کم ارام شد و جوش و خروش افتاد من هم غذای را که مرجان درست کرده بود کشیدم با علی را راضی به خوردن کردم وقتی دیدم که علی چقدر به غذاهای سنتی ایرانی علاقه مند است تصمیم گرفتم تا یک کتاب اشپزی خریداری کنم و از روی ان برای علی غذا ایرانی درست کنم . پس از صرف شام با کمک علی ضرفها را شستم .بعد چای را اماده کردم و برای علی که تلویزیون تماشا می کردم بردم .علی گفت: -بیا یک کمی درباره سفرمون حرف بزنیم .من تا دو روز دیگه کارام رو ردیف می کنم .مموافقی از هفته دیگه سفرمون رو شروع کنیم ؟می تونم برای اول هفته ای دیگه بلیط هواپیما به مقصد مشهد تهیه کنم و برای مدتی دور از این شهر شلوغ برای خودممون زندگی کنیم. -من حرفی ندارم اما می خواستم در مورد یه موضوع مهم باهات حرف بزنم . کنجکاوانه نگاهم کرد و گفت: -چه موضوع مهمی ؟ -ببین علی اگه قرار باشه با هم ازدواج کنیم فکر می کنم بهتره خونه ای من رو برای فروش بذاریم چون من بعد از عروسی دیگه در اون زندگی نمی کنم تا بهش احتیاجی داشته باشم .می تونی با پول فروش این خونه خیلی کارا بکنی یا با کرایه دادن اون پولی بدست بیاری و مشکلی رو حل کنی. لب برچید و دقایقی در سکوت فکر کرد.بلاخره سر بلند کرد وگفت: -اگه موافق باشی کلید این خونه رو به یکی از دوستام که بنگاه داره بدم تا در مدتی که در سفر هستیم اون یه مشتری خوب براش پیدا کنه .من فکر می کنم خونه رو بفروشیم و با پول اون یکی از بیمارانی رو که به علت بودجه کم نتونسته بودیم به بیمارستان معرفیش کنیم روانه خارج کنیم تا معالجه بشه به نظرت چطوره؟ -باشه من قبول می کنم. -خب پس حالا که این طور شد من باز به بیمارستان می رم تا کارهای اعزامی این بیمار رو هم انجام بدم تا در نبود ما مشکلی پیش نیاد . فردایی ان شب علی کارهای ان بیمار را انجام داد و کلید خانه را از من گرفت و به دوست بنگاهیش داد تا در نبود ما به مشتری خانه را نشان دهد . او به ما قول داد تا هر چه زودتر یک مشتر خوب پیدا کند تا ما بتوانیم هر چه زودتر این پول را به حساب بیمارستان واریز کنیم .همچنین بلیط پرواز مشهد را تهیه کردیم و اواسط هفته اینده عازم این شهر مقدس شدیم. ********** باورود به تهران متوجه شدیم که خانه به فروش رفته و فقط منتظر م هستند تا پای قرداد را امضا کنم .یک ماه فرصت داشتم تا خانه را تخلیه کنم و این تاریخ مصادف بود با اعزام بیماران به خارج از کشور .علی با شنیدن این خبر لبخند زنان گفت: -خب حالا که زمان تخلیه خانه مشخص شده تاریخ ازدواج ما هم داره معلوم میشه .شبی که تو باید خانه رو تحویل بدی همون شب ما عروسی می کنیم .ما به هم قول دادیم که دیگه دور از همن زندگی نکنیم.باشه؟ با خوشحالی سر تکان دادم .سفر با او سبب شده بود تا من بیشتر از قبل او را بشناسم و از انتخاب خود راضی باشم . من هر روز به دنبال او به ایتام سر می زدم . بعد راهی بهزیستی می شدم . ان روز قرار بود بیماران شهرستانی به بیمارستان بیایند .من طبق روال قبلی هر روز علی را به بیمارستان رساندم و چون کاری دیگی نداشتم با وارد بیمارستان شدم . در جلوی باجه تعداد زیادی جمعیت ایستاده بودند و با هم حرف می زدند .انها بادیدن علی به سوی او امدند و مشغول صحبت شدند گویی علی را می شناختند. برق رفته بود و مسئولین بیمارستان تصمیم گرفته بودند که از شارژهای خود فقط برای اتاق عمل استفاده کنند .حال این عدده نگران ازمایش های خود بودند و از علی کمک می خواستند .علی به ارامی با انها حرف می زد و انها متقاعد می کرد که از این شارژها برای اتاق عمل و بیمارانی که زیر تیغ جراحی بی هوش افتادند استفاده میشود ..چون انها می توانستند صبر کنند تا برق بیاید اما کار برای بیماران اتاق عمل امکان پذیر نبود. سخنان علی ابی بود روی اتش شور و اضطراب بیماران .انها که به وعده او ایمان داشتند ارام گرفتند .لبخند زنان داشتم به علی که ماهرانه کارش را انجام می داد نگاه می کردم که یکباره به رو به رو خیره ماندم .خدایا چه می دیدم ؟ایا اشتباه نمی کردم ؟مقصود در حالیکه دختربچه ای حدود دو ساله بغلش بود به علی نزدیک شد و شروع به صحبت با او شد .یکباره احساس خطر کردم .به دنبال جایی گشتم تا از تیررس نگاه مقصود در امان بمانم درمانده در جایم ایستاده بودم نمی دانستم کجا قایم شوم .علی به پشت برگشت و با دیدنمبه سویم امد و گفت: -امل جان بیا اینجا یادت هست یه روز بهت گفتم پدر یکی از بیماران کمک هنگفتی کرده و در عوض خواسته تا دخترش رو هم اعزام کنیم؟حالا اون اینجاست بیا تو رو بهش معرفی کنم . -ولی علی جان من کار دارم و باید برم. علی با تعجب گفت: -چه کار داری؟بیا من باید برم با مسئولین بیمارستان حرف بزنم .ت. همبه این اقا در مورد زمان عمل و مدت توقف در انجا و کارهای که باید انجام بده و خلاصه همه چیز یه توضیحی مختصری بده.من بهش گفتم که تو منشی مخصوص منی و حالا تو باید نقش منشی من رو بازی کنی. -ولی علی... -ولی نداره...یالا من عجله دارم.نگاه کن اون اقایی که اونجا ایستاده یه بچه توی بغلشه ،همونه منم اتاق رئیس بیمارستان می رم.وقتی کارت تموم شد تو رو جلوی باجه پذیرش می بینم. علی شتابان از من دور شد .چشمم به مقصود افتاد .او از دیدن ناگهانی من وپیدا کردنم مبهوت شده بود خیره نگاهم می کرد.ارام ارام به من نزدیک شد .سرم را به زیر انداختم دیگر نمی توانستم فرار کنم. مقصود رو به رویم ایستا و گفت: -امل خودتی؟ نگاهش کردم .سرش را به طرفین چرخاند و گفت: -خدا می دونه چقدر دنبالت گشتیم.هیچ فکر نمی کردم که به تهران اومده باشی .ما همه شهرهای استان فارس رو دنبالت گشتیم بدون اینکه حتی نشانی از تو پیدا کنیم .کم کم قبول کردیم که تو به کویت برگشتی . دانه های اشک بر چهره ام فروریخت .با دیدن مقصود یاد فامیل دلم را لبریز از دلتنگی کرد و به ارامی پرسیدم: -همه حالشون خوبه ؟! لبخند غمگینی زد و سرش را تکان داد.به دختر بچه ساکتی که در اغوشش بود نگاه کردم .او پرسش را از دیدگانم خواندو گفت: -این سمیرا دخترمه !ناراحتی قلبی داره وقراره با بیماران دیگه اعزام بشه تا بتونه سلامتیش رو بدست بیاره . دستهایم را برای به اغوش کشیدن سمیرا دراز کردم .بچه بدون هیچ امتناعی به اغوشم امد .مقصود لبخند تلخی زد و گفت: -اون قدر در طی این دوسال چهره های متفاوت دیده که دیگه از کسی غریبی نمی کنه .خیلی راحت به بغل همه می ره .اما دختر باهوشیه با دیدن رو پوش دکترها و پرستارها بغض می کنه .از بس اونو به دکترا نشون دادم که اومدن به اینجاها براش مصادف با درد و زجره.طفلک معصوم من خیلی درد کشیده. در حالی که به سمیرا نگاه می کردم گفتم: -باید عمل قلب انجام بده؟ -بله یه عمل مشکل و حساس که شانس موفقیتش خیلی کمه !اما من به همون مقدار کم هم چسبیدم تا شاید بتونم اونو نجات بدم .سمیرا همه زندگی منه. به چهره جذاب و زیبای که حالا محصور غم و غصه بود نگاه کردم و کنجکاوانه پرسیدم: -پس مادرش کجاست؟اون با دخترش به امریکا نمی ره؟ با اندوه سر تکان داد و گفت: -مادرش مرده.اونم ناراحتی قلبی داشت و هنگام زایمان نتونست طاقت بیاره و مرد.حالا دختر کوچولوی منم دچار ناراحتی قلبیه و فقط خدا می تونه کمکش کنه. به مقصود که اشک دیدگانش جمع شده بود نگاه کردم و با دلداری گفتم: -غصه نخور خدا بزرگه.اگه عمر سمیرا به دنیا باقی باشه مطمئن باش که حالش خوب می شه .پس امیدوار باش. -امید به خدا تنها چیزیه که برام مونده .با خدای خودم عهد کردم اگه سمیرا زنده بمونه هر سال مخارج عمل یه بیمار رو تهیهکنم و اونو از درد و ناراحتی نجات بدم .برام دعا کن امل .برای سلامتی سمیرا دعا کن .من طاقت دیدن رنج و عذابش رو ندارم. اشکهای مقصود بی تابانه فرو می ریخت .شانه هایش از غصه ای زیاد می لرزید و من شاهد فروپاشی غرور مردانه اش بودم . ان روز ساعت ها با مقصود حرف زدم و به او دلداری دادم .مقصود کنجاوانه از علی و اینکه چطور منشی مخصوصش شدم سوال می کرد .من هم سربسته به او جواب می دادم نمی خواستم او و خانواده ای دایی ام از موضوع نامزدی من و علی چیزی بدانند.من در مورد دیگران هیچ کنجکاوی نکردم و هیچ سوالی در مورد خانواده از او نپرسیدم .چند دفعه مقصود می خواست در مورد انها حرف بزند اما من با زیرکی مسیر صحبت را عوض می کردم .نمی خواستم با یاداری انها باز به یاد گذشته بیفتم. زمانی که علی از دفتر رئیس بیمارستان بیرون امد شتابان به سئی بیماران رفت و از انها خواست تا عصر برای انجام ازمایشات همه بیایند . علی زمانی که همه را راهی کرد به من و مقصود نگاه کرد و به من گفت: -امیدوارم که توضیحات لازم رو به این اقا داده باشین. سرم را تکان دادم .علی برای فشردن دست مقصود دست پیش برد و گفت: -شما هم عصر بیمارستان باشین .رئیس بیمارستان یه سری توضیحات تکمیلی در مورد نحوه ی عمل و دیگر کارها رو به شما می ده .فکر کنم در اونجا به دردتون بخوره. -باشه حتما میام و از شما هم خیلی متشکرم. -من باید از شما تشکر کنم .شما دارین جون بیمارای ما رو نجات می دین .امیدوارم در عوض این کار خدا ذلتون رو شاد کنه و دختر تون سلامتیش رو بدست بیاره. مقصود لبخندی زد .علی به من نگاه کرد و گفت: -خب خانم منشی کار من دیگه تموم شد .بهتره بریم و تا خودمون به درد زخم معده دچار نشدیم یه فکری برای این شکم گرسنه کنیم. با مقصود خداحافظی کردیم .زمانی که می خواستم از در بیمارستان خارج شوم دیدم مقصود هنوز سر جایش ایستاده و دور شدن ما را تماشا می کند .احساس می کردم از لحن صمیمانه علی با من حدس های زده باشد اما برایم مهم نبود . عصر با علی به بیمارستان نرفتم .نمی خواستم دوباره مقصود را ببینم و در فرصت هایی که پیش می امد به او اجازه دهم در مورد روابطم با علی کنجکاوی یا از طرز زندگی ام سوال کند .به علی هم هز اشنایی خودم با مقصود حرفی نزدم . ************************** صبح از خواب برخاستم و به دنبال علی رفتم .تقریبا همه وسایل منزل را جمع اوری کرده بودم وفقط برای خواب به خانه ام می رفتم .او صبحانه را اماده کرده بود و بعد از خوردن صبحانه از خانه خارج شدیم . ان روز ،روز اعزام بیماران بود.من به همراه علی به فرودگاه رفتیم .همه بیماران در انجا حضور داشتند .علی با اهنا حرف می زد و به انها دلداری می داد که حالشان خوب خواهد شد و با سلامتی به کور باز خواهند گشت . داشتم به علی نگاه می کردم که یکباره حضور کسی را در کنارم احساس کردم .مقصود که متوجه شده بود که به نوعی از او فرار می کنم خیلی ارام و بیصدا به کنارم امده بود .نگاهش کردم .اهسته گفت: -امل.... می خواستم موضوعی را بهت بگم .می دونم چرا داری از من فرار می کنی .اما در اشتباهی .اتفاقاتی که در گذشته افتاد اون طوری نیست که تو فکر می کنی .متاسفانه من در به اشتباه انداختن تو نقش بزرگی داشتم .اما حالا می خوام جبران کنم .ازت می خوام که منو ببخشی .با اون دل مهربونی که داری می دونم که می تونم به گذشت تو اطمینان داشته باشم.من اشتباه کردم امل و حالا دارم تاوان اشتباهاتم رو می دم .می دونم که قلب تو رو شکستم اما خدا در عوض دل خودم رو شکست .من از خدا گله مند نیستم .مرگ همسرم بیماری دخترم مشاهده رنج و عذاب اون برام حکم بالاترین شکنجه ها را داره .تاوان همون گناهیه که من در حق تو مرتکب شدم .من دارم مکافات اعمال خودم رو پس می دم ،پس نمی توننم از کسی گله و شکایتی دداشته باشم .اما از تو می خوام که منو ببخشی تا خدا هم دست از قهر خودش برداره و دل منو شاد کنه. با سردر گمی به مقصود که اشک ریزان حرف می زد نگاه کردم و پرسیدم : -تو چی داری میگی مقصود ؟من که سر در نمیارم .تو از کدوم گناه حرف می زنی ؟من چرا باید تو رو ببخشم ؟من اصلا متوجه حرفات نمی شم. مقصود پاکتی را از جیبش در اورد در حالیکه دستش می لرزید گفت: -جواب همه سوال های تو داخل این نامه اس.فقط ازت خواهش می کنم اونو بعد از رفتن ما و در تنهایی بخونی .نمی خوام کسی دیگه از جریانات این نامه باخبر بشه ! نامه را از دستش گرفتم و در کیفم گذاشتم.از بلندگو همهی مسافران را به جایگاه مخصوص فرا خواند .به مقصود که با غمی اشکارا نگاهم می کرد گفتم: -من بدون اینکه بدونم توی این نامه چی نوشته شده برای دخترت دعا می کنم و از خدا می خوام که به اون سلامتی و به تو شادی رو هدیه کنه.امیدوارم وقتی برمی گردی شاد و خوشحال باشی و سمیرا سالیان سال در کنارت زندگی کنه. زیر لب تشکر و خداحافظی کرد .به او که دور می شدد نگریسته و در دل خود برای سلامتی سمیرا دعا کردم .احساس کردم او از چیزی عذاب وجدان دارد و ناراحت است. به دنبال اخرین نفر که از در شیشه ای گذشت علی به سویم امد و گفت: -خب خدا رو شکر انگار همه چیز به خوبی پیش رفت .حالا بهتره ما هم بریم ،می خوام به مناسبت پایان کار تو رو به خوردن ناهار تو خونه با دست پخت خودم دعوت کنم. خندیدم و گفتم: -پس باید امروز تخم مرغ نیمرو بخوریم .درسته؟ -اختیار دارین خانم به جز تخم مرغ گوجه فرنگی م داریم و این می تونه سفره ما رو خیلی رنگین کنه. -اما من ترجیح می دم گرسنگی بکشم ولی این همه تخم مرغ نخورم .می ترسم کبدهامون دیگه از کار بیفته و اون وقت ما هم باید به فکر عمل باشیم و منتظر این باشیم تا یکی ترتیب اعزاممون رو به خارج بده! علی خندید و این بار محتاطانه پرسید: -اگه جای تخم مرغ را با سوسیس و خیار شور عوض کنم چی دیگه رضایت می دی؟! -بله این شد یه چیزی.اما باید به عرضتون برسونم که تو خونه نه سوسیس داریم و نه خیار شور و نه گوجه .همه را باید سر راه بخریم. علی همانطور که پشت فرمان می نشست و ماشین را روشن می کرد با شیطنت به من نگاه کرد و گفت: -ای من به فدای این کدبانوی عزیز خونه که از کمبودها خبر داره و به موقع خبر می ده!چشم سر راه می خریم با خودمون می بریم درست شد؟ -بله حالا درست شد. سر راه خرید کردیم و با خود به خاننه بردیم .پس از خوردن ناهار من به بهانه خستگی با علی خداحافظی کردم و به خانه رفتم .می خواستم هر چه زودتر نامه ای مقصود را بخوانم .در اتاق روی تخت خوابیدم پاکت نامه را باز کردم .مقصود نوشته بود: «امل دختر عمه عزیزم سلام نمی دانم به من این اجازه را می دهی که تو را دختر عمع صدا بزنم یا نه اما من به خود این جرات را می دهم چون می دانم پس از خواندن این نامه دیگر هرگز این اجازه را نخواهم داشت .ان وقت من برای تو یک پسر دایی نیستم فقط غریبه ای هستم که با سرنوشت و احساس تو بازی کرده و زندگیت را به نابودی کشیده . بله حق داری می دانم گیج شده ای و نمی دانی که چه دارم میگویم .اما اگر کمی به گذشته بر گردی همه چیز برایت روشن می شود .یادت است که در روز عزیمت مسعود ما او را به شیراز بردیم و در هنگام بازگشت به تو گفتم که ملانی عاشق دلخسته مسعود است ؟این حرف من حقیقت داشت اما انچه من به تو نگفتم این بود که من هم عاشق دلخسته ملانی بودم .ولی او مسعود را دوست داشت و دست رد به سینه ام زد .من از کودکی کینه مسعود را به دل داشتم از همان روزی که مسعود به دنیا امد و من در عالم کودکی احساس کردم که توچه پدر و مادرم نسبت به من و یدا کم شده است .با امدن مسعوداحساس کردم که بار دیگر والدینم را از دست دادم و در حاشیه قرار دارم . این تفکر تا زمان نوجوانی همچنان با من بود تا زمان عشق من و مینا رخ داد .پدر می دانست من به درس خوندن علاقه دارم و زمانی که دید مینا خودکشی کرد،به عنوان تنبیه من را از درس خواندن محروم کرد و از من خواست مانند کارگری که از کارفرمایش دستور می گیرد برایش کار کنم .اگر چه این تنبیه سالهای بعد برداشته شد .او زمانی که مسعود عازم انگلیس شد رضایت داد تا من هم درس بخوانم اما من احساس میکردم که به نوعی ترحم یا رشوه است .چیزی که من طالب ان نبودم .درس خوندن مسعود کینه قبلی را دوباره در دلم زنده نگه داشت و این احساس زمانی قوی تر شد که فهمیدم ملانی به مسعود علاقه مند شده است .من تا ان روز به ملانی به چشم یک شریک نگاه می کردم اما وقتی که متوجه علاقه او شدم احساس کردم من نیز به او علاقه مندم .اما افسوس که این عشق یک طرفه بود .مسعود اصلا به ملانی توجه نداشت و دلبرهای ملانی روی او اثری نداشت . من که بی علاقگی مسعود را دیدم تلاش کردم تا ملانی را به سوی خودو بکشم اما او یک روز اب پاکی را روی دستم ریخت و گفت که مسعود را عاشقانه دوست دارد و حاضر نیست عشق من را بپذیرد .این حرف ملانی ان قدر برایم توهین امیز بود که سعی کردم به نوعی او را فراموش کنم .اما این امکان پذیر نبود .عشق ملانی در رگ و پی من ریشه دوانیده بود و به این اسانی از دلم بیرون نمی رفت.پس از مرگ مینا برای اولین بار بود که احساس می کردم قلبم در گرو مهر دیگری قرار گرفته. ویدا که از عشق من نسبت به ملانب باخبر بود خیلی تلاش کرد تا میانه او را گرفته و به نوعی ملانی را به سوی من سوق دهد اما او قلبش در گرو عشق مسعود بود و حتی حاضر نبود که به من کوچکترین امیدواری بدهد .من درانجا شاهد این مسئله بودم که ملانی برای امدن مسعود لحظه شماری می کند و این که من باید راهی شوم اشکارا ابراز خوشحالی می کرد .این بیشتر اتش تنفر من را نسبت به مسعود دامن زد و من را وادار به ایمن فکر کرد تا از مسعود هر طور شده انتقام بگیرم و با همین نقشه وارد ایران شدم . در ایران فهمیدم که مسعود به شدت به تو علاقه دارد.پس از رفتن مسعود تلاش کردم تا ذهن تو را نسبت به او خراب کنم .البته تلاش می کردم حرفهایم بدجنسی تعبیر نشود .گاهی از مسعود حمایت می کردم اما سعی می کردم غرور تو را جریحه دار کرده و با این کار که مسعود تو را فریب داده و عاشق ملانی است تو را از او متنفر کنم .تو اوایل مخالفت و سر سختانه حرفهایم را رد می کردی اما تکرا کنایه امیز حرفهایم تو را به شک انداخت .کم کم توانست ذهن تو را بیمار و مسموم کنم .حالا تو حرفهایم را باور می کرد ی و با فهمیدن بی وفای مسعود اشک ریزان از اتاقم می گریختی .عکس ملانی را نشانت دادم تا به نوعی حرفهایم را بیشتر باور کنی . یادت هست که هرشب به خانه می امدم و تو سرغ نامه های مسعود را از من می گرفتی و من بهتو می گفتم که مسعود نامه نداده است؟این در حالی بود که نامه های عاشقانه مسعود که برای تو فرستاده بود در کشوی میز فروشگاه بود او در هر نامه از تو گلایه می کرد که چرا به نامه هایش پاسخ نمی دهی و از بی تابی هایش می نوشت.تو انقدر تحت تلفینات من قرار گرفته بودی که حتی حاضر نمی شدی تلفنی با او حرف بزنی .مسعوود بارها تلاش کرد تا با تو حرف بزنه اما تو از او دلخور بودی و فکر می کردی سرش با عشق ملانی گرم است و حاضربا حرف با نمی شدی .من از دیدن حالت قهر الود تو خوشحال می شدم و می فهمیدم که دل مسعود شکسته است. ویدا را در جریان انتقام خود قرار دادم و او که در اندیشه ازدواج با پسر خارجی بود می دانست که مادر مخال است من به قول دادم که در ازای همکاری با من مادر را راضی کنم . ویدا به من قول داد که انقدر مشغله های کاری مسعود زیاد کند که او فرصت سفری کوتاه به ایران را نداشته باشد تا علت این قهر را بداند. ویدا بازیگر تئاتر و سینما بود او مدام نمایش می داد .یک شب از او خواستم تا متتن جعلی را اماده کند و به دست مسعود بدهد تا با صدای بلند بخواند .ویدا وانمود کرد که این نمایش برای ایرانیان مقیم انگلیس اجرا می شود .بنابراین از مسعود خواسته بود تا در تمرین نقش کمکش کند .بعد صدای مسعود را ضبط کرده و با تنظیم ان به من خبر داد که همه چیز اماده است .ان وقت من تو را ترغیب کردم که به مسعود زنگ بزنی .با شنیدن صدای مسعود و حرفهایی ضبط شدده او تو باور کردی که مسعود از تو متنفر است و قصد گول زدن تو را داشته و می خواهد با ملانی ازدواج کند. حالا نوبت من بود که برای رد گم کردن خودم را عاشق بی قرار تو جابزنم .من از خوشم نمی امد و عاشقت نبودم ولی برای اینکه انتقام خود را کامل کنم باید به تو اظهار عشق می کردم .می خواستم تو متعلق به من شوی تا زمانی که مسعود به ایران برمی گشت می فهمید که تو همسر من شده ای .می خواستم رنگ شکست را در چشمانش ببینم و از اینکه دختر مورد علاقه اش را متعلق به خود کرده ام لذت ببرم .اما تو فرار کردی و همه چیز را بهم ریختی . پس از رفتن تو ما همه جای استان فارس را گشتیم حتی به استان های اطراف هم سر زدیم .اما ردی از تو پیدا نکردیم .خیال می کردیم به کویت برگشتی و ما که هیچ نشانی از تو نداشتیم ناچار قبول کردیم که دوباره تو را گم کرده ایم. خبر فرار تو به مسعود رسید و او سراسیمه به ایران امد .ارام و قرار نداشت .به هر کسی که می رسید علت فرار تو را می پرسید .من بیشتر از بقیه باید بهاو جواب می دادم اما چه جوابی داشتم که به او بدهم ؟ وانمود می کردم که از فرار تو ناراحتم .اگر چه فرار تو نقشه من را ناقص کرد اما حالا با دیدن چهره افسرده و غمگین مسعود و بی تابی های شبانه او که در اتاق بست منشست و فقط شعر می گفت و گریه می کرد ،ارامم می کرد که انتقام خود را گرفته ام . من به تو گفته بودم که مسعود و ملانی به شب نشینی می روند در حالیکه این حرف اصلا صحت نداشت .مسعود در انجا سرگرم کارهایش بود تا هر چه زودتر فروشگاه به فروش برسد و به ایران بیاید .عشق به تو از انگلستان برای او قفسی ساخته بود و او تلاش می کرد هر چه زودتر خود را از ان ازاد کند . من شبهای بیشماری شاهد ریختن اشک های اشکار مسعود و مادر بودم .مادر حالا از همه چیز باخبر بود و از اینکه این گونه پسرش در غم و انده فرو رفته بود بسیار اندوهگین بود . زهرا خانم و اقا رحمان نیز بی تابی می کردند .تو توانسته بودی در دل انها جای برا خود پیدا کنی .انها در سکوت خانه پا به پای دیگرا غصه می خوردند .تنها من خوشحال بودم چون با دیدن حالات مالخولیالی مسعود و اشک های گاه اشکار و گاه پنهان او احساس پیروزی می کردم. کم کم رنگ خوش این پیروزی برایم کمرنگ شد .با دیدن بیماری مادر و مرگ زود رس او تازه فهمیدم که در ازای چشیدن طعم انتقام چه حسرتی را به دل خریده ام .مرگ مادر مسعود را دیوانمه تر کرد .او گاهی اوقات از اتاقش بیرون می امد و سر بر دامان مادر می گذاشت و مادر به او دلداری می داد و کلام پرمهر مادر او را ارام می کرد اما حالا تنها شده بود و این دلخوشی هر اندک را هم از دست داده بود .با مرگ مادر خانه در سکوت فرو رفته بود تا اینکه تلگراف تو سبب شد برق امید در دل مسعود روشن شود .این نشان می داد تو هنوز به این خانه و ادمهای ان وابسته ای و توجه داری مسعود به نشانی تلگراف مراجععه کرد اما فهمید که تو نشانی جعلی داده ای . معود تصمیم گرفت بری پیدا کردن تو به کویت سفر کند اما در انجا هم نشانی از تو پیدا نکرد تو از هیچ طریقی وارد کویت نشده بودی و مسعود در بازگشت دوباره در لاک خود فرو رفت .این بار سکوت او انقدر طولانی شد که قلب اقا رحمان و زهرا خانم را به درد اورد انها دیگر طاقت ماندن در انجا را نداشتند برای همینیک روز اقا رحمان به من گفت که می خواهند به شهر خودشان برگردند .چون دیگر تحمل جای خالی مادر و غصه مسعود را ندارند.به این ترتیب تابستان همان سال انها من و مسعود را ترک کردند .حالا من با مسعود رد ان خانه بزرگ زندگی می کردیم .با رفتن زهرا خانم حال زندگی و خانه ما اشفته شد چون دیگر کسی نبود تا به امور خانه رسیدگی کند .من که خود را در مرگ مادر مقصر می دانستم تلاش می کردم تا به مسعود نزدیکتر شوم و به نوعی او را از غصه دور کنم .من هر شب در تنهایی اتاقم می شنیدم که او اشعارش را بلند می خواند و بعد از ان با صدای بلند گریه می کرد. به دنبال غم و سکوت خانه وادارم کرد تا به دنبال سرگرمی باشم در همین ایام با دختر به نام سمانه اشنا شدم و برای فرار از تنهای تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم تنها کسانی که به ازدواج ما امدند ویدا و همسرش همان مرد خارجی بودند. ازدواج من با سمانه این حسن را داشت که من را از تنهای و مسعود را از اتاقش بیرون کشید با امدن او خنه رنگ و بوی تازه ای گرفت من از روی عشق با او ازدواج نکرده بودم اما هر چه زمان می گذشت متوجه می شدم که به شدت به او وابسته ام و نمی توانم دوری او را تحمل کنم . سمانه دختر خوب و مهربانی بود و در کنار محبت به من به مسعود هم توجه نشان می داد .زمانی که فهمید که مسعود شعر می گوید و اشعار قاب شده نوشته ها یخود اوست او را تشویق کرد تا اشعارش را چاپ کند .مسعود از این پیشنهاد استقبال کرد و بالاخره پس از یک سال بعد کنج اتاق را ترک کرد و اشعارش را به دست چاپ بسپارد .من هر بار به مسعود نگاه می کردم احساس گناه می کردم .سمانه که کم حرفی و غم دیدگان مسعود را دیده بود همیشه سعی می کرد تا به نوعی به او کمک کند و او را از این حالت بیرون بیاورد .او یکی از دختر خاله هایش را به نام شیلا که دختری زیبای بود را به مسعود پیشنها کرد تا با او ازدوج کند اما مسعود هیچ وقت زیر بار نرفت . با نزدیک شدن به زایمان سمانه،ما کم کم متوچه شدیم که او دچار ناراحتی قلبی است.روزی که موقع زایمان سمانه بود او از همان صبح حال بد و مضطرب بود . بعد از به دنیا امدن سمیرا دخترم متاسفانه سمانه نتوانست تحمل کند و فوت کرد .مرگ سمانه بیشتر از همه من را در هم شکست .با مرگ او من همه کسم را از دست دادم حالا جای من و مسعود عوض شده بود و این من بودم که کنج اتاق کز می کردم و با یاد سمانه روز و شب را می گذارندم .سمیرا روز به روز بزرگتر می شد و من از شباهتش با سمانه تعجب می کردم .وقتی متوجه تنگی تفس او شدم او را به دکتر بردم و در انجا بئد که فهمیدم او مثل مادرش به بیماری قلبی مبتتلا شده است .من سمیرا را به دکتر های زیادی نشان می دادم تا شاید یکی از انها خبری امیدوار کنندهد به من بدهد .در یکی از مراجعاتی که به بیمارستان داشتم پزشکی ادرس بیمارستانی را در تهران به من داد که بیماران را به خارج از کشور اعزام کرده و در انجا انها را درمان می کنند .وقتی به تهران رفتم فهمیدم که افراد نیکو کار و خیر از طریق بیمارستان ،عده ای از بیماران را به خارج اعزام می کنند من نیز تصمیم گرفتم تا در ان کار شرکت کنم .پزشکان بیمارستان پس از خواندن پرونده سمیراقبول کردند که اعزام او را در اولویت قرار دهند . دلم می خواست تا هر چه زودتر روز اعزام فرا رسد و من سمیرا را با خود برای معالجه ببرم .با خود عهد کردم که اگر سمیرا بمیرد هرگز به ایران باز نگردم .بالاخره روز اعزام فرا رسید و من به همراه سمیرا به تهران امدم و در انجا با کمال ناباوری تو را دیدم .اول خیال می کردم که اشتباه کرده ام و تو را بادیگری اشتباه گرفته ام .اما زمانی اشک در دیدگانت دیدم فهمیدم که خودت هستی. تو خیلی تغییر کرده بودی از ان همه شادابی در تو اثری نبود و من تازه فهمیدم که غم دوری مسعود با تو چه کرده است . دلم می خواست همان موقع همه چیز را به تو بگویم اما از سویی شرم و از سوی دیگر حضور مرد جوانی که تا دقایقی پیش با تو حرف می زد سبب شد ساکت بمانم .من پس از رفتن تو در موردشما پرس و جو کردم و فهمیدم که شما با هم هیچ راب طه ای جز رابطه ای کاری ندارید برای همین برای تو از گذشته نوشتم و حقایق را به تو گفتم . حالا تو می ددانی که من در نا کامی عشق تو و مسعود نقش داشته ام .حالا به تو حق می دهم که از من متنفر باشی .اما امل جان دختر عمه ای عزیزم من تاوان گذشته ام را پس داده ام .به یاد بیاور که دخترک بیمارم را به امید معجزه ای بزرگ با خود به ان سوی دنیا می برم .پس به من رحم کن .بیا و از گناهان من بگذر و با بخشش خود سلامت سمیرا را به او بازگردان. دعا کن دخترم خوب شود چون در ان صورت دعا گویت خواهم بود دعا کن سمیرا زنده بماندچون ففقط به امید او من نیز زنده ام .برای دل درد مند اما گناهکار پسر دایی ات دعا کن! مقصود اشک هایم جاری شده بود .به روزها وشب های می اندیشیدم که از مسعود دلخور بودم .حالا می دانستم که عشقی بین مسعود و ملانی وجود نداشته و ملانی با مسعود ازدواج نکرده است صدای خنده ای که ان روز شنیدم صدای ویدا بود که حرفهای مسعود را برای شوهر انگلیسیش ترجمه می کرد .حالا ابهامات برایم روشن شده بود و فهمیده بودم که تا کنون فریب خورده ام من همه چیز را اشتباه تعبیر کرده بودم . سرم را بین دستهایم گرفتم و گریه کردم حالا تکلیف خود را با علی و مسعود نمی دانستم .حالا دیگر فراموش کردن مسعود برایم غیر ممکن شده بود .می دانستم که مسعود هرگز به عشق من خیانت نکرده بود .او حتی برای پیدا کردنم تا کویت هم رفته بود . بدجوری دچار تردید شده بودم .من تا کنون خیال می کردم که مسعود به من بی وفایی کرده سعی در فراموشی او را داشتم اما حالا احساس می کردم زیر خاکستر عشق او جرقه ای زده باشند تا اتش رو به خاموشی عشق مسعود دوباره شعله ور شود . به مقایسه علی و مسعود پرداختم .مسعود عشق بزرگ من و همه ی زندگی ام بود اما علی همراه خوب و مهربانی بود که در زمان غم و اندوه به یاریم امد .نمی توانستم او را که قبلا خود ضربه دیده است را رها کنم و به دنبال عشق خود بروم .نمی توانستم به علی پشت کنم و به خوشبختی خود بیندیشم . من و مسعود به دوری از هم عادت کرده بودیم و می توانستیم صبورانه ان را تحمل کنیم .بگذار گذشته همانطور باقی بماند .بگذار مسعود هر از گاهی به یادم شعر بگوید .بالاخره من را فراموش خواهد کرد و به ازدواج با دختری دیگری راضی می شود . من نیز گذشته را رها خواهم کرد .بله من باید همسفر تنهایی جاده زندگی علی شوم .علی به کمک من نیاز دارد ومن باید به او کمک کنم تا بتواند به را حتی به کارهایش بپردازد .من باید جای خالی مریم را در زندگیش پر کنم ....علی به کمک من نیاز داشت.......! پایان فصل 14 فصل 15 تا چند روز دیگر خانه ام باید خالی می کردم و برای همیشه ساکن خانه دل علی می شدم .ان روز خیلی کلافه و بی حوصله بودم .نامه مقصود را از علی پنهان کرده بودم و نمی خواستم او چیزی بفهمد .این از اسرار من بود و من نمی خواستم با افشای ان علی را در معذورات قرار دهم .او این روزها منتظر خبری از بیماران اعزامی بود و من نمی خواستم به مشکلاتش بیفزایم . عصر زمانی به خانه امد حامل خبرههای خوب وبدی بود .چندین عمل با موفقیت انجام شده بود ولی یکی دو عمل نتیجه نداده بودند. مضطرب و نگران به علی نگاه می کردم و او نام بیماران را برایم می گفت و از شنیدن خبر فوت سمیرا ان قدر دلم شکست که بیاراده گریه کردم .علی با محبت خاص به دلداریم پرداخت و گفت این صلاح و مصلحت خداوند بوده است . علی در حالیکه نگاهم می کرد گفت: -نمی خوای با من به خونه بیای؟باید ترتیب شام را بدیم .الانه که صدای قار و قور شکمم بلند میشه و اون وقته که تحملش تموم می شه و می خواد چیزی رو ببلعه . به همراه علی به خانه او رفتیم .زمانی در را گشودم علی به سرعت متوجه شد که کسی قبل از ما امده است .باز بوی اشنای غذا از اشپزخانه به مشام می رسید .من لبخند زدم و بهعلی که اخم کرده بود نگاه کردم و گفتم: -مثل اینکه مرجان خانم از من زرنگ تر بوده !اومده شام پخته و رفته .اون بیشتر از من به فکر قار و قور شکم خالی توئه .درسته؟ لب گزید و گفت: -اون بار خجالت کشیدم کلید خونه رو ازشون بگیرم اما این دفعه دیگه حتما می گیرم مطمئن باش !در ضمن ما چند روز دیگه عروسی می کنیم واون وقت می تونم خیلی راحت کلید خونه رو از اونها بگیرم. به جوش و خروش علی لبخند زدم .به اشپزخانه رفتم و در حالیکه سر دیگ را برمی داشتم به داخل ان نگریسته و گفتم: -این مرجان خانم هم عجب کلکیه ها!ببین برات چی درست کرده ماکارانی با سس گوشت همون چیزی که تو خیلی دوست داری! یکباره خندید و به شوخی گفت : -قابل توجه بعضی ها که باید یاد بگیرن . -بله درسته .همسر داری اداب و رسومی داره که من باید یاد بگیرم. خندیدم .بوی خوش غذا خیلی اشتها برانگیز بود ولی باید تا اماده شدنش صبر می کردیم . به سالن رفتیم و روی مبل نشستم و گفتم: -دست مرجان درد نکنه کار منو راحت کرد. کنارم نشست و با لبخند گفت: -ای تنبل! بعد یکباره چشمش به پاکتی که در کنار اینه بود افتاد .بلند شد و پاکت رابرداشت یک گل سرخ کوچک و کاغذی را از پاکت بیرون اورد .کنارم نشست و با صدای بلند خواند: «علی اقا سلام امروز ساعت 4 به خانه اممدم تا شما را ببینم و کمی به کارهای خانه تان رسیدگی کنم.اما شما خانه نبودید .مادر کمی بیمار است و من باید به خانه برگردم تا مواظب بچه ها باشم .برایتان ماکارانی درست کرده ام که می دانم دوست دارید .در یخچال سالاد و سبزی خوردن هم هست .در ضمن لباسهایتان را شسته و روی بند پهن کرده ام .فقط زحمت اطو کشیدن انها با خودتان .باز هم به شما سر خواهم زد .خداحافظ مرجان» گفتم: -به نظر می رسه مرجان می تونه کدبانوی خوبی برای یه خونه باشه هم شام پخته هم سالد و سبزی درست کرده و هم لباسهات رو شسته.به این ترتیب دیگه کاری برای من باقی نگذاشته .فقط به قول خودش زحمت اطوکردن باقی مونده! علی سر بلند کرد و گفت: -این به خاطر اینه که اونا از نامزدی من و تو چیزی نمی دونن .مادر مریم به خیال اینکه هنوز کسی در زندگی من وجود نداره مرجان رو به اینجا می فرسته تا بتونه جای خالی مریم رو برام پر کنه. با رنجش گفتم: -و مرجان اون قدر عاشق تو هست که با مادرش همراه شده و داره کم کم تو رو کهدر عوالم دیگه هستی به طرف خودش می کشونه .مرجان دختر خوب و زیباییه و خیلی خوب یلده که چطور دل یه مرد رو به دست بیاره . -بله مرجان دختر خوبیه اما نه برای من شاید اگه تو در زندگیم نبودی خیلی زود تحت تاثیر توجهات و زیباییش قرار میگرفتم اما حالا تو هستی و من فقط به تو فکر می کنم . جوابی ندادم و سکوت کردم او لبخند زد و به نرمی گفت: -حالا کدبانوی قشنگ خونه من نمی خوتد مقدمات شام رو امادده کنه و ما رو از گرسنگی نجات بده ؟من امروز ناهار نخوردم به همین خاطر خیلی گرسنه ام. بلند شدم و به اشپزخانه رفتم .من نیز احساس گرسنگی کردم .به همراه علی غذا را خوردم.بعد از شام خانه علی را جمع و ور کردم و چونحوصله نداشتم به خانه ام برگشتم . علی قبل از خواب با من تماس گرفت و زمانی مطمئن شد حالم خوب است و نگرانی ندارم تماس را قطع کرد. فردا صبح وقتی بیدار شدم به جمع کردن وسایل شخصی ام پرداختم .زمانی که از کارهافارغ شدم چیزی به ظهر نمانده .من منتظر علی بودم که کم کم سرو کله ای او پیداشود و با او به خانه برویم .احساس گرسنگی می کردم تازه یادم امد از صبح تا حالا چیزی نخورده بودم . ساعت می گذشت و علی هنوز هم نیامده بود .دچار دلشوره شدم .با خانه ایتام تماس گرفتم اما او در انجا هم نبود .عقربه ها به ساعت 4 بعد از ظهر نزدیک می شد که یکباره صدای زنگ خانه به گوش رسید . به طرف در حیاط دویدم در دل خدا را شکر کردم که اتفاقی برای او نیافتاده است. در خانه را باز کردم و خود را اماده کردم که با اخم او را به خاططر دیر کردنش سرزنش کنم که یک دفعه با دیدن مسعود چند قدم به عقب برداشتم .خدایا چه می دیدم ؟!مسعود رو به رویم ایستاده بود و با چشمان اشک الود به من نگاه می کرد با دقت هر چه تمامتر سر تا پایم را نگاه می کرد .علی با فاصله ند قدم پشت سر مسعود ایستاده بود و به ما می نگریست . یکباره بغض همه عالم در گلویم شکست .هرگز خیال نمی کردم با دیدن دوباره مسعود این گونه قلب ارامم به تلاتم بیفتد و اشوب کند . اشک ارام ارام بر گونه هایم جاری می شد .مسعود قدمی به جلو برداشت تا به سویم بیاید اما علی دست او را گرفت و گفت: -نه اقا مسعود !ما باید به امل فرصت بدیم اون باید تصمیم سختی بگیره و ما امشب رو بهش فرصت می دیم تا در تنهایی خودش تصمیمی بگیره و فکر کنه ما هر دو فردا به سراغش میایم تا بدونیم اون کدامیک از ما رو انتخاب می کنه .با من به خونه بیاین تا امشب رو بهش فرصت بدین تا تکلیف خودش رو با ایندش معلوم کنه.ما هر دو امشب صبوری می کنیم و به انتظار می نشینیم فردا همه چیز معلو م میشه. به دنبال این حرف به من که همچنان می گریستم نگاه کرد و بعد دست مسعود را گرفت و بی هیچ کلامی بیرون رفت .پس از بسته شدن در با صدای بلند گریه کردم . من پس از خواندن نامه ای مقصود تلاش می کردم تا با شعله ور کردن عشق علی در دلم این باور را به خود بقبولانم که مسعود را فراموش کرده ام اما حالا با دیدن او در نزدیکی خودم متوجه شدم تا چه اندازه در اشتباه بودم و می خواستم خود را فریب دهم .مگر میشد عشق جاوددانه ام را فراموش کنم؟مگر می شد معشوق را دید و سر به دنبالش نگذاشت؟مگر نه اینکه من خود می دانستم نوع علاقه من به علی چگونه است و می خواستم او را جایگزین مسعود کنم؟من زخمی زهر خورده ای بودم که به دنبال پادتنی می گذشت تا اثر این زهر مهلک را از جسم و جانم بیرون کند .من می خواستم پادتن عشق علی زهر بی وفایی مسعود را از قلبم بیرون کند اما حالا با امدن مسعود و فهمیدن بی گناهیش چه باید می کردم ؟ چهره علی جلوی دیدگانم بود حالا با او چه می کردم ؟ما قرار بود امروز با هم به محضر برویم و ازدواج کنیم .اما اگر می خواستم پیش علی بروم دلم برای همیشه پیش مسعود بود .و اگر می خواستم به مسعود بپیوندم با تنهایی علی چه می کردم ؟ روی تخت افتاده بودم و به فردا می اندیشیدم به فردایی که باید رو در روی ان دو می ایستادم و به انها جواب می دادم .هر چه فکر می کردم به نتیجه نمی رسیدم . شب از راه رسید و من احساس شدید گرسنگی می کردم .چیزی در خاه نبود و ماشیننم هم پیش علی بود و نمی توانستم چیزی از بیرون تهیه کنم .یکباره صدای زنگ خانه بلند شد .در را گشودم علی بود که با ظرفی که در دست داشت به داخل امد.در حالیکه نگاهش را می دزدید گفت: -این اش رو مرجان اورده گفت نذریه یادش بود که برای تو هم بیاره. -خیلی ممنون زحمت کشیده از طرف من ازشون تشکر کنین. نگاهم کرد انگار چیزی می خواست بگوید و یا افکارم را بخواند سر به زیر انداختم .پس از سکوت کوتاهی گفت: -تونستی در دلت مسعود رو ببخشی؟ -مسعود گناهی نداشته منو فریب داده بودند. متعجب پرسید: -فریب..؟چه کسی تو رو فریب داده؟ -داستانش طو لانیه. -من می خوام این داستان طولانی رو بشنوم. به چشمان منتظرش نگاه کردم و از نامه ای مقصود برایش حرف زدم .از کینه ای که نسبت به مسعود و حیله ای که برای جدا کردن ما به کار برده بود برایش گفتم . ************** علی در سکوت گوش میداد و من نوعی احساس می کردم که با شنیدن حقایق دارد به نوعی نتیجه گیری می کند .حالا می دانست که مسعود من را رها نکرده بود حتی برای پیدا کردنم تا چه اندازه سرگردان و اشفته بوده است و در غم دوری من خیلی زجر کشیده است . وقتی حرفهایم تمام شد ابتدا سکوت کرد ولی بعد با شکیبایی هر چه تمام تر گفت: -خب حالا می دونی مسعود در تموم سالها به عشقت وفادار بوده و فراموشت نکرده ،تصمیمت چیه؟ -نمی دونم علی نمی دونم..از ظهر تا حالا خیلی با خودم جنگیدم تا به نتیجه نهایی برسم اما هنوز نمی دونم که باید چه کار کنم .کاش می تونستم از یکی کمک بگیرم ولی .... لبخند غمگینی زد و گفت: -در این لحظات هیچ کس نمی تونه به تو کمک کنه این تویی که بایدجواب نهایی رو بدی اما من می خوام به یه سوال من جوابی قاطع و صادق بدی .شاید این طوری از بن بست در بیای و کمکی گرفته باشی. به علی نگاه کردم .او به ارامی پرسید: - من می دونم که تو هنوز مسعود رو دوست داری اما ایا علت این شک و تردید وجود منه؟ لب گزیدم .نمی دانستم چه جوابی بدهم .نمی خواستم حرفی بزنم که قلب مهربانش در هم بشکند .علی که سکوتم را دید به نرمی گفت: -امل به من راستش رو بگو من و تو تا حالا با هم صادق بودیم و من می خوام که تو بازم با من راحت باشی من اگر بدونم که تو می تونی خوشبختی ایننده اات رو در کنار مسعود احساس کنی از تو و علاقه ای که بهت دارم می گذرم .درسته برام سخته اما نمی خوام خود خواه باشم و عشق خودم رو بهت تحمیل کنم تو حق داری که به سعادت خودت فکر کنی .من می تونم بازم دنبال مریم های دیگه بگردم و مطمئنم که می تونم پیدا کنم. با چشمانی اشک اود به او نگریستم .علی به ارامی دستش را جلو اورد و دستم را گرفت و بعد به سرعت رها کرد و از خانه خارج شد .سکوت من جوابگوی پرسش نهایی او بود! |
|||||||||
|
|
|
|
#9 | |||||||||
|
مدیر ارشد انجمن شعر و ادبیات
تاریخ عضویت: Oct 2011
نوشته ها: 987
نوع سيم کارت:
![]() تيم فوتبال :
![]()
حالت من:
پرچم کشور من:
سپاس ها: 102
سپاس شده 1,612 در 801 پست
درجه: 27 [ ![]() ![]() ]سابقه: 134 / 671
![]() |
صبحم را با سردرد اغاز کردم .سر تا سر شب را فکر می کردم .حرفهای علی تکلیفم را روشن کرده بود .او همچون مشاوری بی طرف به یاریم امده و من را از بن بست نجات داد.
نزدیک ظهر بود و من بی قرار در خانه قدم می زدم هر ساعت برایم یک قرن می گذشت .یکبارهبا شنیدن صدای زنگ خانه همه وجودم به لرزه در امد .با زانوانی لرزان به حیاط رفتم و در را باز کردم .مسعود با نگاهی اشنا در استانه در خانه ایستاده بود .به داخل امد و در را پشت سر خود بست .با چشمانی غرق در اشک نگاهش کردم .مسعود دستهایش را بالا اورد و من انچنان مشتاقانه به اغوشش پریدم که گویی قرنهاست در انتظار این دقایق بود .مسعود با بی تابی من را به خود می فشرد ومن به راشتی صدای جابه جایی استخوانهایم را می شنیدم اما لذت این لحظات ان قدر عمیق و پرشکوه بود بود تا به ان اعتنایی نم کردم . مسعود با صدایی مرتعش که بغض ان را دو رگه کرده بود گفت: -بالاخره پیدات کردم عزیزم ....!تو با من چه کار کردی امل ....تو با من چه کار کردی؟ قلبم با شور و تپشی خاص جرس گونه می نواخت . مسعود با این حرف تمام رنج و اندوه سالها دوری از مرا نشان می داد. در میان گریه خندیم. مسعود با اندوه گفت: -چرا امل ... چرا با من و خودت این کارو کردی؟ چرا به انتظارم نموندی؟! -چون به خیال خودم می خواستم از بی وفایی تو فرار کنم! -کدوم بی وفایی؟ اگه جای گله باشه این منم که باید از بی وفایی تو گله کنم. لبخند تلخی زدم و به آرامی گفتم : -ما هر دومون فریب خوردیم . من از خیال این که تو می خوای با ملانی ازدواج کنی فرار کردم و تو به خیال این که من دیگه دوستت ندارم و به نامه ها و تلفنهات جواب نمی دم در حالیکه حقیقت چیز دیگه ای بود. مسعود با سردرگمی نگاهم کرد و گفت: -من هنوز سردر نمیارم.من کی قرار بوده با ملانی ازدواج کنم؟ کی این حرفو تو زده؟ بگو تا برم گردنش رو بشکنم! به جوش و خروش عاشقانه او نگریستم و لبخند زدم. او با برافروختگی نگاهم کرد. قبل از این که حرفی بزند، گفتم: -اگه بیای داخل خونه ،همه چیزو برات تعریف می کنم. قصه اش طولانیه. در اتاق روی تخت ،تنها جایی که می شد نشست، نشستیم و من از مقصود و کارهایش سخن گفتم. از آنچه که به من القا کرده بود،از استدلال های به ظاهر بی طرفانه، اما مغرضانه اش و از مخغی کردن نامه ها و قطع شبانه تلفن... مسعود با ناباوری گوش می دادو لب می گزید.وقتی حرفهایم تمام شد، متحیر و مبهوت سر تکان دادو گفت: -باورم نمی شه. یعنی مقصود فقط به خاطر حسادتی که از کوچکی با همره بوده حاضر شده که این بلا ها رو سر من وتو بیاره؟ چطور تونسته خودشو راضی کنه که با من این کارو بکنه؟ اونم با منی که خیال می کردم همون قدر که من دوستش دارم، اونم به من علاقه داره. -گوش کن مسعود. یادت باشه که اون حالا پشیمونه. درسته که مقصود باعث جدایی ما دو تا از هم شده بود،اما حداقل خودش هم به نوعی باعث شده که ما دو تا همدیگه رو پیدا کنیم.درسته؟ به آرامی سر تکان دادو نگاهم کرد. دستهایم را در دست گرفت و با خوشحالی گفت: -ای من به فدای این پیدا کرده ام بشم. نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. -من بیشتر مسعود.من بیشتر! فقط خدا می دونه که توی این مدت چقدر غصه خوردم. مسعود سرم را به شانه اش تکیه داد و در حالی که نرم و آرام گیسوانم را نوازش می کرد، گفت: -نمی دونی چقدر دنبالت گشتم. چه شبها و روزها یی رو به یاد خاطرات تو سر کردم و آه حسرت کشیدم!هر شب وقتی توی ماه نگاه می کردم ، حس می کردم که در جایی از این کره خاکی دو چشم فتان و زیبا به ماه خیره شده و به همین فکر منو ساعت ها به تماشای ماه وادار می کرد. هر شب وقتی که ساعت روی میزم روی دو بعد از نیمه شب زنگ می زد ،تا ساعتها به یاد تو و قراری که با هم داشتیم می افتادم وآرزو می کردم که حالا در دسترسم باشی تا باز به تو بگم چقدر دوستت دارم. اما حیف که تو از من و عشق من فرار کردی و من ناچار بودم توی خلوت و سکوت شب فقط به خیال تو اعتراف کنم که دوستت دارم. نمی دونم با تو چه کار کنم امل... دلم می خواد یه دل سیر کتکت بزنم تا برات درس عبرتی بشه که دیگه از دست عاشقت فرار نکنی. نگاهش کردم و با دلبری پرسیدم: -دلت میاد کتکم بزنی؟ دستش را به زیر چانه ام کشید و در حالیکه سرم را بالا می آورد با شیرینی گفت: -بله، چرا دلم نیاد؟ اگه با دست نزنمت با نگام که می تونم کتکت بزنم عزیز دلم. خندیدم. دستهایش را به دور شانه ام حلقه کرد و گفت: -خیلی حرفها دارم که برات بزنم ، اما قبل از همه باید این مشکل بزرگی که همه فکرم رو به خودش مشغول کرده حل کنی تا دلم آروم بگیره. -کدوم مشکل؟ -همین علی آقا. می خوام بدونم احساس تو نسبت به اون چطوریه؟ لبخند زنان گفتم: -مطمئن باش مثل احساسی که نسبت به تو دارم نیست. علی فقط می تونه یه دوست خانوادگی خوب برامون باشه. با مسرت خندید. با فشار اندکی به دستهایم در حالیکه نگاهم می کرد گفت: - هنو ز باورم نمی شه که دارم با تو حرف می زنم. با تویی که با فرارت همه دنیای منو به هم ریختی.وقتی خبر فرارت رو شنیدم سراسیمه به ایران برگشتم از هر کس سراغت رو می گرفتم جواب درستی بهم نمی داد .مقصود بهم گفت که تو حتی حاضر نشدی نامه های منو بخونی .باور نمی شد اما وقتی بعضی از نامه ها رو سربسته تحویلم داد باورم شد که دیگه دوستم نداری ولی علت فرارت رو نمی دونستم .روزی که ترکت کرده بودم سراپا شور عشق بودی و حالا ...کم کم باورم شد که تو دختری دمدمی مزاجی هستی که هر روز عاشق یکی میشه .اما یک فکر مثل سوهان روح عذابم می داد اگه تو نبودی پس چرا وانمود می کردی که دوستم داری ؟تو اجباری در این تظاهر نداشتی .بعضی از حرفهای مقصود پریشانم می کرد.یک روز برای سالگرد پدرم ویدا با همسرش به ایران امده بودند ک تلفن مشکوک به خونه شد .ویدا از دست من دلخور بود برای همین سعی کردم تا با لودگی او را بخندانم در همین موقع تلفن را برداشتم .نمی دونم چرا یه حس غریبی بهم می گفت که این تلفن می تونه به تو ربط داشته باشه و این خیال ارامش را از من گرفت.دیگه داشتم یاد می گرفتم که کمتر غصه بخورم و به تو فکر کنم .می خواستم همون طو رکه فراموشم کردی ،فراموشت کنم .اما کار خیلی سختی بود .جنگ با درون و احساس قلبی شروع شده بود و من معذب این احساس شده و به شدت بیمار شدم . بقیه اش رو که خودت می دونی . نگاهش کردم .ذکر خاطرات گذشته سبب شده بود که نم در چشمانش بشیند به ارامی دستی به صورتش کشید و بعد در حالیکه لبخند می زد گفت: -باورت میشه که هنوز فکر می کنم دارم خواب می بینم؟دیگه از پیدا کردنت ناامید شده بودم و فکر می کردم که دیگه نتونم تو رو ببینم.تو رو که دل و قلبم رو به تاراج عشق خودت دادی و اسیرم کردی! -چطوری پیدام کردی؟ -دیروز مقصودبهم زنگ زد و گفت سمیرا طاقت عمل رو نداشته و فوت کرده .بهم گفت که تو رو در تهران دیده و فهمیده تو منشی شخصی به نام اقای امیدی هستی .ادرس و نشونی بیمارستان رو بهم داد .در اینجا فهمیدم که علی با بهزیستی در ارتباطه و شاید اونا از علی ادرسی داشته باشن .وقتی به اونجا مراجعه کردم دیدم .من اون رو دیدم که داشت سوار ماشینش می شد .من بدون اینکه اون رو بشناسم از او سراغ علی امیدی را گرفتم و او با تعجب به من نگاه کرد و بعد گفت که خودش امیدیه.من خیلی خوشحال شدم واونو بغل کردم و سراغ تو رو ازش گرفتم .اولش اقای امیدی نمی خواست نشونی بده اما زمانی که خودم رو معرفی کردم و بهش گفتم که عاشق تو هستم و چند ساله برای پیدا کردنت همه جا رو گشتم .راضی شد و ادرس خونت رو بهم داد.می خواستم همون موقع به سراغت بیام اما اون اصرار کرد تا سوار ماشینش بشم و به حرفهاش گوش بدم . در رفتارش نوعی ناراحتی بود اون در حین رانندگی گفت که شما دوتا با هم نامزد هستین و قراره با هم ازدواج کنید .من از شنیدن این حرف برافروخته شدم . اما اون از مرگ همسرش و حضور ثمر بخش تو در زندگیش گفت .از اینکه تو جای خالی مریم رو براش پر کردی .اون گفت می دونه که تو هنوز هم در اعماق دلت منو دوست داری برای همین همیشه تلاش میکرده تا تو منو فراموش کنی .اون گفت که اگه حالا بفهمه که منو دوست داری از زنندگیت بیرون می ره . حالا فقط تو هستی که باید حرف بزنی تو باید تصمیم بگیری که به کدوم یک از ما جواب مثبت رو بدی .علی توی خونه منتظر جواب تو مونده و منو اینجا فرستاده تا تکلیف خودم رو مشخص کنم .اون از من خواست تا تو رو در تصمیم گیری ازاد بزارم و اجازه بدم خودت رای نهای رو بدی .حال به من بگو جوابت چیه! مسعود حرف می زد و من اشک می ریختم .خدایا این چه سر نوشتی بود که من داشتم .مسعود دستهایم را در دست گرفت و با نگاهی پر تمنا در دیدگانم نگریست و گفت: -امل به من بگو ایا می تونم به پاس عشقی که بینمون بود دلخوش باشم که جوابت به من مثبته؟ بی قرار و نا ارام زمزمه کردم : -بله .......بله ....بله. لبخند زد .اشک در دیدگانش جمع شد .بوسه ای نرم بر سر انگشتانم زد و زیر لب گفت: -خدا رو شکر !می ترسیدم این چند سال دوری یاد منو از دلت بیرون برده باشه و تو به من جواب منفی بدی نمی دونم که اون وقت باید چه کار می کردم. لبخند زدم و سرم را برشانه اش نهادم و گفتم: -کی از انگلیس برگشتی ؟ نفس بلندی کشید و در حالی که ارام ارام موهایم را نوازش می کرد گفت: -یه روز زمانی که به خونه زنگ زدم با خودم تصمیم گرفته بودم که به هر نحوی که شده با تو حرف بزنم مادر بهم خبر داد که تو با جا گذاشتن دو نامه خونه رو ترک کردی و اونام از تو خبری ندارن .من وحشتزده از علت فرار تو از هر کس می پرسیدم جوابم نداشت تا بگن. مسعود از همه چیز برایم گفت از دلتنگیهایش از عذابی که کشیده بود .بعد از اتمام حرفهایش رو به من کرد و با حالتی گلایه امیز گفت: -تو چرا حرف های مقصود رو باور کردی ؟واقعا منو اون طوری که بهت معرفی کرده بود شناخته بودی؟ -خب تو ضیحشکمی سخته .من اوایل نمی خواستم باور کنم اما وقتی دیدم که از نامه تو خبری نیست و طبق قولی که بهم داده بودی ساعت دو نیمه شبم بهم زنگ نمی زدی کم کم قبول حرفهاش برام اسون شد .اما بعد از مکالمه تلفنی تو فکر کردم که به من بی وفایی کردی و از طرف دیگه ابراز علاقه مقصوود به من ... واقعا نمی دانستتم چه کار کنم نمی دونم چرا فقط می خواستم که به یاد تو وفادار بمونم .به هیچ کس حرفی نزدم چون نمی خواستم تا پیدام کنن و این رفتن اغاز در به دری ها و غم و غصه های بی پایانم بود. من با عشق به مسعود نگاه کردم و او دستهایم را گرفت و همانطور که لبخند می زد گفت: -باید به خونه علی بریم اون حالا چشم انتظار جواب توئه و تو باید بهش بگی که جواب نهایت چیه. به ارامی سر تکان دادم .مسعود درست می گفت باید به انتظار علی پایان می دادم . مسعود گفت : راستی یادم رفت بهت بگم علی یه مهمون خونه اش داره. -مهمون؟ -بله یه دختر زیبا که فکر کنم اسمش مرجانه. خندیدم مرجان می توانست با عشق و محبتی کهبه علی داشت جای خالی مریم را برایش پر کند به شوخی گفتم: -دختر خانم زیبا ،ای شیطون !درویش کن اون چشمات رو! -چشم های من همیشه درویش بوده.فقط برای دختر زیبای عربه که نمی تونه درویش باشه. خندیدم .بعد به همراه مسعود به خانه علی رفتیم علی زمانی که دید مسعود دستهایم را مالکانه در دستگرفته به ارامی جلو امد لبخند غمگینی زد و گفت: -بهتون تبریگ می گم خانم حداد ! سر به زیر انداختم و ارام تشکر کردم .مرجان که داشت با انکی تعجب به ما می نگریست گفت: -این تبریک به خاطر چیه علی اقا؟! علی نگاهی به او کرد و در جواب گفت: -به خاطر ازدواجشون .قراره به زودی به یه عروسی دعوت بشیم. -راستی؟پس بذارین که من هم بهتون تبرگ بگم امدوارم خوشبخت بشین. من و مسعود تشکر کردیم .مرجان به همه نگاه کرد و گفت: -حالا چرا سر پا ایستادین؟بفرمایید بنشینید تا من ناهار رو بکشم .اگر چه دیگه باید اسمش رو بزاریم عصرونه نه ناهار!هممه لبخند زنان به سوی میز رفتیم .مسعود در کنارم نشست و در حالیکه لبخند می زد به علی نگاه کردو چشمکی زد و گفت: -اگه مریم خانم هم به خوش اخلاقی و مهربانی مرجان خانم بوده پس زن خوبی رو از دست دادین اما در عوض اون می تونه جانشین خوبی برای خواهرش باشه . علی لبخند ملایمی زد و ارام سر تکان داد .بعد بلند شد و به اشپزخانه رفت .به مسعود نگاه کردم و گفتم: -تلنگر به جایی بود مرجان هم علی رو دوست داره و من فکر می کنم بالاخره اونو به طرف خودش بکشه. -درسته خواستن توانستنه.مثل من خواستم و تونستم. -تو چی خواستی که تونستی؟ مسعود دستهایم را بلند کرد در حالیکه پشت دستم را می بوسید گفت: -من تو رو خواستم و تونستم به دستت بیارم فقط ای کاش مادر زنده بود و این روز رو می دید. لبخند زدم و نگاهش کردم .علی به کمک مرجان میز ناهار را اماده کردند .لحن حرف زدن علی با من فرق کرده بود او من را خانم حداد صدا می زد و نوعی احترام در رفتارش بود . پس از صرف ناهار به کمک مرجان ظرفها را جمع کردیم و شستیم. وقتی به سالن امدم کنار مسعود نشستم .علی گفت: خسته نباشید خانم حداد. بعد به مرجان که با سینی چای به سالن امد نگاه کرد و گفت: -شما هم خسته نباشید مرجان خانم امروز حسابی به زحمت افتادین .چای رو بدین من خودم تعارف می کنم شما بشینید. مرجان لبخند زد و سینی را به علی داد علی پس از تعارف چای در کنار مرجان نشست و از مسعود پرسید: -حالا شما تصمیم نهایی خودتون رو گرفتین مطمئنید نظرتون عوض نمی شه؟ -مطمئن باشین من به محض این که خونه برسم ترتیب کار رو می دم. -خوبه پس من منتظر خبر شما می مونم. با کنجکاوی به مسعود و علی نگاه کردم تا از لابه لای حرفهایشان متوجه صحبت های انها شوم اما انها ساکت شدند. مرجان از علی پرسید : -طرح و برنامه جدیده؟ علی لبخند زنان سر تکان دا و بعد به مسعود نگاه کرد و خندید.مرجان بعد از مدتی سکوت رو به مسعود گفت : خب حالا عروسی چه موقع اس؟ مسعود نگاه عاشقانه ای به من کرد و گفت: -امشب به شیراز حرکت می کنیم باید اول مقدمات این کار رو اماده کنم بعد بهتون خبر می دم که جشن عروس چه زمانیه. -ان شالله که ما رو دعوت می کنین؟ مسعود به مرجان که خیلی صمیمانه این سوال را پرسیده بود نگاه کرد و گفت: -جشن عروسی ما پذیرای قلب های عاشقانه ایه که به یاد هم می تپه.پس مطمئن باشین که شما جزو اولین نفرات هستین. مرجان سرخ شد و سر به زیر انداخت .برای یک لحظه نگاهم به علی افتاد که با تبسم به این حجب و حیای مرجان می نگریست و نگاهش رنگ تازه ای گرفته بود .گویی تازه به عمق علاقه مرجان به خود پی می برد و این برای شکوفایی یک احساس تازه بود. اخر شب هنگام خداحافظی من و مسعود از علی و مرجان به خاطر زحمتهایشان تشکر کردیم .علی زیر لب به من گفت: -امیدوارم خوشبخت بشی . به چشمانش نگاه کردم و لبخند زدم او نیز لبخند زد .زمانی که از خانه خارج شدیم برای یک لحظه برگشتم و به علی و مرجان که در کنار هم ایستاده و رفتن ما را تماشا می کردند نگاه کردم و در دل برای سعادت و خوشبختی انها دعا کردم . پایان فصل 15 فصل اخر 16 شب از راه رسیده بود و من در دریای سعادت غرق شده بودم و با عشق به مسعود نگاه می کردم .مسعود یک باره نگاهم کرد و گفت: -از نگاه کردن من سیر نشدی؟! -هرگز سیر نمی شم .می خوام به جبران این چند سال محرومیت تا ابد به تماشای تو بشینم. -خوبه چون من هم همچین خیالی دارم. لبخند زدم .مسعود که را نندگی می کرد با دست ازادش دستم را گرفت و با اهنگی عاشقانه گفت: -خیلی دوستت دارم امل.....خیلی! -من بیشتر ،من بیشتر! -بهم قول بده که دیگه فرار نکنی هیچ وقت. -قول می دم چون خودم هم طاقت دوری از تو رو ندارم. نگاهم کرد بعد در حالیکه لحن حرف زدنش یکباره جدی شده بود گفت : -می دونی می خوام برای سورپریز عروسی چیزی بهت هدیه بدم؟ -نه چه چیزی؟ -می خوام به دنبال زهرا خانم و اقا رحمان برم .خونه بدون اونا خیلی سوت و کور و سرده .می خوام باز هم مثل سابق گرمای وجود اوونا شادی بخش محیط خونه باشه و من مطمئنم که اونا اگه بفهمن که من تو رو پیدا کردم بازم حاضر می شن که با ما زندگی کنن. لبخند زنان سر تکان دادم .بعد کنجکاوانه پرسیدم: -راستی تو و علی امروز در مورد چی حرف می زدین تو چه قولی به اون دادی؟ -می خوام نذری رو که کرده بودم ادا کنم. -نذر چه نذری؟! مسعود چشم به جاده داشت و همانطور گفت: -من روزی از پیدا کردنت نا امید شدم با خدای خود عهد کردم که اگه روزی تو رو پیدا کنم نیمی از ثروتم را در راه خدا خرج کنم .حالا که حاجتم براورده شده می خوام این نذر رو ادا کنم. -می خوای چه کار کنی؟ مسعود ارام و شمرده گفت: -می خوام سهم مقصود و ویدا رو سرمایه مون جدا کنم و به حسابهاشون واریز کنم .بعد با سهم خودم یه مغازه می خرم و با مابقی ان یه فروشگاه در تتهران می خرم .بعد یه وکالتنامه به علی می دم و در اون می نویسم که اون اجازه داره از پول سود فروشگاه و در صورتیکه خودش بخواد از پول فروش فروشگاه در هر کاری که دوست داشت استفاده کنه. در حالی که رضایتمندانه به مسعود نگاه می کردم گفتم: -خب مغازه های سهم من رو می خوای چه کار کنی ؟ -اونا مال توئه و این تویی که باید در موردشون تصمیم بگیری. -اجازه می دی به جای یه مغازه در تتهران دوتا فروشگاه بگیریم و من هم مثل تو یه وکالتنامه به علی بدم . مسعود لبخندزنان سر تکان داد و گت: -من حرفی ندارم و می تونی با پولات هر کاری که دوست داری انجام بدی به هر حال تو صاحب اونای. -ممنون خب حالا باید یه فکری هم برای ویدا و مقصود بکنیم. مسعود نفس بلندی کشید وگفت: -تکلیف ویدا که مشخصه اون با همسر خارجیش زندگی می کنه و خیال برگشت به ایران هم نداره .نمی دونم که ایا می تونم یه روز مقصود رو ببخشم .و به دنبالش برم و اون رو به خونه برگردونم .شاید وقتی تونستم کاری که باهام کرده رو فراموش کنم .بتونم اونو راضیش کنم که با شیلا ازدواج کنه خدا رو چه دیدی؟شاید یکروز همه این اتفاقات خوب بیفته.اما اول باید قلبم رو خالی لز کینه کنم. به تایید حرفهایش سر تکان دادم و دستش را فشردم .مسعود برگشت ونگاهم کرد در حالیکه نگاهش برق مجذئبانه ای می زد با شیفتگی پرسید: -از این که داری به خونه برمی گردی چه احساسی داری؟ -خوشحالم خیلی خیلی خوشحالم! خندید بعد با شیطنت گفت: -هیچ می دونی توی خونه بعضی ها دلشون برای تو خیلی تنگ شده؟ -بعضی ها ؟منظورت کیه؟ خنده کنان جواب داد: -قورباغه ها تو باغچه من مطمئنم که اونا با دیدن تو مشتاقانه به سر و کولت می پرن. -ای وای پس اگه اینطوره من به خونه برنمی گردم. -اما اگه من سپر بلات بشم چی؟ لبخند زدم و گفت: -اون وقت حاضرم که با میل و رغبت برگردم. مسعوود عاشقانه نگاهم کرد و گفت: -ای به فدای این برگشتنت !تو تا ابد مهمون خونه دل منی مگه می تونی که برنگردی؟ خندیدم مسعود در حالیکه چشم به جاده و نیم نگاهی به من داشت به ارامی خواند: عاشقی یعنی اسیر دل شدن با هزاران درد و غم یکی شدن عاشقی یعنی طلوع زندگی با صداقت همنشین گل شدن عاشقی یعنی که شبها تا سحر وارد دنیای رویاها شدن عاشقی یعنی تحمل انتظار مثل ماه اسمان تنها شدن عاشقی یعنی دو دیده تا ابد پر ز گوهرهای دریایی شدن پایان پاییز 82 –سهیلا بامیان |
|||||||||
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| فقط, قرار, قسمت, لبخند, لطفا, من, منو, میکنم, ماه, مراسم, مرد, مشکل, نمی, چند, چگونه, نبود, چرا, نزدیک, همه, هدف, وارد, یکی, یعنی, کلید, کمی, کنید, که, کاری, کارت, کتاب, کرد, کشف, گمشده, پیدا, پیر, پیش, پسر, پشت, |تایپ, او, اولین, ایران, اگر, اتاق, از, ازت, است, استفاده, به, بودن, بودیم, بیست, بامیان, باز, بدین, برای, بعد, تلخ, تمام, تمامی, تکانی, تشکر, حل, حتما, خواهش, خواست, خود, خودتون, خیلی, خانه, خانواده, خارج, خبر, دیگه, دیدن, دایی, داخل, داده, دارید, دختر, در, دست, روزی, راحت, زمین, زنی, زنگ, زندگی, زیادی, زیبای, سلام, سهیلا, سوار, سرعت, شما, شادی, شده, شرکت, صدای, طاقت, عکس, عاشقانه, عرب, عزیز |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| تاثير زبان فارسي بر زبان و ادبيات عرب | MASIH | آموزش داستان نویسی و شعر | 0 | 22-10-2011 17:50 |